تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - پریزاد و دیو دلِ من (قسمت هفتم)
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

یکشنبه 7 شهریور 1395-06:35 ب.ظ



روز اول مدرسه ماندگارترین خاطره زندگی من بود. بین خانه ما تا مدرسه‌ای که پدر ما را در آن ثبت نام کرده بود، مسافت زیادی بود. مسافتی که نه جاده‌ای برای عبور و مرور ماشین در آن دیده می‌شد، نه خانه‌ای و آشیانه‌ای. منطقه‌ی مسکونی ما در اطراف شهری بود که تازه در حال شکل‌گرفتن بود. دشت ناهمواری فاصله‌ی بین دو خانه‌ی پدری و خانه‌ی آینده مرا وسعت داده بود. نمی‌دانم چرا آن زمان آنقدر فاصله‌ها با تمامی طولانی‍ بودنشان، کوتاه بود. گذر از خلوتی دشت و پستی بلندی‌های آن، دلهره‌ی به دل نمی‌انداخت. شیرین‌ترین خاطرات زندگی در عبور از آن مسیر بین مدرسه و خانه، برایم خلق شد. آن موقع‌ها خبری از سرویس ایاب و ذهاب مدرسه و اتوبوس و این حرفها نبود. پیاده‌رفتن‌ با جمع بچه‌های همسایه و خواهر برادرها و بازی‌های بین‌راهی آن جمع پرشور و شر، از بهترین فرصت‌های بود که زندگی نصیبم کرد. شیفت مدرسه ما همیشه صبح بود. گاهی واقعا لذت زیر پتو ماندن در صبح سرد زمستانی قابل وصف نبود. مادر صدایمان می‌زد تا برای خوردن صبحانه بیدار شویم و من که کوچکتر از بقیه خواهر برادرها بودم، خودم را به خواب سنگینی می‌زدم تا حداقل چند دقیقه‌ای بیشتر بخوابم.

اما نان گرم تنوری و حلیمی داغی که با روغن محلی چرب و چیلی شده بود همراه با بوی تند دارچین آنقدر شامه‌ام را تحریک می‌کرد که صدای قار و قور شکمم، رسوایم می‌کرد. و اینبار بی‌آنکه مادر صدایم کند، از فرط گشنگی، خودم را از توی رختخواب بیرون می‌کشیدم. مادر برای صبحانه‌ی سنگ تمام می‌گذاشت. وای چه لذتی داشت آن صبحانه خوردن‌های دور هم. من همیشه از بقیه بچه‌ها مرتب‌تر بودم. از شب قبل کیف و کتاب و لوازم فردای مدرسه را آماده می‌گذاشتم کنار میزی که نزدیک درب هال خانه بود. اما بقیه بچه‌ها صبح که می‌شد تازه یادشان می‌افتاد که بعضی تکالیف‌شان را انجام نداده‎‌اند. یکی دنبال جورابش می‌گشت و یکی خودکارش را نمی‌دانست کجا گذاشته. و بیچاره مادر بود که باز جور تنبلی‌های بقیه را می‌کشید و لوازم هر کسی را برایش آماده می‌کرد تا بچه‌ها راحت‌تر صبحانه بخورند.

نمی‌‎دانم وقت خلقت مادر، خداوند کدام بخش وجودش را به او هدیه داده بود که اینقدر مهربان و آرام بود. هر چه فکر می‌کنم بخاطر نمی‌آورم که مادر حتی یکبار از آن همه کار و تلاش برای نگهداری ما خسته شده باشد. گاهی که صدای تند و عصبی بعضی مادرها را دم درب مدرسه می‌دیدم، بُهت زده نگاهشان می‌کردم و برایم آن رفتار عجیب و غریب بود. هیچ‌وقت ندیده بودم که مادر اخم کند. یا با تندی حرف بزند. انگار اصلاً معنی عصبی شدن را نمی‌دانست. جسمش زمینی بود اما روحش متعلق به بهشتی آرام که تعلقی به خصوصیات انسانی نداشت. مادر فرشته بود. یک فرشته‌ی واقعی....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 7 شهریور 1395 06:36 ب.ظ


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر