تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - پریزاد و دیو دلِ من (قسمت یازدهم)
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

یکشنبه 21 شهریور 1395-06:19 ب.ظ



بین تمام کلمات روی زمین، تو راست‌ترین واژه‌ای. واژه‌ای که دل با آن آرامش می‌گیرد. جان صیقل می‌یابد. روح شفاف‌تر می‌شود و تن، تبلور وجود تو می‌شود. وجود تو با من هست اما، زنگار زمین اجازه‌ی تجلی نمی‌دهد. وقتی کلمه‌ی نام تو در جان می‌نشیند، انگار قلقلک دستی آسمانی، کف پای فرشته‌ی درونم را می‌نوازد و غبار خواب‌آلود نگاه آن فرشته، رُفته می‌شود. اما مادربزرگ همیشه می‌گفت انسان از فرشته برتر است... مادربزرگ یعنی فرشته‌ها هم همدیگر را می‌کشند؟!!!... یعنی فرشته‌ها  از هم دزدی می‌کنند؟!!!. یعنی فرشته‌‌ها به هم خیانت می‌کنند؟!!. و با این سؤالات ذهن کودکی من، حلقه اشک نرمی را می‌دیدم که در چشم او، چشمک می‌زد.

****

مهتاب کسی بود که نمی‌توانستم نسبت به او بی‌توجه باشم. کار هر روزه‌ی من منتظر ماندن در مسیری بود که او برای رفتن به دبیرستان، از آنجا می‌گذشت. هیچ‌وقت بعد از آن روزی که پدر حسابی تنبیه‌ام کرد، جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم. پدر مرد بسیار با غیرت و مرامی بود. زن و دختر همسایه را ناموس خانواده می‌دانست و هر گونه اهانتی به آنها را، اهانت به زن و فرزند خودش می‌دید. نگاهش آن را روز برایم کافی بود تا حد و حدود خودم را بشناسم. اما...

تمام بچه‌های محله خبر از علاقه من به مهتاب داشتند. سر همین قضیه گاهی عباس و جعفر حسابی دستم‌ می‌انداختند. شیطنت‌‌ها و بازیگوشی‌های نوجوانی و جوانی تمامی نداشت اما علاقه من به مهتاب، شیطنت نبود. بازیگوشی هم نبود. خود زندگی بود. خودِ خودِ زندگی...

گاهی از نگاه‌های محجوب و آرام او که با تبسمی ملایم، از شرم نگاه من به پایین می‌لغزید، حس می‌کردم که او هم به من توجهی دارد. شرمی که من را نسبت به او مشتاق‌تر و عاشق‌تر می‌ساخت.

گاهی شبها که پای صحبت‌های مادربزرگ می‌نشستیم و داستانهای کوتاه و بلندش را می‌شنیدم، سعی می‌کرد خلال داستان گفتن‌هایش، حرف‌هایی را هم که دوست داشت به ما یاد بدهد، می‌گفت. خوب بخاطر دارم یک شب داستان خلقت آدم و حوا را تعریف می‌کرد...

خدا که حضرت آدم را آفرید، دلش به حال تنهایی اون سوخت. دید حضرت آدم اینطور ناقصه. کسی نیست رخت و لباسش را بشوره، غذاش را بپزه، براش بچه بیاره... همدم و مونسی نداره.. اونوقت خدا به فرشته‌هاش امر کرد تا از یکی از دنده‌های سمت چپ حضرت آدم رو بردارند و با اون گِل، حضرت حوا را بسازند. وقتی قربونش برم از روح خودش در وجود حوا هم دمید، اون موقعه حضرت آدم خواب بود. وقتی از خواب بیدار شد دید موجودی غیر از خودش، اونورتر نشسته داره توی آب یه چشمه‌ی بهشتی به خودش نگاه می‌کنه. دل حضرت آدم با دیدن اون لرزید. نجواکنان آروم به خدا گفت:

خدایا! این موجود کیست که دل من با دیدن او می‌لرزد...

 و خدا قربونش برم در جواب آدم گفت:

او بنده‌ و کنیز من حوا است. او را برای آرامش تو آفریده‌ام. در کنارش که باشی، ا وحشت تنهایی نداری. اگر به او مایل هستی، او را از من خواستگاری کن.

حضرت آدم که اون موقعه نمی‌دونست خواستگاری یعنی چه!. خودِ خدا رسم و رسوم و آداب همه چی رو بهش یاد داد. اینطور شد که حضرت آدم از حوا خواستگاری کرد و حضرت جبرئیل هم خطبه عقد اونها رو در بهشت خوند. و شدند اولین زن و شوهر...

من که تا اون موقعه در حال تصور خودم و مهتاب بجای آدم و حوا در بهشت بودم، تلنگر نگاه مادربزرگ، از عالم هپروت بیرونم کشید و گفت: پسر!.. این روزها خودت نیستی... اصلا اینجا نیستی... نکنه تو بهشتی... با شنیدن این حرف شوکه شدم. گاهی واقعا شک می‌کردم که مادربزرگ قدرت خوندن ذهن و فکر من رو داره. چطور می‌تونست عدم حضور من را اون موقعه بفهمه!!....

 

واسه اینکه بتونم از زیر نگاه نافذ و گیرای مادربزرگ خودم را خلاص کنم، پرسیدم:

مادربزرگ چرا خدا تنهاست؟. چرا کسی رو نداره و تنها زندگی می‌کنه؟

اون موقع بود که صدای صافش را کمی در گلو انداخت و با یه تندی تیزی خطاب به من گفت:

وای بر تو پسر!!. تو خدا رو انسان فرض کردی؟. مگه خدا جسم و تن داره که نیاز به خوردن و خوابیدن و داشتن کسی برای روبیدن خونه‌ش و پهن کردن جاش داشته باشه. مگه خدا مثل انسان دل داره که دلتنگ بشه و از تنهایی دلش بگیره....

اون می‌گفت و ذهن من بود که به این حرفها قانع نمی‌شد...

***

در شگفتم که تنهایی و از تنهایی خویش نمی‌هراسی، وحشت نمی‌کنی. می‌گویی و همتایی برای شنیدن گفته‌هایت نمی‌یابی. تنهایی و در خلوت تنهایی خویش می‌سوزی. و آن سوزش، شعله‌ی آفرینشی شد برای خلقت هستی...تنهایی درد سوزنده‌ایست که جز با حضور وجودی دیگر، تسکین نمی‌یابد. صدایی، نگاهی، نفسی، .... یقین دارم انسان و هستی را برای تنها نبودن آفریده‌ایی... شاعری سروده: پری‌‎رویان تاب مستوری ندارند. و تو زیباترین وجود عالمی که تاب پنهان ماندن و تنها ماندن نداشتی، پس با آفرینش هستی، ذره‌ای از زیبایی خود را به تصویر کشیدی.

زمرمه‌ی آرام ذکرهای فرشتگان آسمانی آسمان‌های هفت‌گانه‌ات، سکوت عالم ازلی را شکست. تو نیز می‌خواستی تنها نباشی. پنهان نباشی...

عصرهای جمعه که می‌شود دل می‌گیرد. و من حس می‌کنم تنهایی تو در هفتمین روز خلقت تو، بر تن آفرینش تو برجای مانده است....

وقتهایی که روح انسان بر تن‌ او غالب می‌شود، سوز و گذار آن تنهایی مانده از وجود تو در وجود انسان، دردی را به جان آدمی می‌اندازد که با واژه‌ی دلتنگی تعبیر می‌شود. دلتنگی‌های تو گاهی بدجور به وجود انسان فشار می‌آورد. بخصوص وقتی برای بیان کردن درونش، مثل تو، حضوری نیابد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 21 شهریور 1395 06:20 ب.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر