تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

جمعه 5 مهر 1398-08:50 ب.ظ



دل‌نوشته                                                     

تیک‌تاک، تیک‌تاک، پاندول عصب‌های مغزم در حال کوفتن است. تالاپ‌تلوپ، تالاپ‌تلوپ، تپش‌های شدید قلبم می‌زند. فشار گردبادی تند در وجودم همه‌ی داشته‌هایم را پراکنده کرده است. داشتم از هوای درونم خفه می‌شدم که پریدم به سمت پنجره‌ی رو به کوچه‌ی بیخیالی تا هوایی تازه کنم. رهگذر بیشه‌ی خوش‌خیالی که در حال عبور بود، نگاه عجیبی بر چهره‌ی تب‌دارم انداخت و با صدایی خش‌دار گفت: دختر تو چرا اینقدر بداخلاقی!...

بداخلاقم و سگرمه‌های ابروانم در هم تنیده. سکوت کردم و چیزی نگفتم تا به ته کوچه رسید و فقط رفتنش را به تماشا نشستم. خوشخیالی عابری نبود که گپ زدن با او قدری از دنیای درونم دورم کند. دوباره به درون خودم برگشتم. یک ثانیه نبودنم طوفانی در سرزمین وجودم برپا کرده بود. بادِ گذشته وزیدن گرفت و شاخ و برگ خشکیده‌ی خاطرات گذشته را بر سر و صورتم کوبید. آخ که مستی در این لحظات بهترین نوش‌داروی این درد است. مثل درخت تکیده‌ی کهنسالی می‌مانم که برای سرپا ماندن، ریشه‌هایش را به عمیق‌ترین مدفن‌های زیر زمین راهی کرده است تا مگر جرعه‌ آبی برای تشنگیش بیابد. وای که چقدر سکوت دلچسب و زیباست در این دوران مدرنیته‌ی غیرواقعی.

چقدر سکوت کمیاب شده است. چرخش تند کره‌ی زمین هم برای رسیدن به سکوت قبل از خلقت است. دنیا هم دوست دارد همه چیز زودتر تمام شود و به آن سکوت ازلی برگردد. آن خاموشی و آرامش قبل از خلقت انسان.

 گوشهایم از شنیدن این همه هیاهوی پوچ خسته است. نگاهی به تصویر آدمهای دور و برم می‌اندازم. تناسخ بقای عجیبی شکل گرفته است. تمام تندیس نسل آدم، زبان شده است. وِر وِر این نسخه‌ی جدید تمامی ندارد. آخ اگر سقراط برمی‌گشت از دیدن این همه فلاسفه‌ی بی‌نبوغ شگفت‌زده می‌شد. از سقف آسمان هم سخنورِ دانا می‌بارد در این برهوت بی‌عشق، بی‌صفا، بی‌روح، بی‌چشم و بی‌گوش. انسان سراپا زبان شده است در دوران فک‌ زدن‌های مکرر ناتمام.

دلم پیر طریقت می‌خواهد. به نقاشی مبهم خانقاهی پوشیده در مه بر دیوار فرسوده‌ی ذهنم نگاهی می‌اندازم. نیش یک درد قدیمی سر باز می‌کند. یاد فرصتی سوخته در زمان‌های نیامده آتشم می‌زند. چه کنم تا آرام شوم. از پاکت آسودگی‌خیال سیگاری بیرون می‌آورم تا شاید با پک زدنش قدری دردم تسکین یابد. آرام بگیر بچه!

این را به تندی به کودک درونم گفتم تا دست از پا کوبیدنش بر کالبد خسته‌‌ام بردارد. کودک چموشی‌‌ست. مظلومانه نگاهم کرد. این بیچاره را هم عمریست با خودم به اسارت گرفته‌ام. کاش پیر درونم بیدار می‌شد. دلم پیر طریقت می‌خواهد اما نه چونان داستانهای اساطیری قرون ماضی که مریدی به صحرایی پی مرشدی می‌گشت تا راهی بیابد برای مقصد سلوک عارفانه‌اش. که بیچاره نمی‌دانست آن راه همان است که طی کرده است و مرشد خودش بوده است و نمی‌دانست.

من پیر طریقت خودم را می‌خواهم چون سالهاست پای برهنه در برهوت درونم طی طریق کرده‌ام... از پیرم نه تسبیح می‌خواهم و نه تعلیم ذکری برای یافتن اسم اعظم. فقط می‌خواهم بیدار شود و این کودک خسته‌ی اسیر را در آغوش بگیرد، سرش را بر زانوانش بگذارد و دست محبتی آرام بر سرش بکشد و نوازشش کند، تا تلخی محبس وجود من بر او زدوده شود.

تشنگی من هر لحظه بیشتر می‌شود. تشنه‌ی پیاله‌ای از دستان یک عشق اساطیری. آنجا که هنوز آسمان دلها صاف و زمینش پر برکت است و مرد در آن دیار ازلی، با یک نگاه عاشق می‌شود و زن با شنیدن نفس مرد، سرخی شرم بر گونه‌هایش می‌نشیند. و حیا زیبا و با وقار میان آنان قامت می‌بندد و شعور بر چشمان مرد پرده می‌اندازد و آهوی عشق به ناز خرامان می‌رود. چقدر آدمهای عصر من وحشی شده‌اند، حتی در دوست داشتن. عشق هم‌پیاله‌های این سرزمین عجایب مثل تب تندی است که یک ساعته فروکش می‌کند، نه بیستون می‌سازد و نه مثنوی می‌سراید و نه شاهنامه رقم می‌زند. رستم زمانه‌ی من کجاست؟!

تناسخ عجیبی‌ست!.

حالم را کسی از دور و برم نمی‌فهمد. دارم خفه می‌شوم از این همه تنهایی پشت این پنجره‌ی رو به دیوار. دلم پیر طریقت می‌خواهد و پنجره‌ای پر از اکسیژن رو به باغچه‌ی کوچکی پر از یاس‌های احساس.

کسی نمی‌داند بدخلق‌های رازقی‌ها از کجا شروع شد! برای چه شروع شد! کسی نمی‌داند پروانه‌ای که تنها تفرجگاهش پشت پرچین‌های رو به دریا بود، هم دریای او خشکید و هم پرچین‌هایش را باد برد. بی‌سقف و دریا ماند پروانه‌ی لطیف محبت و مهربانی. و دوباره پیله‌ای به دور خود تنید تا در خواب، باغ اهورایی خود را ببیند. رازقی بداخلاق شد وقتی پروانه را در پیله‌ی تنهایی خود غمگین دید. رازقی بداخلاق شد و شهد شیرینش دیگر کام هیچ زنبوری را شیرین نکرد. کاش دوباره باران ببارد. چقدر این خاک تشنه‌ی بی‌باغ و رازقی و پروانه، باران می‌خواهد... کاش باران ببارد....

 

زهره پیرزاده




 


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 مهر 1398 08:54 ب.ظ


david
شنبه 6 مهر 1398 03:28 ب.ظ
قلم خوبی داری ممنون
پنجره دوجداره
شنبه 6 مهر 1398 12:00 ب.ظ
عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر