تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

یکشنبه 7 شهریور 1395-05:03 ب.ظ



رنگ چشمای تو، عسلی بود. عسلی ناب گرفته شده از کندویی در دل کوهستانی بکر. شفاف و زلال. هیچ‌وقت ندانستی که از میان شیشه‌ی عسلی چشمانت، به تماشای زندگی می‌نشستم. شاید نگاهم پنج دقیقه هم نمی‌شد، اما به اندازه‌ی یک دوران زمین‌شناسی در آن زندگی می‌یافتم.

***

بله می‌گفتم.... بهار به بهار می‌گذشت و در این گذشتنها، من شکل می‌گرفتم. بازی‌های کودکانه رو به تمامی بود و صدای آرام مادر که می‌گفت: عزیزکم!. کم‌کم باید بری مدرسه. توی مدرسه می‌تونی دوستان زیادی پیدا ‌کنی. سواد خوندن و نوشتن یاد بگیری، در گوشم طنین‌ خوشی می‌نواخت. و من مات و مبهوت، چهره‌ی آرام و شیرین مادر را نگاه می‌کردم و در مغز کوچکم این جمله‌ها را تکرار می‌کردم. دوست... سواد... یاد گرفتن....

خوب به خاطر دارم یک روز پدر دست من و برادرم را که دو سالی از من بزرگتر بود گرفت و برای خرید کیف و کفش مدرسه با خود برد. اولین بار بود که بی‌مادر و با پدر به بازار می‌رفتم. دلهره‌ی عجیبی داشتم. همیشه در آن دوران از خود می‌پرسیدم: یعنی بابا هم مثل مادر من رو دوست داره!؟.

پدر چهره‌ی خشک و عبوسی داشت. پیشانی کوتاه پر از چین‌های عمیقی که با سگرمه‌های ابروانش بیشتر نمود پیدا می‌کرد. کمتر وقتی توانستم لبخندی بر لبانم پدر ببینم. همیشه در اینکه او نیز احساسی در وجودش نسبت به بچه‌ها و مادر دارد یا نه، مردد بودم!.

گاهی هم که خشمگین و عصبی می‌شد و صدایش به خاطر فشار کار و تهیه‌ی مایحتاج خانه به غرولند بلند می‌شد، مادر آراممان می‌کرد که: بچه‌ها بابا دوستتون داره!. از خستگی و فشار کاره که امروز قدری عصبی شده....

بین دو جنس زن و مرد در پدیده‌‌ای بنام زندگی، از لحاظ ریخت‌شناسی، تمایزها و تفاوت‌های وجود دارد. تفاوت‌ها و تمایزهایی که لازمه زن و مرد بودن آن‌هاست. اما با همه‌ی اینها، گاهی ورای خشونت ظاهری مرد، وجودی لبریز محبت و احساس پنهان شده است. عطوفتی سرکوب شده. سرکوبی که بخاطر فرهنگ محیط بر او تحمیل شده است. این وقت مواقع به یاد حرف مادربزرگم می‌افتادم.

یک روز جواد برادرم بخاطر کل‌کلی که با یکی از دوستان مدرسه‌ایش کرده بود، مسافتی زیادی را دویده بوده تا شرط خرید یک بستنی آلاسکا را از دورگردی که همیشه تو کوچه‌ پس‌کوچه‌های محله‌ی ما، بستنی می‌فروخت، ببرد. شب تازه متوجه کف پاهایش تاول زده‌اش شد. دردش می‌آمد اما جرأت گریه کردن نداشت. بغض فرو خورده‌ای که از مردمک چشمانش نمایان بود خبر از عمق رنجی داشت که او به سختی سعی در پنهان کردن آن داشت. با صدای بریده بریده‌ای به او گفتم: دردت میاد؟!. و جواد به علامت جواب مثبت فقط سرش را تکانی داد. بعد از اینکه صدایم را صاف کردم دوباره ادامه دادم:

خب!. اگه دردت میاد پس چرا گریه نمی‌کنی؟!!.

انگار حرف سردی بر روی درد گرم پاهایش که به سینه‌اش زده بود، حس کرد. متوجه شدم قطره‌ اشکی گوشه‌ی چشمش به تلألو افتاده، اما... نگاهم به دهانش برای شنیدن پاسخ دوخته شده بود که بجای صدای جواد، نوای حزن‌آلودی از پشت سرم شنیدم. مادربزرگ بود که به طرفم ما می‌آمد. بعد از آخ‌ و اوخی که هنگام نشستن بخاطر درد زانوانش از گوشه‌ی لبانش بلند شد، کنار جواد به متکای قرمزرنگ مخملی تکیه داد و گفت: گریه!. واه چه حرفا!. مگه مرد هم گریه می‌کنه.

مرد گریه نمی‌کنه. این جمله‌ی بود که همیشه از بزرگتر‌ها می‌شنیدم و باعث می‌شد مدام این سؤالات در ذهنم بگذرد:  مگر مرد درد نمی‌کشه. مگر مرد احساس نداره! چرا مردها وقتی درد دارند نباید گریه کنه.

حالا سالهاست می‌گذرد و دنیای کودکیم حضور ندارد تا ببیند که روزگاری شکل یافته است که مردها مدام گریه می‌کنند. گریه‌هایی که گاه در خلوت و تنهایی خویشتن، بی‌صدا، وقت شکستن‌های مکرری که با تبر تیز روزگار، بر قامت روحشان زده می‌شود، جاری می‌شود. گریه‌هایی که گاه آشکارا، بی‌اختیار، بر گونه‌های مردانشان، از دست نامردی‌های زندگی نقش می‌بندد.

گفتم گریه. گریه حالت عجیبی است بین حقیقت و بی‌حقیقتی. گریه هم مثل قدیمها صادق و بی‌ریا و خالصانه نیست. حتی این خصلت انسانی هم با تغلبات روزگار، شکلی فریبکارانه پیدا کرده است.


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


фитнес резинки купить
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 06:16 ب.ظ
резинки для фитнеса кривой рог
разница между фитнес резинками
купить резинки для фитнеса одесса
фитнес резинки украина
резинки для фитнеса купить украина
پاسخ مریم دغاغله : Спасибо. Отправьте мне свою ссылку по ссылке ниже.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر