تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - دلنوشته
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

چهارشنبه 10 مهر 1398-03:07 ب.ظ



دلنوشته

من کجا خبر از عالم خاکی داشتم! من کجا! اینجا کجا! جان و تن و دنیا کجا!...

ذره‌ای بودم مأنوس به یک روزن نور... که از برق نگاه تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

همه معنای وجود و بودنم این بود که نام تو الفت من بود، بی‌دعا، بی‌ادعا، بی‌صدا...

من کجا! درد کجا! رنج دل و سوز شب و دوری و هجران کجا! ...

من کجا!، عقل کجا! فلسفه و جهل کجا!...

من کجا! عشق کجا! مستی از باده‌ی دستان خُم یار کجا!....

من بودم و یک روزن نور... که از حنجره‌ی پرفیض تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

ناگه نمی‌دانم چه شد، بسته شد آن روزن زیبا و فرو افتاد در ظلمت ناکجاآباد دنیای دَنی...

هول‌انگیز شد وجود، حیرت‌انگیز شد بود...

من کجا و تنهایی بی‌روزن و نور کجا!....

من بودم و انسی که به تاریکی دنیای عدم، بین ما بود، بی‌نماز، بی‌سجود، بی‌مشرب و مشروب و صدها فاصله‌ی حُجب‌انگیز ....

من بودم و تو و دگر هیچ....

از کجا آمد این همه صورت و رنگ؟!

از کجا آمد این همه صلح و جنگ؟!

از کجا آمد این همه هم‌ذره‌ی دنیای عدم، که فاصله انداخت میان من و تو؟!...

من شدم کودکی تنها میان باغ خشکیده‌ی دنیا که به دنبالِ فریب آن چهره‌ی زیبا، پی تو می‌گردم...

تو که من بودی و من تو، پس چه شد فاصله افتاد؟!...

من میان لای دستان تو چون گربه‌ی نازی که به سرانگشتان مهر تو سیراب نوازش بودم، پس چه شد فرو فرستادی مرا در هبوطی بی‌سرآغاز، بی‌‎سرانجام...

بی‌سرآغاز، چون سرآغاز تویی، ای بی‌شروع و مبدأ و نقطه‌ی نخستین...

بی‌سرانجام، چون سرانجام تویی، ای منتهای هر چه بودن، هر چه ماندن، لاانتها...

اینها را همه من می‌دانم، چون تو تعلیم نمودیم در آن روزی که از مأمن امن، خارجم کردی پی یافتن نخود سیاه...

همه چیز که تو بودی، همه چیز که آنجا بود! پی جستجوی چی آمدم اینجا؟!...

شاید به گمانم هدفی داشته‌ایی که من از آن بی‌خبرم...

می‌دانی قصه‌ی من و تو با ‌شباهت هست با قصه‌ی آمیزاده، حسن کچل!

من آن حسن کچل خوابیده در آن مأمن امن ... و تو آن مادر دلسوزی که با فریب سیب سرخ، خارج از خانه نمودیم پی یافتن چل‌گیسی، تا رقم زند دست تقدیر تو عشق...

کچل بودم و تنبل... و فقط کارم نشخوار کردن نوری بود که از آن روزنه‌ی کوچک لطفت می‌بارید به من...

و تو آن مهر بی‌پایانی که خواستی بنمایی به من... روزنه‌ها بسیارند و هستی تنها یک روزنه نیست...

و نشانم بدهی چل‌گیسی از جنس بلور... بلوری از جنس روح... روحی از جنس عشق...

آری، آری... این همان است... همان سیب و همان خانه و همان کوچه...

حسن کچلم من، که با فریب سیب سرخی، از خانه‌ی بهشتی‌، راهی کوچه‌ی دنیا شده‌ام...

و قرن‌هاست پی چل‌گیس خودم می‌گردم...

ای تو چل‌گیس زیبای وجود... من نادان به هوای عشق... پا در بیغوله‌ی این کوچه‌ نهادم...

کوچه‌ها گشتم و کوچه‌گردی شد مرامم...

حال کو، حال خوش و نشخوار نورانی و آن مأمن امنی که در آن آسوده در خواب خوش عدم بودم...

کوچه‌گردی شد مرامم...

کوچه‌ی دنیا بد جاییست خدا...

نه ته‌اش پیداست نه ابتدا....

خانه‌ی دلها در این کوچه همه رنگ بلاست... خالی از لطف و صفاست...

می‌بُرند از هم نان... می‌بَردند از هم آبرو... می‌کِشند هم را پای چوبه‌ی دار...

دست تقدیر تو چون این را خواست... من نگفتم چیزی... که نمی‌دانستم آخر کار کجاست؟!

من نگفتم چیزی مثل آن فرشته‌ای که گفت چیزی... و شد نامش ابلیس...

من حیا کردم و شور عشق در سرم گرما داشت...

من جوان بودم و مست... پی شور و شر بودم...

آمیزده‌ی تازه‌ ساخته‌ی دست تو بودم...

جوان بودم و مست... نمی‌دانستم... پی این شور و شر رفتن، دل‌شکستن‌های بسیاری دارد... دل‌‎بریدن‌ها هم...

بازم گردان به آن خانه‌ی امن....

من همان روزنه را می‌خواهم...

و همان دنیای عدم...

بازم گردان چل‌گیس زیبای ازل....

خانه را می‌خواهم...

بین ما فاصله نبود... بازم گردان...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 10 مهر 1398 03:14 ب.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر