تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - پریزاد و دیو دل من (قسمت چهاردهم)
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

یکشنبه 7 مهر 1398-02:32 ب.ظ



صدای قژ قژ باز شدن درب فلزی راهروی پشت‌سرم، خبر از آمدن تازه واردی می‌داد که ساعت‌ها منتظرش پشت این پنجره‌ی خاک خورده ایستاده بودم. اینجا همش دیوار بود و کنار پنجره بودن، غنیمتی بود که به راحتی نمی‌شد پیدا کرد.

درد بدی در ذهنم جاری بود. درد عجز و ناتوانی از نتوانستن. برای یک انسان هیچ دردی سخت‌تر از این نیست که نتواند قدمی رو به جلو بردارد و از سکونی که در آن گیر افتاده است، خارج شود.

هوم هوم صدای دسته پرندگانی که در فصل کوچ، به سمت آشیانه‌ی جدیدشان راهی بودند، از آسمان در گوشم طنین می‌انداخت. چقدر در این لحظه دوست داشتم یکی از آن‌ها بودم. همیشه از بچگی عاشق پرواز بودم. اوج گرفتن را دوست داشتم. حس از بالا به زمین پایین زیر پا نگاه انداختن لذتبخش بود. حس رهایی، آزادی، در قید و بند هیچ‌چیز نبودن. از همه مهم‌تر با فکر از زمین کندن و کنده شدن، حس سبکی و بی‌تعلقی خاصی در ذهنم نقش می‌بست.

لحظاتم این روزها، زخم‌دار شده‌اند. زخم تند و تیز و تلخِ سکوت و سکون.

دست گرم احمد که بر شانه‌ام نشست، کمی آرام شدم. خوب بود که در این شرایط او اینجا کنارم بود. احمد را از دوران سربازی می‌شناختم. جوان خوش‌نقشِ خوش‌زبانی که کم‌و بیش می‌دانستم اهل صفا و صداقت است.

احمد که آمد، سری به آرامی تکان داد و گفت:

- هی مرد!، چی شده‌؟! چرا از دیشب تا به حالا چیزی نخوردی!.

حال وحوصله‌ی توضیح نداشتم اما به حرمت صفای دلش گفتم:

- بدجور خسته‌م، احمد....

دو ضربه‌ای با کف دستش بر شانه‌ام زد و گفت:

- خسته‌دل نباشی پهلوان. صبر کن چیز زیادی باقی نمانده. بی‌حوصلگی نکن. این چند وقت هم می‌گذره و تموم میشه. خوب حالا بگو چکارم داشتی؟.

بی‌صبرانه منتظر شنیدن بود. نگاهش کردم. چقدر از آن روزی که بعد سال‌ها در میان دخمه‌های تاریک و نمور این ناکجاآباد زندگی، دیدمش، رنجورتر و خسته‌تر به نظر می‌رسید. چند تار موی سفید کنار شقیقه‌هایش، حالا انبوهی از نقش سپیدی بود در میان دو سه تار موی سیاه باقی مانده‌اش که احتمالا همین‌ روزها هم رنگ می‌باختند. درد یک مرد درد بدیست، دل و جانش را می‌سوزاند اما باز هم تظاهر به خوب بودن می‌کند.

- پس چی شد، نگفتی که؟!.

این جمله را احمد با حالتی از کلافگی به خاطر سکوت ممتد من گفت.

- احمد!. بعد از رفتن من تو اینجا چه می‌کنی؟.

- خوب هیچی، به انتظار می‌گذرونم تا نوبتم برسه.

- انتظار!؟. تحملِ تحمل انتظار کشیدن رو داری؟.

- خوب، پس این همه سال اینجا چه کردم؟. خوب انتظار کشیدم دیگه.

****

درد تلخ گریه یک مرد پشت میله‌های زندان بعد از یک ملاقات کوتاه‌مدت با عزیزانش که چشم براهش آنسوی میله‌ها و دیوارهای حصار زندان، دربند و اسیرتر از اویند، کشنده‌تر از هر دردیست. زندانی که باشی، تنها تو در بند نیستی، که عزیزانت هم آن سوی زندگی، حس خوش رهایی ندارند. مگر می‌شود شاد و رها باشی وقتی عزیزت در گوشه‌ی چهاردیواری محبس، زهر تلخ اسیر بودن را هر روز می‌چشد.  

نمی‌دانی چه حس زجرآوری دارد دیدن زندانی که در مسیر بین جایگاه ملاقات تا بندگاه او، با یقه‌ی لباسش اشکهایش را پاک می‌کند تا مبادا نه هم‌بندهایش اشکش را ببیند و نه عزیزان در جایگاه.

خرد شدن هر روزه‌ی زندانی را میان تلاطم چه کنم‌های مداومش که از ذهن خود می‌پرسد، جز یک زندانی نمی‌فهمد و حس نمی‌کند. پیری زودرس کمترین ارمغان آن است. تا پایت به زندان نرسیده باشد حال و هوای آن را نمی‌فهمی. حتی شاغلان در آن هم، به نوعی اسیر و زندانی آن چهاردیواری کشنده‌اند که عین فشار قبر خلاصی ندارد.

احمد!، زندگی وقتِ شروع تاتی‌های کودکانه شیرین و دلچسب است، برای پا گرفتن و حرکت کردن، و شیرین‌تر از آن، قندذوق‌های مادرانه و پدرانه‌ست وقت تماشای قدم‌های خُرد خُرد پاره‌جگری که تازه راه و رسم ایستادن و رفتن می‌آموزد. راه رفتن که آموختی، درست راه رفتن را هم باید بیاموزی تا به اشتباه نروی و قدم‌هایت، به جای بردنت، به افتادنت ختم نشود. احمد آرام سری تکان داد و زیر لب چیزی گفت:

- من کجا و این شهر خراب‌آباد کجا؟.

آه احمد! دلتنگ آن لحظات کوتاه و بلند کودکیم. لحظاتی لبریز از شور و نشاط بی‌وصفی که هرگز در مسیر عمر تکرار شدنی نیست.         ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 11:41 ق.ظ


سبک زندگی
پنجشنبه 11 مهر 1398 11:00 ق.ظ
متن زیبایی بود
ممنون
پاسخ زهره پیرزاده : سلام. متشکرم
لپ تاپ استوک
سه شنبه 9 مهر 1398 05:56 ب.ظ
آرانیک کالا وارد کننده و فروشنده مستقیم انواع لپ تاپهای استوک و کارکرده اروپایی و آمریکایی از برنده های معتبر و مطرح از جمله دل ، اچ پی ،
پاسخ زهره پیرزاده : سلام. سپاسگزارم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.