تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - پریزاد و دیو دلِ من (قسمت دهم)
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

سه شنبه 16 شهریور 1395-10:37 ق.ظ



عاشق که باشی قاعده و اسلوب و قانون نمی‌شناسی... که اگر برای با او بودن اینها مانعت شدند، بدان عاشق نیستی...

عاشق که باشی سن و سال و رسم و رسوم و دار و ندار نمی‌شناسی.... که اگر پای اینها به میان آمد، در عاشق بودنت شک کن...

عاشق که باشی تحمل رنجاندن و آزارش را نداری ... طاقت تنها گذاشتنش را هم نداری... دنیایت لحظاتی‌ می‌شود که در کنارش باشی.... که اگر برای با او نبودن بهانه تراشیدی... پس عشقی در میان نیست..

از دوستی روزی شنیدم خطاب به همسرش می‌گفت:... عزیزم بعد از من تنها نمان!... درب زندگی را بر روی خود نبند... بعد از من نیز زندگی کن... نفس بکش و باش.... این سهم تو از حق حیاتی‌ است که خداوند به تو عطا کرده است... اما مردی را انتخاب کن که وفادار باشد و به تو خیانت نکند....

روزی به دوستم گفتم: مرد!... تو خیلی بزرگی... به چند دلیل....

هستند مردانی که در قید حیاتند و در کنار همسران خود هستند اما با حضورشان اجازه‌ی زنده بودن و زندگی کردن به آنان نمی‌دهند. وجود این مردان قید و بندی زنجیرگونه برای خانواده‌ است. خودخواهانی که به همسران خود حتی اجازه‌ی انتخاب رنگ هم نمی‌دهند. رنگ، میل و علاقه‌ای است که براساس ساختار سلولهای مغزی و چشمی و ژنتیک انسانی، از آن خود اوست. من رنگ سبز را دوست دارم. تو رنگ آبی را. حالا در نظر بگیر که یک عمر با کسی زندگی کنی که به تو اجازه‌ی انتخاب رنگ آبی که میل توست ندهد و بگوید فقط سبز!.

تو مردی به این دلیل که عشقت را برای خودش می‌خواهی نه برای خودت... لذت بردنش را از زندگی حق او می‌دانی. این برای من معنای وسیع و عمیقی دارد. دوست گرامیم!.. یعنی اینجا تو خودت را برتر و بالاتر از خدا ندانسته‌‌ای... زیرا آنانی که به دیگران حق زندگی کردن نمی‌دهند، حق لذت بردن نمی‌دهند، حق انتخاب نمی‌دهند، خود را از خدا برتر می‌دانند و این با ایمان منافات دارد.

اگر تحمیلی جایز بود، خدا انسان را آزاد و با حق انتخاب نمی‌آفرید. حق انتخاب انسان در تمامی ابعاد وجودیش از آن خود اوست و کسی را مجوزی برای تحمیل سلایق و علایق و امیال خود بر دیگران وجود ندارد. خدا انسان را آفرید. او را بر زمین قرار داد و به او گفت: انتخاب کن. تو در روی زمین من آزادی تا بین بهشت من و جهنم من برای زندگی ابدیت، یکی را انتخاب کنی.

اما می‌بینی که گاهی برخی انسانها پا را از حد و حدود انسانی خود فراتر می‌نهند و از جایگاه خداوندی هم تجاوز نموده و حق انتخاب سایر انسانها را از آنان می‌گیرند. برادری دارم که سالهاست خانواده‌ی خود را در زنجیر تعصبات کور خود که حتی خودش هم هنوز به باوری نسبت به آنها نرسیده، اسیر کرده است. نور خانه براساس میل و سلیقه‌ی او تنظیم می‌شود. چون از خوردن بعضی خوراکی‌ها بدش می‌آید، بقیه خانواده هم سالهاست لب به آنها نزده‌اند. هرگز به فرزندانش اجازه‌ی انتخاب بعضی رنگها را برای وسایل و لباسهایشان نمی‌دهد. حتی انتخاب رشته‌ی تحصیلی‌شان را هم خودش انجام داد و با اینکه علاقه‌ی نداشتند ناچار بودند بپذیرند. روزی به برادرم گفتم:

داری چه می‌کنی تو!!.. اویی که خدای آنهاست اینقدر به آنها سخت نگرفته که تو می‌گیری!.

پاسخ داد: من صلاح آنها را بهتر می‌دانم!.

گفتم: بیشتر از خدا؟!.... مگر خودت را در چه جایگاهی می‌دانی که خودت را داناتر، صالح‌تر و برتر می‌دانی؟!. تو حتی به علاقه‌ها و سلیقه‌های فطری درونی‌شان هم توجه نمی‌کنی. برادرم دیکتاتور نباش. چنگیز مغول و هیتلر نباش... اگر آنها در حد جولان و توانشان حق انتخاب بشری را از آنها گرفتند و ظلم نمودند. تو هم به اندازه‌ی خودت در حال ظلم به انسانیت هستی. فقط محدوده‌ی زورگویی تو کوچک است. و اگر قدرت داشتی فراتر از این هم می‌‌رفتی..

دوست عزیزم، همه‌ی انسانها در وجودشان چنگیزی دارند. فقط شرایط ظهورش را نیافته‌اند. چنگیزها و هیتلرها کوچکی که از زورگویی‌های کوچک از حریم خانه شروع می‌شود تا به زورگویی‌های اجتماعی می‌رسد.

آری می‌گفتم. برخی انسانها حق مالکیت بر سایر انسانها از آن خود می‌دانند و حق زندگی را از آن سلب می‌کنند. تا جایی که این حق مالکیت، فرهنگ می‌شود. چه بسیارند زنانی که بعد از مرگ همسران خود در سنین جوانی فقط بخاطر حق مالکیتی که حتی بعد از مرگ اینگونه انسانها ادامه‌دار است، تا سنین پیری تنها ماندند و زندگی را به سختی گذراندند.

دوستم که تا به آن موقع با دقت خاصی در حال گوش دادن به حرفهای من بود، سکوت متفکرانه‌ی خود را شکست و از من پرسید: یعنی می‌گویی خداوند پس از خلقت انسان که هر روزه در حال آفرینش اوست، رهایش کرده است؟!.

در حالی که داشتم خودم را روی کاناپه جابجا می‌کردم، صدایم را صاف کردم و گفتم:

رهایش نکرد. هر لحظه و هر ثانیه در کنار اوست و با اوست. با تذکری که هر دوره و عصر به او می‌دهد آن پیمان را یادآور می‌شود. حق انتخاب را به او عطا کرد اما نه بدان معنا که تا روز قیامت تنهایش گذاشته باشد. با نجواهایی آرامی که در گوشش زمزمه می‌کند به وسیله‌ی وجدان و عقل و قلب او را به سمت و سوی راه درست روشنی می‌بخشد...

بگذار این بحث فعلا تا به همینجا باقی بماند. سرفرصت با هم بیشتر حرف خواهیم زد. این را گفتم و برای آوردن دو فنجان چای به سمت آشپزخانه رفتم. وقتی برگشتم به او گفتم: می‌شود عاشق بود و خیانت کرد؟!.

فنجان چایش را از توی سینی که در دستم بود، برداشت و گفت: نه! هرگز....

اما...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


خرید بازدید واقعی و ایرانی
سه شنبه 16 شهریور 1395 02:12 ب.ظ
خرید بازدید واقعی و ایرانی

افزایش بازدید کننده واقعی سایت شما

آی الکسا

www.iAlexa.ir
alborz
سه شنبه 16 شهریور 1395 12:48 ب.ظ


زهرا
سه شنبه 16 شهریور 1395 12:32 ب.ظ
سلام دوستم
عالی نوشته بودی دوست داشتی به منم سری بزن خوشحال می شم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر