تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - دلنوشته
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

سه شنبه 16 مهر 1398-11:33 ب.ظ



دلنوشته

هوهوی باد در دالان وجودم پیچیده است و زوزه‌ی سوزِ سردی در آن، سیهه می‌کشد. ترس همچون بختکی سیاه راه نفس بر من بسته است. ترس بی‌تو بودن، بی‌تو ماندن.

من که از تمام گنج‌ها و ثروت‌های این دنیا فقط دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم پنهان است، از بی‌تو بودن می‌ترسم، از بی‌تو ماندن هم...

می‌ترسم به خاطر خالی بودن دهلیز وجودم از هر طراوات سبزی، تنهایم بگذاری. ببخش بارانی نبود تا ببارد و این دانه‌ی سحرآمیز نشأت بگیرد، سبز شود و طراوت بیافریند.

دلم می‌خواست بذری می‌بودم، نهفته در دل زمین، زیر خروارها خاک مدفون. نه از تاریکی آنجا می‌ترسیدم نه از سکوتش. نه اصلاً  آنجا نه تاریک است و نه ساکت... لبریز هیاهوست... صدایشان را می‌شنوم. صدای نفس کشیدنشان را... صدای حرکت آرامشان وقت زاد شدن... بذرها را می‌گویم.

در آن زیر، پایین خاک‌های مرطوب و نم‌دار، زندگی جریان دارد. حتی بیشتر از روی زمین.

من دانه بذری در التهاب رسیدن به جریان آبی از بارشی آسمانی... راستی چرا آسمان بالا با زیر خاک اینقدر رابطه‌ی نزدیک و عجیبی دارد؟!

ساکنان روی زمین، تشنه‌ی باران و بوی تازگی آن‌اند. عاشق صدای نم‌نم‌اش و روح با آن تازه می‌شود. و دانه بذری خُرد به زیر خاک نرم زمین، باران را بیشتر دوست می‌دارد، باران حیات اوست برای رویش و رسیدن به نور، به اوج. نور غذای من، غذای همه است. اصل من است، تشنه‌ی آب و خاک و نور منم، انسان. و من انسان، بذری بر روی خاک، برعکس نبات و هر موجود جوانه‌زننده‌ایی... که هست به زیر خاک.

آب رویش من کجاست؟! من دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم نهفته است، آب می‌خواهم، بر روی این خاک، تا جوانه زنم، نور هم هست، نور تویی، ای نور آسمانها و زمین، آب می‌خواهم، خاک هم هست، نور هم هست، دانه هم هست، دانه در بطن وجودم نهفته است، اما آب کجاست؟!

در سفر شدم همراه با دانه‌های بسیاری به زیر خاک، تا یاد گرفتم رسم سفر ز خاک...

نفس می‌کشد دانه در آن زیر، در آن تاریک روشن عجیب، تا وقت شکفتن تنپوش سفت و سخت‌ش، سر بر زند جوانه‌ی هویتش به آرامی یک خواب. و بشکفد ماهیتش برای رسیدن به روی خاک... تو چیستی همسایه‌ی من؟ گفت به پیج و تاب، با کرشمه‌ای به ناز، من یک گل محمدیم خوش بو و خوش رنگ و خوش نقش... تو چیستی؟ گفتم هنوز نمی‌دانم رفیق...

آنطرفتر از ما دوتا، همسایه‌ی دیگری با شوق، چون شنید گفتگوی ما، گفت، من بگم کیستم؟ گفتم بگو، گفت: درختم، کاج، بلند قامت و سبز، روی به سوی آسمان دارم همیشه سرفراز... تو کیستی؟! گفتم هنوز نمی‌دانم عزیز...

یکهو صدایی آمد از پشت سر، با کمی فریاد اما نه آهسته‌تر، من بوته‌ی جالیزیم، خیار، ترد و پرخاصیت و شیرین‌نگار... هستم و ماهیتم همین است و بس، اما تو چیستی؟ هان! گفتم هنوز نمی‌دانم خیار...

شاید نباید می‌آمدم اینجا از ابتدا، اینجا میان جمع شما، نفس‌های بسیار در این پایین خاک، همهمه‌ی شکفتن و رفتن به روی خاک، مشکل کجاست خدا؟! اینها همه می‌دانند و من نمی‌دانم، که کیستم و چیستم؟! آمدم چکار؟!

خاک که هست، و دانه‌ی سحرآمیز تو درون من و نور... پس آب رویش من کجاست؟! چون بشکفم به یقین معلوم می‌شود ماهیت و هویت من برای من...

ای نور، به سوی نور رفتن کار همه‌است، ای تو نور آسمانها و زمین، بتاب... من محتاج بارشم، بارانی از جنس تو... تا بشکفد این دانه‌ی سحرآمیز وجود من... معلوم شود ماهیت و هویت من کجاست...

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 16 مهر 1398 11:34 ب.ظ


نسیم
پنجشنبه 18 مهر 1398 09:26 ب.ظ
عالی بود
پاسخ زهره پیرزاده : سلام. مرسی از نظر محترمتان بسیار سپاسگزارم.
depnaco
چهارشنبه 17 مهر 1398 04:20 ب.ظ
سلام بیسار زیبا بود
ادامه بدید
سعید
چهارشنبه 17 مهر 1398 08:13 ق.ظ
بسیار زیبا و تاسیر گذار بود، آدم رو به فکر فرومیبره. ممنون
پاسخ زهره پیرزاده : سلام. سپاسگزارم
فروشگاه اینترنتی
چهارشنبه 17 مهر 1398 12:53 ق.ظ
انواع پوشاک و لوازم جانبی موبایل با 40 درصد تخفیف
پرداخت درب منزل

www.marcet.ir
پاسخ زهره پیرزاده : سلام. از اطلاع‌رسانی متشکرم. حتما سری می‌زنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر