تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - پریزاد و دیو دلِ من (قسمت هشتم)
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

پنجشنبه 11 شهریور 1395-07:01 ب.ظ



وقتی برید، برید... اصرار بر ماندن بی‌معناست. وقتی نخواست بمانی، سبک‌ نشو... رها کن و برو...

عشق با خواستن معنا می‌یابد. وقتی خواستنی نباشد، معنایی نیست. برای آنچه بی‌معناست، تلاش نکن، معنا جستجو نکن... قیمت دوست داشتن را طپیدن‌های قلب می‌‎فهمد و روح حس می‌کند و رفتار نشأت گرفته از روح و قلب به آن قیمت غیرمادی شکل می‌دهد. وقتی قیمتی در آن مکان نداشتی، قلب برایت نمی‌طپد... و من با کم شدن طپش‌های قلب او از سر رفتارهایی که این اواخر با سردی و بی‌میلی نشان می‌دهد، دانستم، قیمتم رو به کاهش است... سکوت کردم و آرام گذشتم... چیزی نگفتم..

قیمت‌ها یا مادی‌اند یا معنوی... قیمت مادی را عقل تعیین می‌کند. سیب‌زمینی کیلویی دوهزارتومان می‌شود. چون عقل مادی‌بین، سیب‌زمینی را می‌بیند که براساس آب و کود و رنج کشاورز و دست‌چین کردنش و آخر سر هم دست دلال و واسطه و میدان تره‌بار و اتاق اصناف و ... همه و همه، قیمتی برایش تخمین می‌زنند تا در نهایت در حد توان هر سفری‌ای، رفع نیاز شکم شود...

بعضی قیمت‌ها باز هم مادی‌اند که نرخ‌ خریدشان کمی عقل و کمی دل درهم می‌شود تا تعیین قیمت شوند. مثل گَل، مثل هنر دست کوزه‌گر و فرشباف و مثل لعل جواهری ناب از دل کوهی درآمده و به دست تراشکاری ماهری، عاشقانه تراش خورده و آویز گردن زیبارویی شده...

بعضی‌ هم نرخ دل بیشتر در آنها نمود می‌یابد و می‌شود نقاشی پررنگ و پر درد و معنایی که پنجه‌ی هنرمندانه‌ی نقاشگری گمنام بر بوم رنگی نقش بسته که اکثرا بعد از مرگ نقاش بهایی گزاف می‌یابد چون معنای حرف درد تمثیل شده، کم کم رو می‌شود و حالا بماند که این اواخر دنیا، این قیمت‌های دلی هم از طمع طمعکارانه عقل محاسبه‌گر دلالان و سودجویان، بی‌نصیب نمانده و این اثرهای هنری، هم رنگ و بوی قیمت‌های عقلی یافته‌اند...

و آخر سر قیمتهای قلبی.. بی‌آنکه به اندازه‌ی ذره‌ غباری نرخ عقل در آنها رخنه کرده باشد....

عشق هم از آن دسته قیمت‌هاست که قلب به تنهایی قدر و قیمت و نرخ آن را می‌شناسد و تعیین می‌کند... اما، اما و اگر دارد.... اما اگر آن عشق به نگاه قیمت‌‌گذاری عقلانی، دیده نشده باشد... زیرا آن هنگام دیگر آن عشق، عشق نیست، معامله است بر سر عواطف و احساسات فریبکارانه‌ایی که به میل کسب اموراتی مادی، تبادل می‌شود...

همیشه برای تمثیل قیمت‌های قلبی عشق، نرخ قیمت دل مادر از همه واضحتر و شفاف‌تر بوده است. و پدر... مردی که بی‌فریاد و بی‌صدا، بی‌آنکه بهشتی در زیر پایش نثار شود ... و غرور مردانه‌اش را در بخاطر امرار معاش جگرگوشه‌هایش، زیر پا می‌نهد و گاهی تا سرحد تحقیر شدن پیش می‌رود....

***

باران شدیدی می‌بارید. چکمه‌های پلاستیکی آبی‌رنگی کوتاهی داشتم که پدر برایم خریده بود. اینطور موقع‌ها خیس شدن و سرما خوردن عادت همیشگی من بود. مادر طفلک فکر می‌کرد بخاطر جثه‌ی ضعیف و لاغرم، تحمل سردی هوا و بارندگی را ندارم، اما... نمی‌دانست ...

باران که می‌بارید چاله‌های کوچک و نیمه‌کوچکی که توی محله بود، پر از آب بارانی می‌شد که جوی آبی برای طی مسیرش نمی‌یافت. این عادت من بود که با لذت وصف‌ناپذیری چکمه‌های آبی‌رنگ پلاستیکی‌ام را می‌پوشیدم و دور از چشم بزرگترها، به کوچه می‌رفتم. همیشه دوست داشتم پا درون بزرگترین چاله‌ آبی که آن حوالی بود، بگذارم و با ذهن کودکانه‌ام دریایی را تصور کنم. آنوقت تا می‌توانستم در آن چاله آب بازی می‌کردم و به بالا پایین می‌پریدم. سرتاپایم مثل موش آب‌کشیده‌ای می‌شد، اما به هیچ‌کدام فکر نمی‌کردم، نه با غرلندهای بعداً مادر، نه ترس از فهمیدن پدر و ....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 شهریور 1395 07:04 ب.ظ


ستایش خانوم
پنجشنبه 11 شهریور 1395 11:15 ب.ظ
سلاااااااااااااام
درج آگهی رایگان
پنجشنبه 11 شهریور 1395 08:32 ب.ظ
سلام و احترام خدمت مدیر محترم وبلاگ

درج آگهی رایگان
http://digiaghahi.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر