تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

سه شنبه 2 شهریور 1395-06:13 ب.ظ



زمان ناخواسته مرا پیش می‌برد. و من غرق در دنیای کودکی خود، با شوق و اشتیاق وصف‌ناپذیری لحظات کودکی را می‌بلعیدم. دنیای من پر بود از روزهایی با بازی‌های کودکانه و شب‌هایی پرستاره. شب‌ها دم غروب که می‌شد، پشت‌بام خانه‌ها با آب و جارو صفا می‌گرفت. خواهر بزرگترم گلیم نسبتاً بزرگی را که هر صبح تا شده در اتاق کوچکی که پدر به عنوان انباری وسایل اضافه بالای پشت‌بام ساخته بود، می‌گذاشت، بیرون می‌آورد و پهن می‌کرد و تشک‌های رنگارنگ پنبه‌ایی را که کمی هم وزن داشتند با دستان ظریف دخترانه خود بر روی گلیم کنار هم می‌چید. بعد ملحفه‌های سفیدی با نقش گل‌های کوچک آبی و بنفش، روی تشک‌ها می‌کشید. آخر سر هم بالش‌ها و پتوهای نازک تابستانی را کنار تشک‌های می‌گذاشت. جای هر کسی مشخص و معلوم بود. تشک من رنگی کرمی با خطوط نارنجی داشت که رنگش را خودم انتخاب کرده بودم. خیلی بوی پنبه‌ی تازه زده‌ شده‌ی آن را دوست داشتم.

شبها بعد از خوردن شامی که دم غروب دور هم می‌خوردیم. بالای پشت‌بام دور هم جمع می‌شدیم و از اتفاقات و خاطره‌هایی که در طول روز یا روزهای دیگر برایمان اتفاق افتاده بود، حرف می‌زدیم. آن جمع خانوادگی خواهر برادرانه، صفای خاصی داشت. از همه زیباتر خنده‌هایی بود که به هر بهانه‌ای بر لبها می‌نشست و تمامی نداشت. گاهی آنقدر صدای خنده‌های کودکانه ما بلند بود که از توی حیاط خانه صدای پدر را می‌شنیدم تا قدری آرامتر بخندیم. آن موقع پدر در حال گوش دادن به اخبار شبانگاهی از رادیوی کوچکش بود. پدر رادیوی قشنگی داشت که خیلی هم مورد علاقه او بود. چرم قهوه‌ای رنگی دور تا دورش را پوشانده بود که هر مدت با دقتی خاص، انگار که دست بر بالهای نازک پروانه‌ای می‌کشید، با کمی وازلین چرب می‌کرد تا مبادا ترک بر بالهای لطیفش بنشیند.

حالا که فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که چقدر دوران عجیب و خاصی بود. با آنکه حریم خانه‌ها از دید غیر اهل خانه محفوظ بود و بر در هر خانه‌ای پرده‌ای آویزان می‌شد تا چشم نامحرم و غریبه‌ای، درون خانه را نبیند، اما، روابط صمیمی همسایه‌ها، حریم نداشت!. همسایه جزو اهل خانه بود. کنار به کنار هم شبها بالای پشت‌بام خانه‌ها که فاصله‌ای هم با هم نداشتند و تنها پرچین کوچکی از هم جداشان می‌کرد، می‌خوابیدند و اکثرا بچه‌ها و زن‌ها هم از فرصت استفاده می‌کردند و مجالس شبانه‌ی گفتگوهاشان، تا نیمه‌های شب برپا بود. شب که به نیمه می‌رسید، از سنگینی پلک‌هایی که به سختی باز نگه می‌داشتیم، به درون رختخواب‌ها می‌رفتیم و با آن چشمان نیمه‌باز، ستاره‌های آسمان را تماشا می‌کردیم. هر چه به نیمه شب نزدیکتر می‌شدیم، خنکی هوا بیشتر می‌شد و نسیم نوازشگری بر صورتهایمان، دست می‌کشید.

اکثر شبها تشنه‌ام می‌شد. و مادر که از قبل فکر همه چیز را می‌کرد، هر شب کلمنی از جنس چوب‌پنبه‌ی فشرده‌ با روکشی از فلز نازک آبی رنگی، پر از آب و یخ بالای سرمان می‌گذاشت و هر شب همین سفارش را می‌کرد: تا صبح یه وقت تشنه نخوابین ها!. آب گذاشتم بالای سرتون تشنه شدین بلند شین بخورین!... مهربانی‌های مادر تمامی نداشت. مهربانی‌هایی که هیچ‌وقت در زمانی که باید می‌فهمیدیم و متوجه می‌شدیم، نفهمیدم. و قدر ندانستیم. ... ادامه دارد.  




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 2 شهریور 1395 06:52 ب.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر