تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - دلنوشته
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

جمعه 12 مهر 1398-11:04 ق.ظ



دلنوشته

چه بخواهی چه نخواهی می‌گذرد و آنچه گذشت، غیرقابل بازگشت. کاش زمان ریسمانی داشت، تا هر وقت دوست می‌داشتیم، از حرکت و پیش رفتن، نگهش می‌داشتیم. صبر کن زمان، اینجا من یک غلط املایی در دیکته‌ی زندگی نوشته‌ام، بگذار با پاکن غلط‌گیری سرنوشت، پاکش کنم. لطفاً صبر کن، اگر لحظه‌ی بعدی شد، نمره‌ی زندگیم کم می‌شود. غلط‌هایم بسیارند تو که نمی‌خواهی من رفوزه شوم.

ریسمان زمان را که در دست داشته باشی، راحت تجربه‌ی الان‌ات را بکار می‌گیری و به سراغ اشتباهاتت می‌روی. بله اینجا، اینجا نباید دوستی ظاهری این به ظاهر دوست را باور می‌کردم و اعتماد می‌کردم. خوب پاکش می‌کنم. اما اینجا، بله اینجا نباید این تصمیم را می‌گرفتم، خوب این را هم حذف می‌کنم. آها، این یکی، نباید در این لحظه، این دل را می‌شکستم، آهِ شکستنش بدجور دامان زندگیم را گرفت، بگذار این را هم پاک کنم. وای اینجا را ببین، در این لحظه بی‌خودی شک کردم، اصلاً ماجرا آن طور که من گمان کرده بودم، نبود. خوب پس این را هم پاک می‌کنم. آخیش چقدر خوب شد، حالا غلط‌های دیکته‌ی زندگیم کمتر شد.

دنیا، تو چطور؟! ریسمان زمان را در دست داری؟! یا ریسمانش از دستت دَر رفته است و تند تند، شتابان در حال رفتن است.

آخی دنیا، ناراحت نشو قصد مسخره کردنت را نداشتم. آخر آنطور که من می‌بینم گویا ریسمان زمانه و زمانت از کف دستت در رفته است! هر کسی ساز خودش را می‌زند. یک کره زمین که بیشتر نیستیم در این اقیانوس بیکران پر از کهکشانی که شناور در آن غوطه‌وریم. اما همین یک زمین، حسابی کلافه‌ات کرده است! کنترل کردنش برایت سخت شده است. می‌پرسی از کجا فهمیدم؟!

خوب از حرکت تند و شتابان عقربه‌های زمان‌سنج‌ات. تا دیروز که بچه بودم اوه چقدر باید کلافگی می‌کشیدیم تا بهار تابستان شود و مدرسه‌ها تعطیل و کیف بی‌مشقی و صبح‌ها زیر ملحفه‌ها خواب ماندن را بچشیم. بعد چقدر باید حوصله می‌کردیم تا دوباره مدرسه‌ها باز شوند و این روزهای گرم و کشدار تابستان تمام شود و از بلاتکلیفی‌های تابستانه خلاص شویم. تازه آنقدر زمان طول می‌کشید تا نوروز بیاید. وای نوروز! چه شیرین و دلچسب بود آن لباس‌های عید را پوشیدن و از خانه عمو به خانه‌ی خاله رفتن...

خلاصه آقای دنیا، از وقتی حرکت تند لنگِ عقربه‌های زمانت را دیدم که از تن گرد و تپلی‌اش جلوتر می‌دوند، فهمیدم یک خبرهایی هست، که ما بی‌خبریم. بله دیگر، ریسمان از کف دستان مبارکت در رفته است و آشوبی بر این کره‌ی سبزآبی به راه افتاده است که نگو و نپرس.

کلاغ همسایه دیروز، با انرژی سوختی یک شاتل فضایی سوخت‌گیری کرده بود و آنقدر ذوق و شوق دیدن آسمان هفتم را داشت که طفلکی یادش رفته بود، چترنجاتش را برای احتیاط با خودش ببرد. آسمان هفتم پیشکش، در همان آسمان اول وا مانده بود. می‌گویی از کجا می‌دانم؟!

خوب وقتی سفر نیم‌ثانیه‌اش را ناتمام گذاشته بود تا عجایبی را که از آن بالا دیده بود، برای همسرش تعریف کند، ناخواسته شنیدم. آخر این دوتا کلاغ شیطان‌بلا، عادت دارند بساط گفتگوهای شبانه‌شان را روی لبه‌ی تراس زندگی من، برپا کنند.

جانم برایت بگوید، می‌گفت که بلبشویی را از آن بالا، روی کره‌ی زمین دیده است. موجودات قد و نیم‌قد فضایی و کهکشان‌های راه دور با چپس و پفک و تنقلات، بر پشتی اتمسفر لم داده بودند و به تماشای فیلم‌های اکشن زمین ما نشسته بودند. البته بیچاره زبانشان را نمی‌فهمید اما از حرکات متعجبانه چشم و ابرو و دست بر دست کوفت‌نشان متوجه می‌شد که در مورد ما و زمین ما چه فکر می‌کنند و چه حس و حالی دارند.

می‌گفت وقتی مجلس گرمِ تماشاخانه‌ی آنها را می‌بیند، سفر فضایی را لغو می‌کند و کنار آنها می‌نشیند تا ببیند جریان از چه قرار است. از قضا صحنه‌هایی را دیده است که باعث نگرانیش شده و برای همین با سرعت به لانه‌ی کلاغ‌خانم برگشته است تا دست زن و بچه‌اش را بگیرد و همراه خود از دیار زمین به سرزمین‌های ناشناخته‌ی آسمان کوچ کند.

خانم کلاغ از او می‌پرسد: مرد مگر آن بالا چه دیدی که یک هویی ترس برت داشته است؟!

کلاغ‌جان همسایه‌ی ما هم به خانم محترمه گفت که: خانم خبر نداری، ما تماشاخانه‌ی آدم فضایی‌ها شده‌ایم! از بس این آدمیزده این پایین فیلم اکشن پخش کرده است، آنها خوشش آمده و دور زمین ما بساط تماشا برپا کردند.

خبر نداری خانم، من از آن بالا دیدم، موشکی از شرق به غرب می‌رفت تا سفیدی را نیست کند، خمپاره‌ای را دیدم از غرب به شرق می‌رفت تا سیاهی را ناک‌اوت کند. کاتیوشایی می‌غرید و خشم می‌پاشید تا در جنوب کوتاه‌قدان بر فنا شوند، از آن بدتر، توپی سربی از جنوب به شمال شوت می‌شد تا بلندقامتان درو شوند. خانم‌جان بر زمین آشوبی برپاست، آدمیزاده در حال انقراض نسل خود است. اینجا دیگر جای ما نیست. بابالنگ‌دراز زمان هم لنگ عقربه‌هایش را بر کولش نهاده و تند تند می‌دود تا از این معرکه جان سالم بدر ببرد، خوب اینجا دیگر چه جای ماندن است!

تازه خانم خبر نداری، آمیزده به آب و هوای زمین هم رحم نکرده است! آخ خانم طفلک زمین، اگر می‌دیدی چطور آن رنگ ناز و قشنگ سبزآبی‌ش از شدت فشار همه‌طرفه و همه‌جوره بر تنش، کبود کبود شده بود.

خانم جان اینجا دیگر جای ماندن نیست. سوخت هسته‌ایمان را می‌زنیم و راهی زمین دیگری می‌شویم.

خوب دنیاجان، اینطور بود که فهمیدم اصل قضیه از دست مبارکت در رفته است، تو دیگر یارای کنترل آدمیزاده را نداری، اصلاً این بشر اگر حرف‌گوش کن بود که حرف خدا را گوش می‌کرد. بچه پُر روتر از او دیده‌ایی!، صاف و شق و رق می‌ایستد در روی خالق خودش و به او می‌گوید به تو چه! صاحب‌اختیارم هر طور دلم بخواهد، هر طور دوست دارم و میلم بکشد!. عین‌هو بچه‌ی مرادخان که از وقتی چشم‌ش به جمال مدرنیته باز شد، در روی پدرش می‌ایستد و می‌گوید: به تو چه من انسانم و صاحب‌اختیار.

البته قربانش بروم خداجان هم زیادی این آدمیزاده را پر رو کرده است با این اختیار همه جور دادن به او. فکر کرده دیگر زمین فقط مال خودش است و بس. نه گلی، نه گیاهی، نه دریایی، نه جنگلی، نه پلنگی، نه کوهی، نه دلفینی، نه اسبی، نه حتی حضرت جنی از دست او و کارهایش در امان نیست. برای همه تعیین تکلیف می‌کند و به میل خودش زندگی همه‌ی این موجودات بیچاره را به نفع خودش، به باد فنا داده است.

یکی نیست به او بگوید آخر بشرجان، ای آدمیزاده، تو که جانت به نفسی از اکسیژن بند است که اگر برنیاید، خفه می‌شوی. آنقدر عاجزی و ناتوان که پشه‌ایی را هم نمی‌توانی بیافرینی! آنقدر ضعیفی و بی‌قدرت، که نمی‌توانی جلوی مردنت را بگیری، خیلی هنر کنی با کلی خرج دکتر و دارو و طب صنعتی و سنتی، پوست صورتت را بکشی و دماغت را تیز کنی. خیلی هنر کنی کلی رژیم مفید غذایی بگیری تا چند روزی و چند لحظه‌ای بر طول عمرت بیافزایی، آخرش چه؟! میمیری و قدرت نمردنت را نداری! آن وقت توی عاجز، ببین با این زمین و ساکنانش چه کرده‌ای! انگار ارث پدریت است و فقط مال خودت! عجب رویی داری آدمیزاده!

خلاصه دنیاجان، نگو که نمی‌دانم و حواسم نیست، که هست. می‌دانم حضرت آدمیزاده جز به نفع خودش قدمی برنمی‌دارد. زبانش دراز که من برق اختراع کردم زمین روشن شد، خوب در عوضش چراغ همسایه‌اش را خاموش می‌کند و تاریکی به جان دلها می‌اندازد. می‌گوید از کلی اختراع و ابتکار مغز و عقل و هوش من زندگی اینقدر راحت شده است!

دنیا جان کو راحتی؟! والا که آن زمان موجودات بی‌اختراع و ابتکار در آسایش و آرامش بیشتری زندگی می‌کردند. کی چشمه‌ها و رودخانه‌ها اینقدر پر از فلزات سنگین و آلودگی میکروبی بود؟! کی دشت‌ها اینقدر خشکیده و بی‌آب و علف بود؟! کی منابع زمین اینقدر منقرض شده بود؟! کی این همه حیوان بیچاره بی‌آسایش و آرامش بود؟!

یکی نیست به او بگوید نخواستیم باباجان، بی‌تمدنیت را بچسبی بهتر است!

تو تمدن می‌خواهی چکار، آخر آدمیزاده‌ی مغزفندقی، ابزارت و اسبابت پیشرفت کرده، اخلاقت که نه! شعورت که نه! فهمت که نه! رو به افولی اینوری! اگر غیر از این است چرا هم به هم‌نوعت آزار می‌رسانی هم به بقیه‌ی ساکنان زمین.

دنیا جان من تو را درک می‌کنم که ترسیده‌ای و قصد فرار داری، اما جان چشمان آن آهوبره‌ی کوچکی که همه‌ی این‌ها را نمی‌داند و با عشق هنوز در دامان صحرا می‌دود تا شادی کند و نفس بکشد و زندگی باز هم با دویدن‌های او جاری باشد... بیا و فکر بکن چطور می‌شود کار را درست کرد!

چطور می‌شود کار فرهنگی کرد و به گرگ درنده‌ی وجود آدمی یاد داد، که دریدن برای یک لحظه سیرت می‌کند، اما یک عمر، تنهایی برایت به ارمغان دارد. به آدمیزاده یاد داد تا کوتاهی نباشد، بلندی معنا ندارد. تا سیاه نباشد، سپیدی بی‌رنگی بیشتر نیست. به آدمیزاده یاد داد، جنوب و شمال دو برادرند از یک خون و رگ و ریشه، و شرق و غرب دو خواهران از یک عاطفه و مهر و محبت. به آدمیزاده یاد داد با کوچک کردن دیگری، بزرگ نمی‌شوی. با خرد کردن کسی رشد نمی‌کنی، با بد دیدن و بد گفتن، زیبایی نمی‌بینی و نمی‌شنوی. به آدمیزاده یاد داد فیلم اکشن، عطش قدرت‌طلبیت را سیراب نمی‌کند، چون قدرت در قلب مهربان و روح با گذشت و هوای همدیگر را داشتن است.

دنیاجان، با همه‌ی اینها که گفتم، آدمیزاده ذاتاً بد نیست، ذات خوبی دارد، راه می‌خواهد و راه‌بلد... وگرنه فطرت الهیش همیشه از زیر خاکستر هیاهوهای زمانه چون برخیزد، آب رحمتی بر جان همه‌ی موجودات می‌ریزد، چون انسان است و انسان برای مهربانی و خوب بودن آفریدن شده است..

دنیاجان، آدمیزده خودش را گم کرده است، وگرنه ذاتاً خوب است... و به گل و پروانه و باغ مهر می‌ورزد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 03:50 ب.ظ


Fatemeh Tourke
شنبه 13 مهر 1398 07:02 ب.ظ
سلام دوست من چه قلم زیبایی لذت بردم از نوشته هایتان
پاسخ زهره پیرزاده : سلام. مرسی از نگاه زیباتون
درآمدزا
جمعه 12 مهر 1398 04:49 ب.ظ
سلام به شما دوست گرامی
وب زیبایی دارید
یه پیشنهاد کسب درآمد براتون دارم ، میتونید بازدیدهاتون رو براحتی به پول تبدیل کنید، در کنار این همه زحمتی که برای وبتون میکشید بدست آوردن درآمد هم براتون کمک خرج خوبی میشه همه شمارو تشویق میکنه که مطالب زیباتری برای بازدید کننده ها بزارید ، اگر قابل دونستید به آدرسی که خدمتتون میدم یه سری بزنید دیدنش براتون ضرری نداره
http://click.irmoviedl.ir/click.php?id=smartpop
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر