تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - مطالب مهر 1398
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

دوشنبه 22 مهر 1398-11:43 ب.ظ



دلنوشته
(پژواک دل)

تق‌تق در می‌زنند، گویی کسی پشت درب خانه‌ی زندگی ایستاده‌ است، مسافریست از راه نزدیک، همین حوالی... کنارِ کنج باغستان دل... دل، این دل، تلمبه‌ی همیشه بیدار جریان زندگی... پمپاژ مداوم روح مذاب زندگی در کالبد تن... دل، این دل، خانه‌ی خیر و شر، منزلگه حلول عشق با خون... دل، این دل، با آن قدرت عجیب در تحمل‌پذیری شکستن‌های مدام... بند خوردنیِ از جنس ترمیمیِ درجه یک، واقعاً مصالح ترمیم‌کننده‌ی ترک‌های ریز و درشتی که در هر ثانیه و لحظه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال و سال‌ها و عمر... بر تن نازک و ظریفش می‌نشیند، از چه جنسی است؟! فرمول تولید آن را پزشکان می‌دانند؟! کدام طبیب می‌داند؟! کدام طبیب می‌تواند؟! عجب مرهمی است! دست کدام فرشته مأمور ترمیم ثانیه به ثانیه اوست؟!

دل، این شکل صنوبری به ظاهر ظریف و نازک و نرم، عمریست روح مذاب زندگی را در تندیس آدمی، پمپاز می‌کند... بارها شکسته است، باور کن، خودم صدای شکستن‌اش را شنیدم... آن روز که بی‌صبرانه در انتظار لبخند تو بود... بیچاره بال و پر می‌زد و آرام و قرار نداشت پشت این میله‌های استخوانی زندان تن... حاشیه بروم... زیباترین محبس و زیباترین زندانی... قصه‌ی زندانی ساخته شده از جنس استخوان، با هشت میله در راست و هفت میله در چپ!... عجب محبسی! و زیباترین زندانی، دل... اسیر پشت این میله‌های قفسه‌ی سینه‌ی ما... دلتنگی می‌کند گاهی و تالاپ تلوپش بالا می‌رود و می‌خواهد بگریزد از این جای تنگ، اما آرام دم گوشش فرشته‌ی کوچکی که همزاد اوست، می‌گوید: رفیق، آرام بگیر اینجا تنها جای امن برای توست... این زندان امانگاه توست... فکر کرده‌ای بیرون مگر چه خبر است، حالا؟!... هیچ... خبرها همه اینجا به پیش توست...

لبخند می‌زدی چه می‌شد، هم‌نفس!... چیزی کم نمی‌شد از سفره‌ی مهربانیت... لبخند تو طلوع زندگی بود برای او... حیف تبسم نکردی و زندگی مُرد در کالبد او...

بار دگر هم صدای شکستن‌اش را شنیدم... وقتی در انتظار یک احوالپرسی تو بود... احوالپرسی از جنس صبح... ساده و دلنشین... فقط سلام تو کافی بود برای ادامه‌ی حیات قلبی که محتاج صدای تو بود... آهسته می‌گفتی سلام... هم‌نفس! ... چیزی کم نمی‌شد از سفره‌ی مهربانیت... احوالپرسی تو همراه آن جریان خون... می‌چرخید در رگ‌های وجود او... حیف نگفتی سلام و مُرد امید و برق نگاه او...

و بارها شکست و شکست، و می‌شکند مدام، هر ثانیه و لحظه و روز و هفته و .... می‌شنوم صدای این شکستن‌ها را در اطراف خودم مدام... آخر گوش دلم باز شده است برای شنیدن فرکانس‌های ریز و کم... شاید هم بلند و زیاد... آستانه‌ی گوش دل ما ناشنوا شده است به یقین...

سکوت لازم است اینجا... سکوتی ممتد و طولانی... با ارتعاشی ساکن از جنس خلاء... ساکت هم‌نفس! ساکت خموش... تا بشنویم صدای این همه خُرد شدن‌ها و شکستن‌های بسیار... واقعاً اگر تقدیر نانوشته اجازه می‌داد در یک لحظه، صدای فرکانس شکستن قلب‌های ساکنان زمین، شنیده شود از ورای این همه شلوغی بیهوده‌ی نسل آدمی، پژواک آن در آسمان هفتم هم، طنین‌انداز می‌شد... به یقین.. آری حتماً چنین می‌‌شد... نمی‌دانم واقعاً نمی‌دانم، سوادش را ندارم... اما می‌دانم دل فرکانسی دارد بسیار بالا... شاید مثل فرکانس‌های کهکشانهای راه دور... که از اول خلقت تا به امروز هنوز به ما نرسیده‌اند... و فرکانس قلب‌های ما در کهکشانها جاریست... از اولین روز شکستن اولین دل.... می‌رود صدای آن ... تا ناکجاهای دور... و پژواک آن باز می‌گردد به سوی ما... بعد از برخورد با بال‌های تنومند فرشتگانی که نگهبان آسمان‌های نمی‌دانم چندم‌اند... حتماً ارتعاش آن شکستن‌ها آنقدر قدرت دارد که فرشتگان می‌ترسند باعث ترک انداختن بر دیواره‌ی عرش خدا شوند... پس می‌گشایند بال‌های رویایی خیال‌انگیزِ وهم‌انگیزِ تن نورانی‌شان را برای برگرداندن آن انعکاس تلخ... به سوی ما... دل بشکند، بد صدایی دارد... فرکانس آن می‌دراند تمام پرده‌های مابین آسمان‌های هفتگانه را... و پارازیت می‌اندازد میان صفوف‌ ذکرگویان ساکنان شهرهایی از جنس نور... و می‌هراسند از انعکاس تلخ آن... و باز می‌گردانند بازتاب شکستن‌اش را به سوی ما... ما اهل زمین... با این ناشنوایی مدام... گوش‌های ناتوان در شنیدن فرکانس قلب‌های هم... بد بازگشتی دارد صدای شکستن دل... وای از آن لحظه که دیواره‌ی بال فرشته‌ای آن را به سوی ما بازگرداند...

هم‌نفس، هم‌خاک و ‌هم‌زمین... بس کنیم این همه هیاهوی بی‌حاصل و نشکنیم قلب‌های هم... با تبر نامهربانی از جنس کینه و آز... با تیزی نفرت و حسد... ساده است فرمول زندگی... یک سلام بعلاوه یک تبسم و بعلاوه صدای مهرگونه‌ای از سفره‌ی مهربانیت که تقدیم می‌شود...

هم‌نفس سلام...

                                                                                                زهره پیرزاده

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 23 مهر 1398 01:11 ب.ظ
پنجشنبه 18 مهر 1398-11:42 ب.ظ



دلنوشته

آنجا که خُرد می‌شوی در زیر سنگ‌آسِ خیانت و دروغ، یک راست و صداقت هست که آرامش‌ت می‌بخشد و نگهت می‌دارد.

آنجا که آتش‌صفت می‌‎سوزی از ریا و فریب آشنایان نزدیک و دور، یک مهرِ بی‌آلایش و پاک، صفایت می‌بخشد و نگهت می‌دارد.

آنجا که زخم خنجرِ نامردی فرومایگان حقیر، می‌بُرد بند بندِ دل معصوم و بی‌پناهت را، یک مرهم التیام‌بخش پُرشفا، درمانت می‌کند و نگهت می‌دارد.

آنجا که وجودت را انفجاری بزرگ از تحمل این همه کوچک‌اندیشانِ بدفکر، چشمانِ بی‌نگاه، گوش‌های بن‌بست، زبان‌های گویا به ریشخند و بدگو، روندگان بی‌هدف، جمجمه‌های خالی از فکر، قلب‌های مأمن شده برای اندیشه‌های پلید ظلمت‌ساز، روح‌های پوسیده در ویرانه‌ی کالبدِ آزمندی و حرص، وجودهای بی‌تنفس و مرداب‌گونه، ذهن‌های پر شده از ویروس‌های دویدن‌های شتابان به سوی نشخوار روزمرگی‌های لبریز از نوشیدن و پوشیدن و خورد و خوراک تن، غوطه‌زدن‌های مکررِ هر روزه‌ی تصمیم‌های نادرست خِرد‌های کوتاه‌ متعفن، عوعوی سگ‌صفتان شیطان‌رفیق، سایه‌های پریشان‌ِ تزویر و تمجید و تقدیس و تصویرسازی بت‌های عصر مدرن، خارش سهمگین طوفانِ غم و اندوه چه کنم‌ چه کنم‌های مداوم وسواس خناسی که از درون چنگ می‌اندازد بر روی سینه‌ی منزلگاه تجلی نور یار، و ... دیگر... دیگر.. تهدید می‌کند، و می‌خواهی فریادِ دلخراشِ جگرخراشی برکشی برای دریدن این همه حجابِ سیاه‌صفت بین تو و او... و دیوار دنیا بشکنی و عاجز می‌شوی با تمام قدرتی که در تو نهاده شده برای پروردن عشق، و سکوت می‌کنی و فریاد در تو حبس می‌شود و حس به دوش کشیدن سنگینی کوهی بر شانه‌هایت، خم می‌کند بال ظریف عزت‌نفس و شأن انسانیت را، ناگاه یک نسیم بی‌حضور باد، یک نوازش بی‌حضور دست، یک بوسه‌ی بی‌حضور لب، یک سیرابی بی‌حضور آب، یک روشنی بی‌حضور خُور، یک مهر بی‌حضور مادر، یک مستی بی‌حضور می، یک پرواز بی‌حضور بال، یک آرامش بی‌حضور مُسکن، آرام‌ات می‌کند و آرامش‌ات می‌دهد. گویی دست مهربان او از بالاترین جایگاه او که ورای تصویر عقل آدمیست، برای نوازش جان و تن خسته و زخمی تو، فرود می‌آید به سوی تو... اینجاست که می‌فهمی فقط یک عشق، یک مهر، یک مهربان، یک نزدیک، یک صداقت و راستی ناب، نزدیکتر از همه، کنار توست... به سوی توست... برای توست.... آرام می‌شوی و کولاک این همه سیاهی، پر می‌کشد مثل یک کابوس شب‌... بیدار می‌شوی و آرام می‌شوی و نفس تازه می‌شود و از نو شروع می‌کنی... عاشقی را... زندگی را... اما دلت در هر لحظه‌ی زندگی پر می‌کشد به سوی او... برای او...

و دیگر هیچ نمی‌خواهی... که با او مست‌ترین مستان عالمی...

 

                                                                                      زهره پیرزاده




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 19 مهر 1398 06:47 ب.ظ
سه شنبه 16 مهر 1398-11:33 ب.ظ



دلنوشته

هوهوی باد در دالان وجودم پیچیده است و زوزه‌ی سوزِ سردی در آن، سیهه می‌کشد. ترس همچون بختکی سیاه راه نفس بر من بسته است. ترس بی‌تو بودن، بی‌تو ماندن.

من که از تمام گنج‌ها و ثروت‌های این دنیا فقط دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم پنهان است، از بی‌تو بودن می‌ترسم، از بی‌تو ماندن هم...

می‌ترسم به خاطر خالی بودن دهلیز وجودم از هر طراوات سبزی، تنهایم بگذاری. ببخش بارانی نبود تا ببارد و این دانه‌ی سحرآمیز نشأت بگیرد، سبز شود و طراوت بیافریند.

دلم می‌خواست بذری می‌بودم، نهفته در دل زمین، زیر خروارها خاک مدفون. نه از تاریکی آنجا می‌ترسیدم نه از سکوتش. نه اصلاً  آنجا نه تاریک است و نه ساکت... لبریز هیاهوست... صدایشان را می‌شنوم. صدای نفس کشیدنشان را... صدای حرکت آرامشان وقت زاد شدن... بذرها را می‌گویم.

در آن زیر، پایین خاک‌های مرطوب و نم‌دار، زندگی جریان دارد. حتی بیشتر از روی زمین.

من دانه بذری در التهاب رسیدن به جریان آبی از بارشی آسمانی... راستی چرا آسمان بالا با زیر خاک اینقدر رابطه‌ی نزدیک و عجیبی دارد؟!

ساکنان روی زمین، تشنه‌ی باران و بوی تازگی آن‌اند. عاشق صدای نم‌نم‌اش و روح با آن تازه می‌شود. و دانه بذری خُرد به زیر خاک نرم زمین، باران را بیشتر دوست می‌دارد، باران حیات اوست برای رویش و رسیدن به نور، به اوج. نور غذای من، غذای همه است. اصل من است، تشنه‌ی آب و خاک و نور منم، انسان. و من انسان، بذری بر روی خاک، برعکس نبات و هر موجود جوانه‌زننده‌ایی... که هست به زیر خاک.

آب رویش من کجاست؟! من دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم نهفته است، آب می‌خواهم، بر روی این خاک، تا جوانه زنم، نور هم هست، نور تویی، ای نور آسمانها و زمین، آب می‌خواهم، خاک هم هست، نور هم هست، دانه هم هست، دانه در بطن وجودم نهفته است، اما آب کجاست؟!

در سفر شدم همراه با دانه‌های بسیاری به زیر خاک، تا یاد گرفتم رسم سفر ز خاک...

نفس می‌کشد دانه در آن زیر، در آن تاریک روشن عجیب، تا وقت شکفتن تنپوش سفت و سخت‌ش، سر بر زند جوانه‌ی هویتش به آرامی یک خواب. و بشکفد ماهیتش برای رسیدن به روی خاک... تو چیستی همسایه‌ی من؟ گفت به پیج و تاب، با کرشمه‌ای به ناز، من یک گل محمدیم خوش بو و خوش رنگ و خوش نقش... تو چیستی؟ گفتم هنوز نمی‌دانم رفیق...

آنطرفتر از ما دوتا، همسایه‌ی دیگری با شوق، چون شنید گفتگوی ما، گفت، من بگم کیستم؟ گفتم بگو، گفت: درختم، کاج، بلند قامت و سبز، روی به سوی آسمان دارم همیشه سرفراز... تو کیستی؟! گفتم هنوز نمی‌دانم عزیز...

یکهو صدایی آمد از پشت سر، با کمی فریاد اما نه آهسته‌تر، من بوته‌ی جالیزیم، خیار، ترد و پرخاصیت و شیرین‌نگار... هستم و ماهیتم همین است و بس، اما تو چیستی؟ هان! گفتم هنوز نمی‌دانم خیار...

شاید نباید می‌آمدم اینجا از ابتدا، اینجا میان جمع شما، نفس‌های بسیار در این پایین خاک، همهمه‌ی شکفتن و رفتن به روی خاک، مشکل کجاست خدا؟! اینها همه می‌دانند و من نمی‌دانم، که کیستم و چیستم؟! آمدم چکار؟!

خاک که هست، و دانه‌ی سحرآمیز تو درون من و نور... پس آب رویش من کجاست؟! چون بشکفم به یقین معلوم می‌شود ماهیت و هویت من برای من...

ای نور، به سوی نور رفتن کار همه‌است، ای تو نور آسمانها و زمین، بتاب... من محتاج بارشم، بارانی از جنس تو... تا بشکفد این دانه‌ی سحرآمیز وجود من... معلوم شود ماهیت و هویت من کجاست...

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 16 مهر 1398 11:34 ب.ظ
جمعه 12 مهر 1398-11:04 ق.ظ



دلنوشته

چه بخواهی چه نخواهی می‌گذرد و آنچه گذشت، غیرقابل بازگشت. کاش زمان ریسمانی داشت، تا هر وقت دوست می‌داشتیم، از حرکت و پیش رفتن، نگهش می‌داشتیم. صبر کن زمان، اینجا من یک غلط املایی در دیکته‌ی زندگی نوشته‌ام، بگذار با پاکن غلط‌گیری سرنوشت، پاکش کنم. لطفاً صبر کن، اگر لحظه‌ی بعدی شد، نمره‌ی زندگیم کم می‌شود. غلط‌هایم بسیارند تو که نمی‌خواهی من رفوزه شوم.

ریسمان زمان را که در دست داشته باشی، راحت تجربه‌ی الان‌ات را بکار می‌گیری و به سراغ اشتباهاتت می‌روی. بله اینجا، اینجا نباید دوستی ظاهری این به ظاهر دوست را باور می‌کردم و اعتماد می‌کردم. خوب پاکش می‌کنم. اما اینجا، بله اینجا نباید این تصمیم را می‌گرفتم، خوب این را هم حذف می‌کنم. آها، این یکی، نباید در این لحظه، این دل را می‌شکستم، آهِ شکستنش بدجور دامان زندگیم را گرفت، بگذار این را هم پاک کنم. وای اینجا را ببین، در این لحظه بی‌خودی شک کردم، اصلاً ماجرا آن طور که من گمان کرده بودم، نبود. خوب پس این را هم پاک می‌کنم. آخیش چقدر خوب شد، حالا غلط‌های دیکته‌ی زندگیم کمتر شد.

دنیا، تو چطور؟! ریسمان زمان را در دست داری؟! یا ریسمانش از دستت دَر رفته است و تند تند، شتابان در حال رفتن است.

آخی دنیا، ناراحت نشو قصد مسخره کردنت را نداشتم. آخر آنطور که من می‌بینم گویا ریسمان زمانه و زمانت از کف دستت در رفته است! هر کسی ساز خودش را می‌زند. یک کره زمین که بیشتر نیستیم در این اقیانوس بیکران پر از کهکشانی که شناور در آن غوطه‌وریم. اما همین یک زمین، حسابی کلافه‌ات کرده است! کنترل کردنش برایت سخت شده است. می‌پرسی از کجا فهمیدم؟!

خوب از حرکت تند و شتابان عقربه‌های زمان‌سنج‌ات. تا دیروز که بچه بودم اوه چقدر باید کلافگی می‌کشیدیم تا بهار تابستان شود و مدرسه‌ها تعطیل و کیف بی‌مشقی و صبح‌ها زیر ملحفه‌ها خواب ماندن را بچشیم. بعد چقدر باید حوصله می‌کردیم تا دوباره مدرسه‌ها باز شوند و این روزهای گرم و کشدار تابستان تمام شود و از بلاتکلیفی‌های تابستانه خلاص شویم. تازه آنقدر زمان طول می‌کشید تا نوروز بیاید. وای نوروز! چه شیرین و دلچسب بود آن لباس‌های عید را پوشیدن و از خانه عمو به خانه‌ی خاله رفتن...

خلاصه آقای دنیا، از وقتی حرکت تند لنگِ عقربه‌های زمانت را دیدم که از تن گرد و تپلی‌اش جلوتر می‌دوند، فهمیدم یک خبرهایی هست، که ما بی‌خبریم. بله دیگر، ریسمان از کف دستان مبارکت در رفته است و آشوبی بر این کره‌ی سبزآبی به راه افتاده است که نگو و نپرس.

کلاغ همسایه دیروز، با انرژی سوختی یک شاتل فضایی سوخت‌گیری کرده بود و آنقدر ذوق و شوق دیدن آسمان هفتم را داشت که طفلکی یادش رفته بود، چترنجاتش را برای احتیاط با خودش ببرد. آسمان هفتم پیشکش، در همان آسمان اول وا مانده بود. می‌گویی از کجا می‌دانم؟!

خوب وقتی سفر نیم‌ثانیه‌اش را ناتمام گذاشته بود تا عجایبی را که از آن بالا دیده بود، برای همسرش تعریف کند، ناخواسته شنیدم. آخر این دوتا کلاغ شیطان‌بلا، عادت دارند بساط گفتگوهای شبانه‌شان را روی لبه‌ی تراس زندگی من، برپا کنند.

جانم برایت بگوید، می‌گفت که بلبشویی را از آن بالا، روی کره‌ی زمین دیده است. موجودات قد و نیم‌قد فضایی و کهکشان‌های راه دور با چپس و پفک و تنقلات، بر پشتی اتمسفر لم داده بودند و به تماشای فیلم‌های اکشن زمین ما نشسته بودند. البته بیچاره زبانشان را نمی‌فهمید اما از حرکات متعجبانه چشم و ابرو و دست بر دست کوفت‌نشان متوجه می‌شد که در مورد ما و زمین ما چه فکر می‌کنند و چه حس و حالی دارند.

می‌گفت وقتی مجلس گرمِ تماشاخانه‌ی آنها را می‌بیند، سفر فضایی را لغو می‌کند و کنار آنها می‌نشیند تا ببیند جریان از چه قرار است. از قضا صحنه‌هایی را دیده است که باعث نگرانیش شده و برای همین با سرعت به لانه‌ی کلاغ‌خانم برگشته است تا دست زن و بچه‌اش را بگیرد و همراه خود از دیار زمین به سرزمین‌های ناشناخته‌ی آسمان کوچ کند.

خانم کلاغ از او می‌پرسد: مرد مگر آن بالا چه دیدی که یک هویی ترس برت داشته است؟!

کلاغ‌جان همسایه‌ی ما هم به خانم محترمه گفت که: خانم خبر نداری، ما تماشاخانه‌ی آدم فضایی‌ها شده‌ایم! از بس این آدمیزده این پایین فیلم اکشن پخش کرده است، آنها خوشش آمده و دور زمین ما بساط تماشا برپا کردند.

خبر نداری خانم، من از آن بالا دیدم، موشکی از شرق به غرب می‌رفت تا سفیدی را نیست کند، خمپاره‌ای را دیدم از غرب به شرق می‌رفت تا سیاهی را ناک‌اوت کند. کاتیوشایی می‌غرید و خشم می‌پاشید تا در جنوب کوتاه‌قدان بر فنا شوند، از آن بدتر، توپی سربی از جنوب به شمال شوت می‌شد تا بلندقامتان درو شوند. خانم‌جان بر زمین آشوبی برپاست، آدمیزاده در حال انقراض نسل خود است. اینجا دیگر جای ما نیست. بابالنگ‌دراز زمان هم لنگ عقربه‌هایش را بر کولش نهاده و تند تند می‌دود تا از این معرکه جان سالم بدر ببرد، خوب اینجا دیگر چه جای ماندن است!

تازه خانم خبر نداری، آمیزده به آب و هوای زمین هم رحم نکرده است! آخ خانم طفلک زمین، اگر می‌دیدی چطور آن رنگ ناز و قشنگ سبزآبی‌ش از شدت فشار همه‌طرفه و همه‌جوره بر تنش، کبود کبود شده بود.

خانم جان اینجا دیگر جای ماندن نیست. سوخت هسته‌ایمان را می‌زنیم و راهی زمین دیگری می‌شویم.

خوب دنیاجان، اینطور بود که فهمیدم اصل قضیه از دست مبارکت در رفته است، تو دیگر یارای کنترل آدمیزاده را نداری، اصلاً این بشر اگر حرف‌گوش کن بود که حرف خدا را گوش می‌کرد. بچه پُر روتر از او دیده‌ایی!، صاف و شق و رق می‌ایستد در روی خالق خودش و به او می‌گوید به تو چه! صاحب‌اختیارم هر طور دلم بخواهد، هر طور دوست دارم و میلم بکشد!. عین‌هو بچه‌ی مرادخان که از وقتی چشم‌ش به جمال مدرنیته باز شد، در روی پدرش می‌ایستد و می‌گوید: به تو چه من انسانم و صاحب‌اختیار.

البته قربانش بروم خداجان هم زیادی این آدمیزاده را پر رو کرده است با این اختیار همه جور دادن به او. فکر کرده دیگر زمین فقط مال خودش است و بس. نه گلی، نه گیاهی، نه دریایی، نه جنگلی، نه پلنگی، نه کوهی، نه دلفینی، نه اسبی، نه حتی حضرت جنی از دست او و کارهایش در امان نیست. برای همه تعیین تکلیف می‌کند و به میل خودش زندگی همه‌ی این موجودات بیچاره را به نفع خودش، به باد فنا داده است.

یکی نیست به او بگوید آخر بشرجان، ای آدمیزاده، تو که جانت به نفسی از اکسیژن بند است که اگر برنیاید، خفه می‌شوی. آنقدر عاجزی و ناتوان که پشه‌ایی را هم نمی‌توانی بیافرینی! آنقدر ضعیفی و بی‌قدرت، که نمی‌توانی جلوی مردنت را بگیری، خیلی هنر کنی با کلی خرج دکتر و دارو و طب صنعتی و سنتی، پوست صورتت را بکشی و دماغت را تیز کنی. خیلی هنر کنی کلی رژیم مفید غذایی بگیری تا چند روزی و چند لحظه‌ای بر طول عمرت بیافزایی، آخرش چه؟! میمیری و قدرت نمردنت را نداری! آن وقت توی عاجز، ببین با این زمین و ساکنانش چه کرده‌ای! انگار ارث پدریت است و فقط مال خودت! عجب رویی داری آدمیزاده!

خلاصه دنیاجان، نگو که نمی‌دانم و حواسم نیست، که هست. می‌دانم حضرت آدمیزاده جز به نفع خودش قدمی برنمی‌دارد. زبانش دراز که من برق اختراع کردم زمین روشن شد، خوب در عوضش چراغ همسایه‌اش را خاموش می‌کند و تاریکی به جان دلها می‌اندازد. می‌گوید از کلی اختراع و ابتکار مغز و عقل و هوش من زندگی اینقدر راحت شده است!

دنیا جان کو راحتی؟! والا که آن زمان موجودات بی‌اختراع و ابتکار در آسایش و آرامش بیشتری زندگی می‌کردند. کی چشمه‌ها و رودخانه‌ها اینقدر پر از فلزات سنگین و آلودگی میکروبی بود؟! کی دشت‌ها اینقدر خشکیده و بی‌آب و علف بود؟! کی منابع زمین اینقدر منقرض شده بود؟! کی این همه حیوان بیچاره بی‌آسایش و آرامش بود؟!

یکی نیست به او بگوید نخواستیم باباجان، بی‌تمدنیت را بچسبی بهتر است!

تو تمدن می‌خواهی چکار، آخر آدمیزاده‌ی مغزفندقی، ابزارت و اسبابت پیشرفت کرده، اخلاقت که نه! شعورت که نه! فهمت که نه! رو به افولی اینوری! اگر غیر از این است چرا هم به هم‌نوعت آزار می‌رسانی هم به بقیه‌ی ساکنان زمین.

دنیا جان من تو را درک می‌کنم که ترسیده‌ای و قصد فرار داری، اما جان چشمان آن آهوبره‌ی کوچکی که همه‌ی این‌ها را نمی‌داند و با عشق هنوز در دامان صحرا می‌دود تا شادی کند و نفس بکشد و زندگی باز هم با دویدن‌های او جاری باشد... بیا و فکر بکن چطور می‌شود کار را درست کرد!

چطور می‌شود کار فرهنگی کرد و به گرگ درنده‌ی وجود آدمی یاد داد، که دریدن برای یک لحظه سیرت می‌کند، اما یک عمر، تنهایی برایت به ارمغان دارد. به آدمیزاده یاد داد تا کوتاهی نباشد، بلندی معنا ندارد. تا سیاه نباشد، سپیدی بی‌رنگی بیشتر نیست. به آدمیزاده یاد داد، جنوب و شمال دو برادرند از یک خون و رگ و ریشه، و شرق و غرب دو خواهران از یک عاطفه و مهر و محبت. به آدمیزاده یاد داد با کوچک کردن دیگری، بزرگ نمی‌شوی. با خرد کردن کسی رشد نمی‌کنی، با بد دیدن و بد گفتن، زیبایی نمی‌بینی و نمی‌شنوی. به آدمیزاده یاد داد فیلم اکشن، عطش قدرت‌طلبیت را سیراب نمی‌کند، چون قدرت در قلب مهربان و روح با گذشت و هوای همدیگر را داشتن است.

دنیاجان، با همه‌ی اینها که گفتم، آدمیزاده ذاتاً بد نیست، ذات خوبی دارد، راه می‌خواهد و راه‌بلد... وگرنه فطرت الهیش همیشه از زیر خاکستر هیاهوهای زمانه چون برخیزد، آب رحمتی بر جان همه‌ی موجودات می‌ریزد، چون انسان است و انسان برای مهربانی و خوب بودن آفریدن شده است..

دنیاجان، آدمیزده خودش را گم کرده است، وگرنه ذاتاً خوب است... و به گل و پروانه و باغ مهر می‌ورزد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 03:50 ب.ظ
چهارشنبه 10 مهر 1398-03:07 ب.ظ



دلنوشته

من کجا خبر از عالم خاکی داشتم! من کجا! اینجا کجا! جان و تن و دنیا کجا!...

ذره‌ای بودم مأنوس به یک روزن نور... که از برق نگاه تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

همه معنای وجود و بودنم این بود که نام تو الفت من بود، بی‌دعا، بی‌ادعا، بی‌صدا...

من کجا! درد کجا! رنج دل و سوز شب و دوری و هجران کجا! ...

من کجا!، عقل کجا! فلسفه و جهل کجا!...

من کجا! عشق کجا! مستی از باده‌ی دستان خُم یار کجا!....

من بودم و یک روزن نور... که از حنجره‌ی پرفیض تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

ناگه نمی‌دانم چه شد، بسته شد آن روزن زیبا و فرو افتاد در ظلمت ناکجاآباد دنیای دَنی...

هول‌انگیز شد وجود، حیرت‌انگیز شد بود...

من کجا و تنهایی بی‌روزن و نور کجا!....

من بودم و انسی که به تاریکی دنیای عدم، بین ما بود، بی‌نماز، بی‌سجود، بی‌مشرب و مشروب و صدها فاصله‌ی حُجب‌انگیز ....

من بودم و تو و دگر هیچ....

از کجا آمد این همه صورت و رنگ؟!

از کجا آمد این همه صلح و جنگ؟!

از کجا آمد این همه هم‌ذره‌ی دنیای عدم، که فاصله انداخت میان من و تو؟!...

من شدم کودکی تنها میان باغ خشکیده‌ی دنیا که به دنبالِ فریب آن چهره‌ی زیبا، پی تو می‌گردم...

تو که من بودی و من تو، پس چه شد فاصله افتاد؟!...

من میان لای دستان تو چون گربه‌ی نازی که به سرانگشتان مهر تو سیراب نوازش بودم، پس چه شد فرو فرستادی مرا در هبوطی بی‌سرآغاز، بی‌‎سرانجام...

بی‌سرآغاز، چون سرآغاز تویی، ای بی‌شروع و مبدأ و نقطه‌ی نخستین...

بی‌سرانجام، چون سرانجام تویی، ای منتهای هر چه بودن، هر چه ماندن، لاانتها...

اینها را همه من می‌دانم، چون تو تعلیم نمودیم در آن روزی که از مأمن امن، خارجم کردی پی یافتن نخود سیاه...

همه چیز که تو بودی، همه چیز که آنجا بود! پی جستجوی چی آمدم اینجا؟!...

شاید به گمانم هدفی داشته‌ایی که من از آن بی‌خبرم...

می‌دانی قصه‌ی من و تو با ‌شباهت هست با قصه‌ی آمیزاده، حسن کچل!

من آن حسن کچل خوابیده در آن مأمن امن ... و تو آن مادر دلسوزی که با فریب سیب سرخ، خارج از خانه نمودیم پی یافتن چل‌گیسی، تا رقم زند دست تقدیر تو عشق...

کچل بودم و تنبل... و فقط کارم نشخوار کردن نوری بود که از آن روزنه‌ی کوچک لطفت می‌بارید به من...

و تو آن مهر بی‌پایانی که خواستی بنمایی به من... روزنه‌ها بسیارند و هستی تنها یک روزنه نیست...

و نشانم بدهی چل‌گیسی از جنس بلور... بلوری از جنس روح... روحی از جنس عشق...

آری، آری... این همان است... همان سیب و همان خانه و همان کوچه...

حسن کچلم من، که با فریب سیب سرخی، از خانه‌ی بهشتی‌، راهی کوچه‌ی دنیا شده‌ام...

و قرن‌هاست پی چل‌گیس خودم می‌گردم...

ای تو چل‌گیس زیبای وجود... من نادان به هوای عشق... پا در بیغوله‌ی این کوچه‌ نهادم...

کوچه‌ها گشتم و کوچه‌گردی شد مرامم...

حال کو، حال خوش و نشخوار نورانی و آن مأمن امنی که در آن آسوده در خواب خوش عدم بودم...

کوچه‌گردی شد مرامم...

کوچه‌ی دنیا بد جاییست خدا...

نه ته‌اش پیداست نه ابتدا....

خانه‌ی دلها در این کوچه همه رنگ بلاست... خالی از لطف و صفاست...

می‌بُرند از هم نان... می‌بَردند از هم آبرو... می‌کِشند هم را پای چوبه‌ی دار...

دست تقدیر تو چون این را خواست... من نگفتم چیزی... که نمی‌دانستم آخر کار کجاست؟!

من نگفتم چیزی مثل آن فرشته‌ای که گفت چیزی... و شد نامش ابلیس...

من حیا کردم و شور عشق در سرم گرما داشت...

من جوان بودم و مست... پی شور و شر بودم...

آمیزده‌ی تازه‌ ساخته‌ی دست تو بودم...

جوان بودم و مست... نمی‌دانستم... پی این شور و شر رفتن، دل‌شکستن‌های بسیاری دارد... دل‌‎بریدن‌ها هم...

بازم گردان به آن خانه‌ی امن....

من همان روزنه را می‌خواهم...

و همان دنیای عدم...

بازم گردان چل‌گیس زیبای ازل....

خانه را می‌خواهم...

بین ما فاصله نبود... بازم گردان...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 10 مهر 1398 03:14 ب.ظ
یکشنبه 7 مهر 1398-02:32 ب.ظ



صدای قژ قژ باز شدن درب فلزی راهروی پشت‌سرم، خبر از آمدن تازه واردی می‌داد که ساعت‌ها منتظرش پشت این پنجره‌ی خاک خورده ایستاده بودم. اینجا همش دیوار بود و کنار پنجره بودن، غنیمتی بود که به راحتی نمی‌شد پیدا کرد.

درد بدی در ذهنم جاری بود. درد عجز و ناتوانی از نتوانستن. برای یک انسان هیچ دردی سخت‌تر از این نیست که نتواند قدمی رو به جلو بردارد و از سکونی که در آن گیر افتاده است، خارج شود.

هوم هوم صدای دسته پرندگانی که در فصل کوچ، به سمت آشیانه‌ی جدیدشان راهی بودند، از آسمان در گوشم طنین می‌انداخت. چقدر در این لحظه دوست داشتم یکی از آن‌ها بودم. همیشه از بچگی عاشق پرواز بودم. اوج گرفتن را دوست داشتم. حس از بالا به زمین پایین زیر پا نگاه انداختن لذتبخش بود. حس رهایی، آزادی، در قید و بند هیچ‌چیز نبودن. از همه مهم‌تر با فکر از زمین کندن و کنده شدن، حس سبکی و بی‌تعلقی خاصی در ذهنم نقش می‌بست.

لحظاتم این روزها، زخم‌دار شده‌اند. زخم تند و تیز و تلخِ سکوت و سکون.

دست گرم احمد که بر شانه‌ام نشست، کمی آرام شدم. خوب بود که در این شرایط او اینجا کنارم بود. احمد را از دوران سربازی می‌شناختم. جوان خوش‌نقشِ خوش‌زبانی که کم‌و بیش می‌دانستم اهل صفا و صداقت است.

احمد که آمد، سری به آرامی تکان داد و گفت:

- هی مرد!، چی شده‌؟! چرا از دیشب تا به حالا چیزی نخوردی!.

حال وحوصله‌ی توضیح نداشتم اما به حرمت صفای دلش گفتم:

- بدجور خسته‌م، احمد....

دو ضربه‌ای با کف دستش بر شانه‌ام زد و گفت:

- خسته‌دل نباشی پهلوان. صبر کن چیز زیادی باقی نمانده. بی‌حوصلگی نکن. این چند وقت هم می‌گذره و تموم میشه. خوب حالا بگو چکارم داشتی؟.

بی‌صبرانه منتظر شنیدن بود. نگاهش کردم. چقدر از آن روزی که بعد سال‌ها در میان دخمه‌های تاریک و نمور این ناکجاآباد زندگی، دیدمش، رنجورتر و خسته‌تر به نظر می‌رسید. چند تار موی سفید کنار شقیقه‌هایش، حالا انبوهی از نقش سپیدی بود در میان دو سه تار موی سیاه باقی مانده‌اش که احتمالا همین‌ روزها هم رنگ می‌باختند. درد یک مرد درد بدیست، دل و جانش را می‌سوزاند اما باز هم تظاهر به خوب بودن می‌کند.

- پس چی شد، نگفتی که؟!.

این جمله را احمد با حالتی از کلافگی به خاطر سکوت ممتد من گفت.

- احمد!. بعد از رفتن من تو اینجا چه می‌کنی؟.

- خوب هیچی، به انتظار می‌گذرونم تا نوبتم برسه.

- انتظار!؟. تحملِ تحمل انتظار کشیدن رو داری؟.

- خوب، پس این همه سال اینجا چه کردم؟. خوب انتظار کشیدم دیگه.

****

درد تلخ گریه یک مرد پشت میله‌های زندان بعد از یک ملاقات کوتاه‌مدت با عزیزانش که چشم براهش آنسوی میله‌ها و دیوارهای حصار زندان، دربند و اسیرتر از اویند، کشنده‌تر از هر دردیست. زندانی که باشی، تنها تو در بند نیستی، که عزیزانت هم آن سوی زندگی، حس خوش رهایی ندارند. مگر می‌شود شاد و رها باشی وقتی عزیزت در گوشه‌ی چهاردیواری محبس، زهر تلخ اسیر بودن را هر روز می‌چشد.  

نمی‌دانی چه حس زجرآوری دارد دیدن زندانی که در مسیر بین جایگاه ملاقات تا بندگاه او، با یقه‌ی لباسش اشکهایش را پاک می‌کند تا مبادا نه هم‌بندهایش اشکش را ببیند و نه عزیزان در جایگاه.

خرد شدن هر روزه‌ی زندانی را میان تلاطم چه کنم‌های مداومش که از ذهن خود می‌پرسد، جز یک زندانی نمی‌فهمد و حس نمی‌کند. پیری زودرس کمترین ارمغان آن است. تا پایت به زندان نرسیده باشد حال و هوای آن را نمی‌فهمی. حتی شاغلان در آن هم، به نوعی اسیر و زندانی آن چهاردیواری کشنده‌اند که عین فشار قبر خلاصی ندارد.

احمد!، زندگی وقتِ شروع تاتی‌های کودکانه شیرین و دلچسب است، برای پا گرفتن و حرکت کردن، و شیرین‌تر از آن، قندذوق‌های مادرانه و پدرانه‌ست وقت تماشای قدم‌های خُرد خُرد پاره‌جگری که تازه راه و رسم ایستادن و رفتن می‌آموزد. راه رفتن که آموختی، درست راه رفتن را هم باید بیاموزی تا به اشتباه نروی و قدم‌هایت، به جای بردنت، به افتادنت ختم نشود. احمد آرام سری تکان داد و زیر لب چیزی گفت:

- من کجا و این شهر خراب‌آباد کجا؟.

آه احمد! دلتنگ آن لحظات کوتاه و بلند کودکیم. لحظاتی لبریز از شور و نشاط بی‌وصفی که هرگز در مسیر عمر تکرار شدنی نیست.         ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 11:41 ق.ظ
جمعه 5 مهر 1398-08:50 ب.ظ



دل‌نوشته                                                     

تیک‌تاک، تیک‌تاک، پاندول عصب‌های مغزم در حال کوفتن است. تالاپ‌تلوپ، تالاپ‌تلوپ، تپش‌های شدید قلبم می‌زند. فشار گردبادی تند در وجودم همه‌ی داشته‌هایم را پراکنده کرده است. داشتم از هوای درونم خفه می‌شدم که پریدم به سمت پنجره‌ی رو به کوچه‌ی بیخیالی تا هوایی تازه کنم. رهگذر بیشه‌ی خوش‌خیالی که در حال عبور بود، نگاه عجیبی بر چهره‌ی تب‌دارم انداخت و با صدایی خش‌دار گفت: دختر تو چرا اینقدر بداخلاقی!...

بداخلاقم و سگرمه‌های ابروانم در هم تنیده. سکوت کردم و چیزی نگفتم تا به ته کوچه رسید و فقط رفتنش را به تماشا نشستم. خوشخیالی عابری نبود که گپ زدن با او قدری از دنیای درونم دورم کند. دوباره به درون خودم برگشتم. یک ثانیه نبودنم طوفانی در سرزمین وجودم برپا کرده بود. بادِ گذشته وزیدن گرفت و شاخ و برگ خشکیده‌ی خاطرات گذشته را بر سر و صورتم کوبید. آخ که مستی در این لحظات بهترین نوش‌داروی این درد است. مثل درخت تکیده‌ی کهنسالی می‌مانم که برای سرپا ماندن، ریشه‌هایش را به عمیق‌ترین مدفن‌های زیر زمین راهی کرده است تا مگر جرعه‌ آبی برای تشنگیش بیابد. وای که چقدر سکوت دلچسب و زیباست در این دوران مدرنیته‌ی غیرواقعی.

چقدر سکوت کمیاب شده است. چرخش تند کره‌ی زمین هم برای رسیدن به سکوت قبل از خلقت است. دنیا هم دوست دارد همه چیز زودتر تمام شود و به آن سکوت ازلی برگردد. آن خاموشی و آرامش قبل از خلقت انسان.

 گوشهایم از شنیدن این همه هیاهوی پوچ خسته است. نگاهی به تصویر آدمهای دور و برم می‌اندازم. تناسخ بقای عجیبی شکل گرفته است. تمام تندیس نسل آدم، زبان شده است. وِر وِر این نسخه‌ی جدید تمامی ندارد. آخ اگر سقراط برمی‌گشت از دیدن این همه فلاسفه‌ی بی‌نبوغ شگفت‌زده می‌شد. از سقف آسمان هم سخنورِ دانا می‌بارد در این برهوت بی‌عشق، بی‌صفا، بی‌روح، بی‌چشم و بی‌گوش. انسان سراپا زبان شده است در دوران فک‌ زدن‌های مکرر ناتمام.

دلم پیر طریقت می‌خواهد. به نقاشی مبهم خانقاهی پوشیده در مه بر دیوار فرسوده‌ی ذهنم نگاهی می‌اندازم. نیش یک درد قدیمی سر باز می‌کند. یاد فرصتی سوخته در زمان‌های نیامده آتشم می‌زند. چه کنم تا آرام شوم. از پاکت آسودگی‌خیال سیگاری بیرون می‌آورم تا شاید با پک زدنش قدری دردم تسکین یابد. آرام بگیر بچه!

این را به تندی به کودک درونم گفتم تا دست از پا کوبیدنش بر کالبد خسته‌‌ام بردارد. کودک چموشی‌‌ست. مظلومانه نگاهم کرد. این بیچاره را هم عمریست با خودم به اسارت گرفته‌ام. کاش پیر درونم بیدار می‌شد. دلم پیر طریقت می‌خواهد اما نه چونان داستانهای اساطیری قرون ماضی که مریدی به صحرایی پی مرشدی می‌گشت تا راهی بیابد برای مقصد سلوک عارفانه‌اش. که بیچاره نمی‌دانست آن راه همان است که طی کرده است و مرشد خودش بوده است و نمی‌دانست.

من پیر طریقت خودم را می‌خواهم چون سالهاست پای برهنه در برهوت درونم طی طریق کرده‌ام... از پیرم نه تسبیح می‌خواهم و نه تعلیم ذکری برای یافتن اسم اعظم. فقط می‌خواهم بیدار شود و این کودک خسته‌ی اسیر را در آغوش بگیرد، سرش را بر زانوانش بگذارد و دست محبتی آرام بر سرش بکشد و نوازشش کند، تا تلخی محبس وجود من بر او زدوده شود.

تشنگی من هر لحظه بیشتر می‌شود. تشنه‌ی پیاله‌ای از دستان یک عشق اساطیری. آنجا که هنوز آسمان دلها صاف و زمینش پر برکت است و مرد در آن دیار ازلی، با یک نگاه عاشق می‌شود و زن با شنیدن نفس مرد، سرخی شرم بر گونه‌هایش می‌نشیند. و حیا زیبا و با وقار میان آنان قامت می‌بندد و شعور بر چشمان مرد پرده می‌اندازد و آهوی عشق به ناز خرامان می‌رود. چقدر آدمهای عصر من وحشی شده‌اند، حتی در دوست داشتن. عشق هم‌پیاله‌های این سرزمین عجایب مثل تب تندی است که یک ساعته فروکش می‌کند، نه بیستون می‌سازد و نه مثنوی می‌سراید و نه شاهنامه رقم می‌زند. رستم زمانه‌ی من کجاست؟!

تناسخ عجیبی‌ست!.

حالم را کسی از دور و برم نمی‌فهمد. دارم خفه می‌شوم از این همه تنهایی پشت این پنجره‌ی رو به دیوار. دلم پیر طریقت می‌خواهد و پنجره‌ای پر از اکسیژن رو به باغچه‌ی کوچکی پر از یاس‌های احساس.

کسی نمی‌داند بدخلق‌های رازقی‌ها از کجا شروع شد! برای چه شروع شد! کسی نمی‌داند پروانه‌ای که تنها تفرجگاهش پشت پرچین‌های رو به دریا بود، هم دریای او خشکید و هم پرچین‌هایش را باد برد. بی‌سقف و دریا ماند پروانه‌ی لطیف محبت و مهربانی. و دوباره پیله‌ای به دور خود تنید تا در خواب، باغ اهورایی خود را ببیند. رازقی بداخلاق شد وقتی پروانه را در پیله‌ی تنهایی خود غمگین دید. رازقی بداخلاق شد و شهد شیرینش دیگر کام هیچ زنبوری را شیرین نکرد. کاش دوباره باران ببارد. چقدر این خاک تشنه‌ی بی‌باغ و رازقی و پروانه، باران می‌خواهد... کاش باران ببارد....

 

زهره پیرزاده




 


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 مهر 1398 08:54 ب.ظ