تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - پریزاد و دیو دلِ من (قسمت سیزدهم)
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

دوشنبه 1 آذر 1395-06:23 ب.ظ



صدای اذان می‌آید و دل من خلاءی خالی از هیچ. دیگر میل تو را ندارم و مهر تو در دلم نیست. یعنی میل هیچ دوست داشتنی را ندارم. این دل من دیگر حال و حوصله‌ی دوست داشتن را هم ندارد. بیچاره دست خودش نیست. از بس دست سنگین خیانت و خشونت بی‌وفایی بر گونه‌اش نشسته است ترک دیار عاشقی کرد و عطای دوست داشتن را به لقایش بخشید.

امروز برای آخرین بار تو آخرین بند چینی دلم را شکستی و چرا گفتم آخرین بار، چون دیگر نه بندی از قلبِ هزار بندخورده‌یِ دلم باقی مانده، نه من حسی برای شکستن دوباره دارم. بی‌حسی درد بدیست. نه سردی نه گرم، نه شادی نه غمگین، نه سنگینی نه سبک، نه بالایی نه پایین، نه روشنی نه تاریک، نه طالبی نه مطلوب، نه عاشقی نه معشوق، نه انسانی نه فرشته، نه شیطانی نه انسان، نه میل دنیا داری نه میل آخرت، نه ...

بی‌حسی مثل هیچ چیز دیگری نیست. مثل خودش است، بی‌رنگ، بی‌طعم، بی‌بو، بی‌.... فقط خودش است و بس. قابل توصیف و تصور هم نیست. گاهی می‌گویند خلاء. اما خلاء باز هم برای خودش تعریفی دارد. جایی و حالتی که خالی از چیزی است. خالی از زمان، خالی از مکان، خالی از ماده، خالی از انرژی، خالی از ... اما بی‌حسی که روح آدمی را می‌خورد، همه اینها هست و در عین حال نیست. فقط خالی از هیچ است نه خالی از چیز!....

می‌دانی چرا می‌گویم خالی از هیچ. چون حتی هیچی هم در آن نبوده که حالا بخواهد آن را از دست داده باشد و طالب داشتنش باشد. در قلمرو بی‌حسی، تو فقط معلقی. معلق بین زمانی که هرگز نبوده، مکانی که هرگز نبوده، هستی که هرگز شکل نگرفته، تهی از هر آنچه که معنا و مفهومی ندارد.

شده گاهی وقتی از تو خواسته‌اند کاری بکنی در جواب گفته باشی: حسش نیست!.

آن حس بی‌حسی همان درد آرام و خاموش روح آدمی است. انگیزشی که سبب تکان خوردنت بشود، وجود ندارد. چون معنا و مفهومی برای انجام آن کار نمی‌یابی، روحت درد آرام و ساکت و خاموشی را حس می‌کند که به بی‌حسی تعبیرش می‌کنی.

آه چه می‌گویم من!... می‌دانم تو را نیز با خودم درگیر این تراوش‌های فکری درهم خودم کرده‌ام.

الان من آن درد را دارم. بی‌حسی مطلق.

دوست خوبم، مهتاب زندگی من خیلی وقت است از منظومه‌ی دلم به کهکشان دیگری رفته است. کهکشانی که برایش رنگ و لعاب آسمانی دیگری داشت. گاهی حق را به مهتاب می‌دهم. آخر می‌دانی منظومه‌ی کوچکی که فقط یک خورشید رو به مرگ دارد و چند ستاره‌ی مرده‌ای که الان شده‌اند سیاره‌هایی یا بسیار گرم یا بسیار سردی که نشود در آنها زندگی کرد و روح حیات را دید، به درد وجود تابان و گرم او نمی‌خورد.

 باز هم دوستم سری تکان داد و با صدایی نه چندان واضح گفت:

منظور تو  از این همه آسمان ریسمان بافتن چیست؟!.

با آنکه حوصله‌ی تکرار مکرر نداشتم، ناچار شدم دوباره به تشریح منظور خودم بنشینم.

تو چطور نویسنده‌ای هستی که هنوز نمی‌دانی منظور من از خورشید، قلب است و سیاره‌ها، لحظات و داشته‌های یک انسان برای زندگی. من برای مهتاب چیزی نداشتم. پس او هم راه دیگری و شخص دیگری را انتخاب کرد...

اینبار جواد با تندی که تا به حال از او ندیده بودم، در حالی که تیک عصبی گوشه‌ی پلکش می‌زد، گفت:

تو حق نداری در مورد اتفاقی که هنوز برایت به اثبات نرسیده، قضاوت کنی و پیش‌داورانه حکم صادر کنی. نه می‌دانی که من این را نمی‌پذیرم. می‌دانی مرا به یاد داستان آن پیامبر نبی انداختی. داستان سمبلیکی که در قرآن از آن یاد شده تا درس‌آموزی باشد برای لحظاتی که همچون او مورد قضاوت و حکم صادر کردن می‌نشینی.

با آنکه آن داستان را از بَر بودم اما دوست داشتم فقط و فقط بخاطر اینکه صدایی بجز صدایی که در مغزم در حال کوبیدن و له کردن سلولهای وجدانم بود، بشنوم، گفتم:

نه بخاطر ندارم جریان آن داستان چه بود!.

جواد می‌دانست که دارم کتمان آگاهی می‌کنم اما باز به احترام حال و اوضاع بهم ریخته‌ی روحی من ادامه داد:

پیامبری به قضاوتِ  چوپانی نشست که ادعا کرد برادرش در حق او ظلم کرد و تنها میش وی را قصب نموده و ... و آن نبی بدون آنکه حرف آن برادر غایب را بشنود حکمی صادر کرد. قرآن به اصل قضیه اشارت نکرده که حالا جریان آن دو برادر در واقع چه بوده و حق و ناحق با کدامشان. منظور از آوردن آن داستان عبرت‌آموز، صدور حکمی است که از سوی انسان عادلی مانند یک پیامبر است. حداقل آن پیامبر باید می‌دانست برای قضاوت کردن و محکوم کردن نیاز است تا دلایل و صحبت‌های هر دو طرف قضیه شنیده شود. حرفهای الان تو مرا بیاد آن داستان انداخت. تو نیز داری اشتباه آن پیامبر را مرتکب می‌شوی. بگذار مهتاب هم حرف بزند. شاید آن چیزی که در ذهن تو شکل گرفته اصل قضیه نباشد و این‌ها زاییده‌ی افکار خودت براساس حلاجی‌های مغزی تو باشد. همیشه حقیقت آن چیزی نیست که می‌بینی یا می‌شنوی. گاهی حقیقت آنقدر پنهان و مکتوم است که برای آشکار شدن آن نیاز است تا قیامت برپا شود. قیامتی که پرده‌های دنیای دیده و شنیده و حلاجی‌های دنیای مغزهای محدود انسانی به دست خداوند برچیده شود  تا حقیقت آشکار شود.

دوست خوب من!. آن پیامبر عربی گفته، وقتی قیامت برپا شود و قضاوت خداوند به اجرا درآید، چه بسیارند کسانی که شما بهشتی می‌دانید و سر از جهنم در خواهند آورد و چه بسیار کسانی که شما جهنمی می‌پندارید و بهشت جایگاه‌شان خواهد بود. دوست خوبم، به قضاوت‌های سطحی مغز محدود خود، خودت را به دردهای وجدانی دچار نکن....

جواد می‌‎گفت و من نمی‌‎شنیدم. یعنی گوشم کلمات را می‌شنید اما مغزم تصویری برای خودش رسم کرده بود که حاضر به تغییر آن نبود....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1 آذر 1395 06:32 ب.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر