تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

دانلود آهنگ جدید

ساعت مچی

|

جلوگیری از کپی کردن مطالب

پشتیبانی

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

دوشنبه 1 شهریور 1395-11:48 ق.ظ



اولین فهمیدنم را نمی‌دانم کی تجربه کردم. اولین خاطره زمینی‌ام کی شکل گرفته باز نمی‌دانم. چیزهای درهم برهمی در ذهنم از دوران بچگی باقیست... اما خاطرات شیرین روزهای گرم تابستان و بازی در آب نهری که دور از خانه‌مان جاری بود، خوب بخاطر دارم. گرمای تند تابستان غوغا می‌کرد. و شیطنت ما بچه‌ها پرغوغاتر از گرما... ظهرها، وقت استراحت و خواب بزرگترها که می‌شد، یواشکی دمپایی‌های پلاستیکی را پا می‌کردیم و چندتایی از دیوار خانه به داخل کوچه می‌خزیدیم. و پدر با اطمینان اینکه درب خانه را قفل کرده، صدای خروپف ظهرانه‌اش بلند بود و خبر از زرنگی‌های کودکی ما بچه‌ها نداشت.

تا پایمان به کف خاک گرم و آفتاب‌دیده کوچه می‌رسید، دویدن‌هایمان هم شروع می‌شد. و صدای خنده‌هایی که از ته دل بیرون می‌ریختیم... بدو عباس، بدو.. علی... جعفر بیا.... و همینطور که همدیگر را صدا می‌زدیم به طرف نهر آب باغی که در آن نزدیکی‌ها بود دوان دوان می‌رفتیم... مردم بومی و ساکن شهر ما به آن نهر «عباره» می‌گفتند. بعدها فهمیدم معنی آن یعنی محل گذر آب است. وقتی در دوران بزرگسالی برای تجدید خاطرات، به دیدن آن نهر رفتم، با کمال تعجب کانال کوچکی را دیدم که از بس سالها گذر آب را ندیده، خاکش خشکیده و تبداری است. چقدر در دنیای کودکی، همه چیز بزرگتر از اندازه‌ی واقعی خودش می‌شود. هم در مورد اشیاء هم در مورد انسانها!.

وقتی کودک هستی پدر خود را بزرگترین و قویترین مرد روی زمین می‌بینی. حیاط خانه‌ات بزرگترین و با صفاترین مکان دنیا می‌شود و .. این طور بود که آن نهر آبی که پای درختان باغی جاری بود، برای ما در کودکی، حکم دریاچه‌ایی را داشت که در دلش شیرجه می‌رفتیم و شنا می‌کردیم. خدایا هنوز لذت آن شنا کردنها و بازی‌کردن‌های کودکی در وجودم باقیست... حقیقت دارد که وقتی روح با تمام وجود همراه با جسم یکی می‌شود و از رخ دادن حادثه‌ای لذت می‌‎برد، تا لحظه مرگ شیرینی آن اتفاق در تمام سلولهای جسم و روح او می‌ماند. و شاید برای همین است که بقیه‌ی لذت‌های زندگی را وقتی می‌چشد و به آن شیرینی نمی‌یابد، برایش خوشایند نیست. گاهی واقعا ناخواسته و نادانسته در درون خودمان میزان  و ترازویی برای محک زدن اتفاقات روزمره‌ی زندگی داریم که، کار روح‌ و روان ماست و ما از آن بی‌اطلاعیم. و فقط لحظه‌ی حرف زدن با خودمان یا اطرافیانمان ناباورانه می‌گوییم: نمی‌دونم چرا اصلا برام جالب نبود. نه خوب نبود از این اتفاق خوشم نیومد.... وای نمی‍‌دونم چرا میوه‌ها مثل سابق خوشمزه و شیرین نیستند. چرا از خرید کردن مثل قدیما لذت نمی‌برم. نمی‌دونم چرا این آدم به دلم نمی‌نشینه... و .. و.. و.....

***




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic