تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

یکشنبه 14 شهریور 1395-06:34 ب.ظ



آنکه هنوز برای بودن آرزوهای بزرگ دارد، از نبودن هراس دارد. اما هراس زندگی من، از نبودن خودم نبود، از نبودن تو بود. تو، آرزوی من نبودی. آرزو تنها یک رویاست، یک تصویر برای فردای نیامده. تو رویا نبودی، تصویر فردای من نبودی. نفس کشیدن‌هایی بودی که هر دم و بازدم در ریه‌های من جاری بود.... 

چه می‌گویم من!. گاهی وقت حرف زدن زیادی حاشیه می‌روم.. آری می‌گفتم...

زمستان رو به پایان بود و حال و هوای خاصی که در میان برگ‌های درختان پیچیده بود، خبر از بازگشت بهار داشت. خودم هم متوجه شده بودم که قدری قد کشیده‌ام و در حال ورود به تجربه‌ی جدیدی از زندگی هستم...  حال دیگر نوع رفتار و بازی و حرف زدنم هم در حال دگرگونی بود. حس خاصی داشتم بین بزرگی و کوچکی... نه آنقدر بزرگ شده بودم که می‌شد دل از بازی‌های و شیطنت‌های کودکی بردارم، نه آنقدر کوچک که بشود تغییر صدا و ظاهرم را ندیده بگیرم...

صدای دورگه‌ای پیدا کرده بود. و چند تار مویی پشت لباهایم سبز شده بود. راستی چرا می‌گویند سبز شده است. مگر گیاه خودرویی است بر خاک نرم زمین روییده!. به هر کی می‌رسیدم سبز شدن پشت لبم را گوشزد می‌کرد. گاهی هم جملاتی از این دست.... آها، حالا کم کم داری مرد می‌شی... باریکلا مهردادآقا داری وارد دنیای مردانه‌ت می‌شی... ای وا نگاه کن مهرداد هم پشت لبش سبز شده پس مرد شدی عمه‌جون....

شنیدن این کلمات برایم در هر دید و بازدیدی عادی شده بود... فقط سؤال مدامی که در ذهنم خطور می‌کرد عادی نشده بود. مگر مرد شدن به رویش چند تار موی پشت لب است!..

در آن سن کم نوجوانی درگیر افکاری می‌شدم که خودم هم متوجه می‌شدم، زودتر از سنم شروع شده‌اند. یک روز از عمویم پرسیدم:

-عموجان!. اگر مرد شدن به سیبل پشت لبِ، پس چرا خیلی‌ها پشت لبشون یه عالمه از این موها هست، اما تا اسمشون میاد بهشون میگند نامرد...

عمو بهرام هم بی‌آنکه حرفی بزند و جواب سؤال مانده در هوایم را بدهد، فقط سری به علامت تأسف تکان می‌داد و سکوت می‌کرد.

عمو بهرام من کلاً آدم آرامی بود. خیلی کم حرف می‌‎زد و بیشتر ترجیح می‌داد در سکوت خودش حکفرمایی کند تا دم‌خور اطرافیان باشد. خیلی کم دیده بودم در مورد موضوعی صحبت کند یا اظهارنظر نماید. طلوع صبح که می‌شد ناشتا نخورده دوچرخه‌ی آبی‌رنگش را از گوشه‌ی حیاط کنار ایوان برمی‌داشت و بدون خداحافظی از خانه بیرون می‎‌رفت... کسی نمی‌دانست کجا می‌رود و چه می‌کند. فقط همه می‌دانستند مرد خوبیست و کار بد نمی‌کند!.

شبها از نیمه گذشته با صدای جیرجیر زنجبر دوچرخه‌ی عمو بهرام همه متوجه می‌شدند که او به خانه بازگشته است. باز بی‌کلامی، سلام آرامی می‌داد و به اتاق خودش می‌‎رفت و در را پشت سرش می‌بست. با خاموش شدن چراغ اتاقش بعد از نیم‌ساعتی از پاس شب، می‌فهمیدیم به خواب رفته است...

گاهی کنجکاو زندگی عمو می‌شدم. برای همین بدون اینکه کسی متوجه بشود، بعد از خروجش از در خانه، به دنبالش می‌رفتم.. اما همیشه سر پیچ تندی که انتهای دو کوچه پایین‌تر بود، گمش می‌کردم و کنجکاوی من همانجا به پایان می‌رسید، چون .....

مهتاب دختر آقارحیم کفاش بود که دو سالی می‌شد به کوچه‌ی ما آمده بودند. آقارحیم همیشه کنار دکان میوه‌فروشی محله بساط می‌کرد. مهتاب را اولین بار وقتی دیدم که صلاه ظهر برای جمع کردن بساط کفاشی پدر، به کمک‌اش می‌آمد. خیلی کنجکاو بودم بدانم چند سال از من کوچکتر است، اما تا می‌آمدم از خواهرم به بهانه‌ی در مورد مهتاب حرفی بزنم، زبانم به لکنت می‌افتاد و پشیمان می‌شدم...

یک روز که برای خرید پیازچه برای مادرم به دکان میوه‌فروشی رفته بودم، دیدم که مهتاب آرام از ته کوچه در حال آمدن بود... نمی‌دانم چرا در آن سن و سال کم، با دیدن صورت معصومانه و آرام او، دستپاچه می‌شدم. دیدن آن چهره‌ی مهتاب‌گون، حس خاصی به من می‌دادم. انگار در چهره‌ی او آینده‌ی از خودم را می‌دیدم. مثل گوی جادویی فالگیران دورگردی که با نگاه کردن به درونش، خبر از گذشته و آینده آدم می‌داد.

هیچ‌کس به اندازه‌ی خود انسان خبر از آنچه در گذشته بر سر او آمده، ندارد و آینده هم تصویر مبهمی است که تا خورشید فردا طلوع نکند شکل نمی‌گیرد. اما باز هم حس دانستن قبل از موعد، حس کنجکاوی در مورد آنچه ممکن است رخ دهد و تو بتوانی تغییرش دهی، یا حس تملک زمان قبل از وقوع، باعث می‌شد تا حرف رمالان و فالگیران و ستاره‌شناسان و کولی‌یان دورگردی که در کوچه ‌پس‌کوچه‌های محله، با گرفتن یک سکه‌ی پنج ریالی، درب هر خانه‌ای را بزنند، و حرف‌هایی می‌زدند بی‌سرو ته از گذشته و آینده‌ایی موهوم و ناشناخته، باور شود.

اکثر زنهای محله‌ی اینطور موقعها انگار که بابا فرنگی آمده باشد، چادر نمازهای خود را به سر می‌کردند و دور کولی‌ فالگیر را می‌گرفتند و هر کدام درددلی را که تا به آن روز هیچ‌یک از همسایه‌ها از آن خبر نداشت، بدون توجه به شنیدن بقیه، بازگو کند. یکی از تند مزاجی و عصبی بودن شوهرش می‌گفت. یکی از بخت بسته دخترش و آن یکی دنبال دوا و درمانی بود برای بیماری لاعلاجی که دکترها جوابش کرده بودند.

فهم انسان گاهی دوست دارد خود را به نافهمی بزند. می‌داند آنچه به آن دست‌آویز شده است، خارج از قاعده قوانین فیزیک و حتا متافیزیک است، اما انگار لحظاتی در زندگی هست، که شعور درون وجود آدمی، حس و میلی به باور کردن و قبول غیرممکن‌ها ندارد. انگار حتا سلولهای مغز و رگ‌های نازک قلب هم، با این نافهمیدن اختیاری همراهی می‌کنند. انگار که در پشت این نافهمیدن‌ها به دنبال اتفاقی می‎‌گردد تا قوانین دنیایی را از چارچوب خود خارج نماید و آنچه را دوست می‌دارد اتفاق بیافتد نه آنچه را که براساس این قوانین هست و باید اتفاق بیافتد.

***

چقدر هوای این اتاق امروز دم شده است. سمت پنجره می‌روم و لولای فلزی آن با صدای قژقژی خبر از باز شدنش می‌دهد. هوای بیرون قدری سرد و باطراوت شده است...... یاد آن روزی افتادم که تو از ته کوچه می‌آمدی و من دستپاچه و تند و تند از کنارت گذشتم. نمی‌دانم چه شد که به خودم جرات دادم و با صدای بلند، اسمت را خطاب کردم:.. مهتاب!...

خوب بخاطر دارم شوکه شده بودی و با تعجبی تند به من نگاه می‌کردی. من در آن لحظه فقط به چشمان عسلی تو زل زده بودم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم. مات و مبهوت تو بودم که گرما و سنگینی یک سیلی محکم را در پس گردن خودم حس کردم. از ترس نفسم بند آمده بود. هنوز فرصت نگاه کردن به عقب را پیدا نکرده بودم که دستی محکم گوشم را در هوا قاپید و با خشونت تمام گفت:

-پسری نادون.. چه غلطا....

از صدای زمختی که از ته گلویش بیرون می‌آمد، پدرم را شناختم.

پدر.....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر