تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - پریزاد و دیو دل من (قسمت دوازدهم)
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

سه شنبه 4 آبان 1395-10:50 ق.ظ



هیچ می‌دانی آن دو گوی رقصان چشمانت که مدام همچون خورشید شعله‌هایش را به سوی آسمان دل من پرتاب می‌کند، گرمابخش منظومه وجود من است.... معشوقم، روشنای تاریکی‌ زندگی من تویی...  معشوقم، ماه وجودت را پشت ابر غیبت پنهان نکن، شاید برای دلی آفتاب زندگی باشی...

***

سکوتی بدی بر اعصابم خط می‌کشد. تاریکی مطلق. هیچ نوری نیست. یا اگرم هست من نمی‌توانم ببینم. چشماهایم انگار با پارچه‌ی زمخت کرباسی، بسته شده‌اند. تنها صدای چکه آبی در هر سه دقیقه، بر صفحه‌ی سکوت اطرافم، رسم می‌شود. چک.. چک... چـ.... بوی خاصی را حس می‌کنم. بویی آشنا که ریشه در خاطرات کودکی‌ام دارد. آنقدر به مغزم فشار آوردم تا اسمش را بخاطر آوردم. کافور!...

رطوبت زیادی در آن فضا وجود داشت. سردی زیادی از زیر مکانی که در آن بودم به بدنم منتقل می‌شد. نمی‌توانستم متوجه بشوم که چی شده و الان کجا هستم. آخرین چیزی را که بخاطر دارم صدای سامان بود که با فریاد تندی مدام اسمم را تکرار می‌‌کرد. الان ساعت چند بود؟. وای سامان کجاست؟!.

***

تیک‌تاک ساعت نشان می‌داد که زمان زیادی را مبهوت به نقش فنجان روی میز خیره مانده‌ام. سنگینی نگاه مهمانم بر وجودم حس ناخوشایندی بود که بیش از آن تابش را نیاوردم. سرم را بالا آوردم و نگاهی به چهر‌ه‌ی متعجب او کردم. با صدایی شک‌دار پرسید:

-چی شده!!...

-هیچی...

یادت می‌آید سر کلاس جغرافیا چقدر با بیژن کل‌کل می‌کردیم.

-آره یادمه. یعنی همین خاطره باعث شده اینطور بهم بریزی؟!.

- نه...

بحث بر سر مرز جغرافیایی و مرز فرهنگی و مرز سیاسی که می‌شد، شور و اشتیاق عجیبی در کلاس فوران می‌کرد. و آقای بهروزی که بعدها فهمیدم با ترفندی زیرکانه عمداً سرآغازگر آن بحث می‌شد تا بچه‌های کلاس را به مباحثه و جدال گفتگویی باهم بکشاند و آخر سر هم می‌گفت:

-عزیزانم.. همه چیز مرز دارد الاّ عشق!.

و بیژن باز هم بر سر مرزدار بودن عشق حرف‌هایش تمامی نداشت.

دوستم طاقت نیاورد و پرسید:

-مرد!. چی شده!. مدتی به هم ریخته می‌بینمت. نگرانتم. حرفی بزن، درددلی کن... شاید سبک شی.

-جواد... در عشق هم می‌شود خیانت کرد؟!.

-نه که نمی‌شود!. این که پرسیدن ندارد.

تلاطم درونم تمامی نداشت. به مثابه دریایی طوفانی شده بودم که چند باد مختلف از چند جهت برآشفته بودش. باد شمال و باد جنوب و باد شرق باهم بر دریای درونم وزیدن گرفته بودن و قصد آرامش هم نداشتند. حرف جواد تلاطمم را بیشتر کرد.

-کاش فرشته بودم. بی‌حس و احساس. بی‌عشق. فقط خوب و پاک خواهی بود و دیگر هیچ. در دنیای فرشتگان حد و مرز و حدود و تعیین و تکلیف نیست. فقط ذکر است. ذکری غریزی که در دنیای فرشتگان همراه با خلقتشان خدازادی وجود دارد. در مخیله‌شان هم نمی‌گنجد که غیر از آن باشند. مجرد. ثابت. یک‌طور. یک‌شکل.... آه چه می‌گویم من...

-اما شیطان هم فرشته بود!. هم برخی دیگر از وجود‌های غیرانسانی.. پس چطور آنها مرز داشتند و آن مرز را درنوردیدند و به قول خودمان به این ور مرز سقوط کردند؟!. این را دوستم گفت و مبهوت نگاهم می‌کرد.

-مگر تو نمی‌دانی در عالم فرشتگان هم وجودهایشان گوناگون و مختلف است. فرشتگانی بی‌اختیار و فرشتگانی با کمی اختیار..

- نه امکان ندارد!. خدا اختیار و انتخاب را فقط برای انسان قرار داده و همین سبب آزمایش او شد.

-پس اگر شیطان بی‌اختیار بوده چطور عصیان کرد و نافرمانی او سبب سقوطش شد؟!. برای نافرمانی کردن و عصیان نمودن به اختیار و انتخاب نیاز داری؟. یعنی می‌گویی شیطان بی‌اراده و اختیار تنها بر اثر جبر مشیت و قضاوقدر تنها کاری را کرده که باید می‌کرده و مجری امری بوده که باید اتفاق می‌‌افتاده؟!. آیا به نظر تو شیطان نیز همچون انسان مورد ابتلا و آزمایش قرار نگرفته؟. و او نیز دارای اختیار نبوده؟.

-چی شده مرد؟!. این افکار و اندیشه‌ها از کجا به ذهنت خطور می‌کند؟. می‌خواهی به چه جوابی برسی؟.

-نمی‌دانم. خودم هم هنوز نمی‌دانم. به نظرم شیطان نیز عاشق بوده و وقتی پای رقیبی همچون انسان به میدان باز شده و معشوق او توجهی خاص به رقیب تازه به میدان آمده کرده، باعث طغیان و عصیان او شده و قسم‌خورد و کمر بست تا انسان را به نابودی بکشاند. مگر ندیدی وقتی کسی را با همه‌ی وجودت دوست داری تحمل اینکه کسی حتی گوشه چشمی به او نگاه کند را نداری و تا پای نابودی و مرگ رقیب هم پیش می‌روی...

شیطان فرشته‌ای بود که بر بسیاری از فرشتگان برتری داشت و بیش از سایر آنها معشوق را عبادت کرد و عشق‌ ورزید. تا جایی که بر منبری از نور می‌نشست و بر سایر فرشتگان مشق عشق می‌نمود. شاید بخاطر همین مقامی که به آن رسید کمی از عنصر اختیار به او عطا شد و تفاوتی با سایر فرشتگان یافته باشد. پس بناگاه دید موجودی غیر از عالم مجرد فرشتگان وارد حریم عاشقانه‌اش شد. موجودی نه از نور و روشنایی. موجودی از جنس آب و گل!.

به قول خودمان رگ غیرتش گل کرد و تاب و تحمل تاخت و تاز عشق‌بازی انسان را نداشته و شد آنچه باید می‌شد...

نگاه تند و عصبی و مبهوت جواد حاکی از تعجب او بود که ناباورانه حرفهای من را شنیده بود. می‌شد فهمید که الان در مغز پاک و زیبای دوستم چه آشوبی برپا بودن از آن گفته‌های غریب من....

می‌دانی جواد... خیانت در عشق را شیطان به انسان آموخت تا زهر انتقامی دیرینه و کهنه را بریزد. عشق نورانی‌ترین، زلا‌ل‌ترین عنصر آفرینش بود که چون به وجودی عطا گردد، او را نیز زلال و نورانی می‌کند اما... نمی‌بینی چرا عشق‌ها سیاه، تاریک و کدر شده‌اند!. پای شیطان در میان است....

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 4 آبان 1395 10:52 ق.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر