تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

دانلود آهنگ جدید

ساعت مچی

|

جلوگیری از کپی کردن مطالب

پشتیبانی

پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

پنجشنبه 8 خرداد 1399-12:42 ق.ظ



دانه‌ی سحرانگیز (پارت پنجم)

جماعت چنان گرمِ جدال عقل و ناعقلی خویش بودند، که گذر زمان را متوجه نشدند، آفتاب به غروبگاه خود نزدیک می‌شد و مردمان حوالی هنوز در کشاکش ریشه‌زنی درخت سیب غرق بودند که ناگاه مردی از میانه‌ی جمعیت صدا بلند کرد، من می‌گویم... یعنی به نظر من صبر کنید، بهتر است از یونس حکیم بپرسیم، شاید او چیزی می‌داند که ما نمی‌دانیم، هرچه باشد او مکتب‌دار این حوالی‌ست. سواد دارد....

صداها برخاست، برخی به اعتراض و جماعتی به تأیید....

صداها کم کم به فریاد تبدیل می‌شد... طوفان خشم چنان بر جانشان غلبه کرد که ناگهان ندانسته و نفهمیده، زد و خورد خونینی بین‌شان به راه افتاد... آخ و اوخ‌ و جیغ‌های سرد زنانه هم آن همه هیاهو و همهمه را بیشتر می‌کرد... درگیرشان شدید و شدیدتر می‌شد که یکهویی فردی از جمع‌شان صدا بلند کرد... آهای... نگاه کنید!.. غربیه نیست!... کجا رفت!....

این گفته که به گوش‌هایشان رسید، دست از گریبان هم کشیدند و به سمت درخت زل زدند.... راست می‌گفت... غریبه نبود!....

دوباره همان صدا گفت... دیدید!... دیدید صفدر باغدار بی‌خود نبود که می‌گفت این درخت جنیان است و سمی است و قصد جان ما کردند!.. دیدید آن غریبه چه آتش خشم و جدلی بین ما روشن کرد!...

چند صدا با شنیدن جملات آن مرد، از میانه‌ی جمعیت بلند شد... پس چه کنیم؟!... چاره‌ چیست؟!...

سکوت دوباره میانشان دامن گسترد.... چشم‌هایشان روبروی هم،... نگاه‌هایشان درهم خیره... و در این سکوت و تلاقی نگاه... یک تصمیم مشترک... یونس حکیم....

..................................

یونس می‌دانست آن درختِ چیست و چه خاصیتی دارد اما نمی‌توانست جهل آن اهالی را یک شبه درمان کند و آگاهشان سازد، پس تدبیری چید و از آنان خواست تا درخت را بپوشانند، که اگر درخت با ندیدن نور آفتاب خشک شد و ریشه سوزاند و تباه شد، درخت از آنِ جنیان است و سمّی‌ست و اگر باز هم در دلِ تاریکی، شادابی و طراوت خودش را حفظ کرد، پس درخت مقدسی است که شفابخش خواهد بود و قابل نگاهداری و بهره بردن....

اینطور شد که اهالی پیِ جمع کردن تکه‌ پاره‌های چوبی و میخ و چکش، ... رفتند و پس از مدت زمانی دورتادور درخت را حصاری چوبی کشیدند که به بلندای قامت آن را می‌پوشاند و هیچ منفذی برای عبور نور باقی نگذاشتند... حتی نفس کشیدن را هم برای درخت ممنوع ساختند تا مطمئن شوند درخت مقدس است یا نامقدس!...

ایام گذشت و گذشت... روزها آمد و رفت... و نگاهبانانی در انتظار روشن شدن وضعیت درخت... شبانه‌روز... دورادور حصار درخت... در حال پاییدن....

پس از مدت زمانی که از لابلای روزنه‌های کوچک تخته پاره‌ها، شاخ و برگ سبز و با نشاط درخت روئیدن گرفت و به بیرون راهی یافت، غوغایی در آن حوالی از هیجان‌های بلند آن اهالی برخاست....

درخت، درختِ مقدسی است!......

خشک نشد.....

نمرد..... نابود نشد.....

 بله، بله.... این درخت مقدس است که بی‌نور و هوا و آب و نگاهداری ... هنوز زنده است!!

خبر که به یونس حکیم رسید، از آن همه جهل و نادانی جماعت به ستوه آمد، قدم‌زنان در سرداب خانه، بلندبلند با خود حرف می‌زد...

ای وای از این همه حماقتِ ابلهانه، درخت گیاه است، خاصیت آن رویش است، از همان زمان که بذری بیش نیست اگر در دل تاریک و نمور خاک آن را بکاری، رشد کردن و به دنبال نور گشتن کار اوست... نفسش را از لابلای دانه‌خاک‌ها می‌کشد و راهش را می‌یابد و آنقدر تقلا و تلاش می‌کند تا به نور می‌رسد، چون نور، غذای اوست، حیات اوست،.... پس چند تخته پاره سدی نیست که جلودار روییدن و نمو او باشد... من با جهل این جماعت چه کنم!...

اما چه باید کرد جز صبوری به هنگام زیستن میان جماعتی جاهل... آری این بهتر است... آنکه بذر این درخت در دل این خاک کاشته، خود می‌دانسته است قرار است چه اتفاقی بیفتد و داستان این درخت به کجاها ختم شود... پس آرام باشم تا ببینم چه می‌شود...

گذر ایام، از درخت عبادتگاهی ساخته بود برای پرستش اهالی آن حوالی... درختی که برای ثمره دادن و چیده شدن و خوردن و زندگی ساختن برای آنان آمده بود اینکه به بتی برای ستایش تبدیل شده بود و ساعتها مردمان پای آن دیوار چوبی که خود ساخته بودند، به تمنا و استغاثه و طلب حاجت وقت می‌گذراند..... حالا اوضاع فکری آنان طوری شده بود که حتی حاضر نشدند حصار چوبی که خود برای آزمون درخت، گرداگرد آن کشیده‌ بودند، بردارند... تقدس درخت با آن تخته پاره‌ها برایشان بیشتر و پررنگ‌تر شده بود... حالا آن حصار چوبی، حصار معمولی نبود... حصارِ مقدسی بود که حاجت می‌داد و بلا دور می‌ساخت...

و در میان کشاکش جهل و فهم... درخت به رویش خود ادامه می‌داد... اما... آنان که مقدس‌پرست‌تر بودند... با قد کشیدن مداوم درخت... بر ارتفاع حصار چوبی، تخته‌پاره اضافه می‌کردند... اینطور شد که نسلی رفت و نسلی آمد اما اهالی آن حوالی دیگر نه درخت را دیدند و نه میوه‌ای از آن چیدند و نه حتی یادشان بود که آن حصار مقدس را پدرانشان دورادور درخت سیب کشیده بودند....

ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 8 خرداد 1399 12:44 ق.ظ
پنجشنبه 24 بهمن 1398-11:23 ب.ظ



بذر سحرانگیز (پارت چهارم)

دهان‌ها قفل، چشم‌ها مبهوت، نفس‌ها بند، همگی چون مجسمه‌ی ابوالهول بی‌جان و حرکت، پلک‌ها هم زده نمی‌شد... صدای نفس از کسی بلند نمی‌شد... گویی چونان مردمان قوم ثمود، همگان خشک و سنگی،... و مهمان... که ترسید اگر بیش از این درنگ کند، روح‌ها از کالبدها جدا شود... پس به نرمی، دوباره گفت: سلام... مردی از تاکستان‌ سرزمین شب‌پره‌هام.... حاصل تاکستان ما، شراب نابی‌ست... شرابی خاص... شرابی که مستی‌اش به گونه‌ای است که صداقت‌گویی محصول اوست... و چون اهالی سرزمین من، در باطن‌شان هیچ خدعه و نیرنگ و فریب و خطا و اشتباهی نیست، شراب‌خواری کار هر روزه‌شان است... از مستی هراسی ندارند... چون از بیرون ریختن درونشان دلهره‌ای ندارند... مشغول مرام زندگی خودمان بودیم تا اینکه خبر به ما رسید که در سرزمین شما، شراب‌خواری جرمی نابخشودنی دارد!.. باورش در مخیله‌ی ما نمی‌گنجید تا اینکه پیر ما، مرا مأموریت داد برای کشف این حقیقت... که مگر می‌شود بی‌مستی، عاشقی کرد و مگر می‌شود بی‌عاشقی زندگی کرد!... این بود که راهی دیار شما شدم.... مهمانی هستم از سرزمین تاکستان شب‌پره‌ها... مهمان‌نوازیم می‌کنید به رسم و آیین خودتان؟!...

سخن مرد که به پایان رسید... سکوت هم دامن از میانشان برچید... غوغا برخاست... فتنه دامن چید.... آشوب طوفان کرد... وای چه گفت این مرد!؟.. شراب؟!!!... مستی؟!... عاشقی؟!... این یا واقعاً دیوانه‌ی رهگذری است که ما را به سخره‌ی جنوش گرفته یا از دار و دسته‌ی همان جنیانی‌ست که از درون این درخت بیرون آمده است...

یکی از جمع فریاد زد... هی مرد... حیا نمی‌کنی در حضور زنان و کودکان از عشق و شراب و مستی می‌گویی؟!.. شرم نداری در حضور ما به آیین و کیش ما اهانت می‌کنی؟!... خوب است که خودت می‌دانی و خبر به گوش‌ات رسیده است که حتی گفتن نام شراب و مستی و عشق در اینجا جرم است... و مجازاتی نابخشودنی دارد!... حال یا زودتر از اینجا برو... یا منتظر عِقاب خود بمان...

همهمه پیچید... دست‌ها لرزید... تبردستان به سمت درخت گام برداشتند... و دستی مشکین‌آستین بر سینه‌ی مهمان‌مرد به شدت کوبید... حالت غریبی بود... اولین ضربه‌ی تبر بر تن درخت نشست... که ناگاه مرد جلودار شد... در برابر درخت قامت بست... چون مادری که چتر مهر و حمایت بر طفل خود می‌گشاید... و باز آرام گفت... چه می‌کنید ای اهالی این حوالی؟!... این درختی بیش نیست... طراوت و سبزی فقط حاصل اوست... آیا این درخت هم مثل من جرمی دارد مخالف با آیین و کیش شمایان!؟

و پاسخی گفت کسی از آن جمع... این درخت جنیان است!... میوه و تنه و برگ و ریشه‌اش همه سمی است!... قصد نابودی اهالی این حوالی را کرده‌اند... معلوم است که مرد تاکستان‌ریشه‌ای مثل تو باید هواخواه همچنان درختی باشد...

و مرد بناگاه غرید...

نادان!... تو حتی نام این درخت و میوه‌اش را نمی‌شناسی... و تا به عمرت هست مزه‌ای از حاصلش نچشیدی!... چطور با آنچه نمی‌شناسی و نمی‌دانی مخالفت می‌کنی!؟... من مردمان بسیاری مثل شما دیده‌ام... مردمانی که چون به چیزی آگاهی ندارند... آن را به از مابهتران نسبت می‌دهند... و داشت می‌گفت که ناگاه دستی از پشت بر شانه‌اش کوبید.... آهای تاکستانی... زودتر از اینجا برو تا به جرم شراب‌خواری گردنت را نزده‌ایم... حالا نمی‌خواهد دایه‌ی مهربانتر از مادر این درخت شوی...

و مهمان‌مرد... نگاهی از سر تأسف بر آن جماعت کرد... و خواست گام بردارد و برود اما... شرم‌اش آمد تا به پیر طریقت بگوید... از عهده‌ی مأموریتی که دادی بر نیامدم... پس پایش را محکم بر زمین کوفت... و چشم مصمم کرد... و دست بر هم فشرد... و صدا رساتر کرد... ای مردمان این حوالی... این درختی پرطراوت است که حاصلش میوه‌ی سیبی است شیرین و آبدار... زمین با وجودش برکت می‌گیرد و زندگیتان با وجودش دیگرگون... شمایان تا به حال نه این میوه داشتید و نه این درخت دیدید... روزگارتان تنها به گندم گذشته است و به خرمالو و شبدر و زردآلو...

پیر تاکستان گفت... از سیب این درخت شراب نابی بسازید.... تا عشق در خانه‌های دلتان مأوا بگیرد... مستی کنید تا بتوانید زندگی کنید... از مستی نترسید اگر در باطنتان تباهی نیست که از فاش شدنش بترسید... پس باطن صفا دهید تا مستی مرامتان شود...

گفته‌هایش بلوا کرد... حرف‌های زد که تا به حال نه گوشی در این حوالی شنیده بود نه زبانی جرأت بیانش داشت... بلوا کرد این مهمان‌مرد....

 

ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 بهمن 1398 11:24 ب.ظ
یکشنبه 20 بهمن 1398-11:52 ب.ظ



بذر سحرانگیز

هنوز آفتاب به وسط آسمان برای نشان دادن زمان ظهر به بالاترین نقطه‌ی خود نرسیده بود که سیلی از مردمان به خروش آمده در حالی که تبرهای تیز کرده‌ای در دست داشتند به سمتِ درخت سیب راهی شدند.... در این هروله‌ی میان خرد و نابخردی، خشم و جهل بسیاری موج می‌زد... و زبان‌های متصل به حلقوم‌های جاهلان... در همسایگی گوش‌های ناشنوایشان... کلمات بیهوده‌ای را به وفور بیرون می‌ریخت... کلماتی که نه زایشی داشتند نه رویشی.... کلماتی که نه از روی خرد و دانایی تراوش می‌شد... نه از سر تجربه‌ی ساده‌ای حین چیدن خرمن حاصلخیز عمر... جماعت نشخوارشان تنها انگیزشی بی‌بینش بود که از سرِ شنیدن جملاتی از گلوی همچون صفدر باغدار یا کدخدای دهدار حاصل می‌گشت...

ابله‌عقلان پیشاپیش جمعیت جلوداری می‌کردند و نوای زودتر حرکت کنیدشان از همه رساتر... آمدند و آمدند تا دوباره به پای درخت رسیدند... حالا هنوز حلقه‌ی دورهم جمع شدندشان برای نابودی یک طراوات زیاد شکل نگرفته بود که بحث و جدلِ کی اول، تبر اول را بزندشان شروع شد...

گرم هیاهوی حق با من است و من اولم چون چنین است و چنان است خود بودند که ناگاه.... نوری از بلندای آسمان تلألو گرفت ... نوری سبز و آبی که آرام آرام به سمت درخت خزید... و دورتادور درخت را پوشاند...

اهالی حوالی چشمان از دیدن آنچه می‌دیدند، گرد و گردتر می‌شد... و سکوت دوباره میانشان جاری شد... دهانها باز و چشمها گرد... عقل‌های همیشه خاموش... بی‌حرکت و هماره سکون... مات و مبهوت حرکت آرام نور بودند... که دوباره به ناگاه صدای دلنشینی از کناره‌ی درخت برخاست... سلام بر مردمان این حوالی!...

باز هم سکوت جاری بود.... که زنانه‌ای از جمع اهالی آن حوالی سکوت بشکست... وای درخت حرف می‌زند!؟... که به سرعت کسی از جمعیت پاسخش داد... من که گفتم این درخت جنیان است!... و با گفته شدن این جمله آن‌ها که تبر آورده بودند برای رسم نقش شاهکار زندگیشان... فریادشان از گلو درآمد... زودتر قطع کنید این درخت شوم را.... و چند قدمی به جلو آمدند... اما ترس درونی رعشه‌ی خفیفی بر دستانشان نهاده بود...

و دوباره صدا آمد... سلام بر شما اهالی این حوالی.... و همزمان با گفته شدن این جمله... قدمهای پرآرامش مردی که از کناره‌ی پشت تنه‌ی تنومند درخت بیرون می‌‌آمد مشاهده شد... گردن‌ها همه به سمت مرد و صدا و قدم‌های پرآرامشش چرخید... اما هیچکس جواب سلام او را نداد... همه در گیجی و سردرگمی آنچه می‌دیدند غرق بودند.. و مرد آرام آرام به جمعیت نزدیک شد... و دوباره گفت... سلام بر شما اهالی این حوالی... مهمان نمی‌خواهید؟!... آیا اهالی این حوالی رسم مهمان‌نوازی می‌دانند؟!.... و منتظر پاسخ ماند...

 

ادامه دارد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 20 بهمن 1398 11:54 ب.ظ
جمعه 18 بهمن 1398-11:32 ب.ظ



دانه‌ی سحرانگیز (ادامه)

در این حین و بین خبر رویش درختی غریب به گوش کدخدای آن حوالی رسید... آب و تاب‌های خاصی که بادمجان دور قاپ‌چین‌های فدوی جهت خوشایند دل کدخدا و زمینه‌سازی فرصت کاسه‌لیسی برای خود به این خبر ناباورانه داده بودند باعث شد، کدخدا میل دیدار حضوری نماید و با کبکبه و دبدبه راهی محل رویش آن درخت شود. لکن چه حضوری!... جای سوزن انداختن نبود... جای تعجب داشت که اهالی آن حوالی کسب و کار دنیوی خود را پاک فراموش کرده و خرد و بزرگ گرداگرد درخت تنومند حلقه زده بودند.... از میان جمعیت که صدای دور شوید کدخدا آمد بلند شد... جمعیت راه را باز کردند تا حضور مُشرف اَشرف‌شُرفای آن حوالی، قدم رنجه نماید... چه کدخدایی!... سیل مبارک از بناگوش آنطرفتر... چشمان مبارک از درشت.. کمی دریدتر.... لباده‌کشان به نزدیک درخت که رسید.... گوشه‌ی سبیل مبارک به گوشه‌ی دندان جویدن گرفت و متفکرانه مبهوت نگاه کردن به درخت شد....

پس از اندک زمانی و پس از اندک نگاهی به اطراف... رو به حاضران کرد و گفت... کی این درخت را اینجا کاشته؟!... چطورکاشته؟!.. به چه منظور کاشته؟!.. سریعاً بگردید باعث و بانی را حاضر کنید....

اما کسی پاسخی نداشت تا بدهد.. در حضور حضرت انورالمنور کسی هم جرأت اظهارنظر برای عرض‌اندام  نداشت تا چیزی بگوید... سکوت جاری بود... سکوت جاری بود که ناگهان صدای صفدرِ باغدار که با عجله‌ در حال پس زدن جمعیت برای رسیدن به نزدیکی درخت و کدخدا... به شدت تقلا می‌کرد بلند شد...

جناب کدخدا... وامصیبتا... این توطئه است!... قصد نابودی ما را کرده‌اند... خودتان نگاه کنید... ببینید ما کی به این طور درخت‌ها در این حوالی نیاز داشتیم.... ما حتی میوه‌ی این درخت را هم نمی‌شناسیم و ذائقه‌ی ما با آن سازگاری ندارد.... از کجا معلوم سمی نباشد!.. شاید قصد جان اهالی این حوالی را کرده‌اند...

و صفدر باغدار یکریز در حال گفتن بود که ناگاه دو سه نفری از لابلای جمعیت به تصدیق گفته‌ی او فریاد درست می‌گوید بلند کردند... یکی گفت بله سمی است نگاه کنید رنگ سرخی میوه‌هایش طبیعی نیست... یکی دیگر گفت... وای دور شوید حتما این درخت را جنیان کاشتند تا همه‌ی ما را به دیوانگی بکشانند... و صدای دیگری فریاد می‌زد... مراقب جانتان باشید... پای درخت نفس نکشید شاید از برگ و تنه‌اش هم بخارات سمی بلند شود... این درخت حتما درخت شیاطین است وگرنه چطور ممکن است یک شب یک درخت جوانه بزند و رشد کند آن هم به این اندازه و ارتفاع!... بله حتماً این درخت شیاطین است...

و همینطور گفته‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد... و وحشت و ترس بین اهالی آن حوالی ... مستولی‌تر.... و کم‌کم جمعیت ناخودآگاه از دور و بر درخت فاصله گرفتند.. حتی کدخدا هم ترس بر جانش نشست و با عجله از درخت دور شد...

کدخدا پس از کمی این پا و آن پا کردن با خشمی زیاد فریاد زد.... مباشر هرچه زودتر دستور بدهید تا این درخت را با تبر قطع کنند و شاخ و برگش را هم بسوزانند.... حتی خاکسترش را هم نگذارند در این حوالی باقی بماند....

و ناگاه سیلی خروشانی از جمیعت با گفته‌های صفدر باغدار قصد جان درخت را کردند و به سرعت برای آوردن تبر به سمت خانه‌هایشان هجوم بردند... اما در این بین دخترک یتیم داستان ما گریه‌کنان در حالی که گوشه‌ی چارقد زن‌عمویش را می‌کشید گفت.. زن‌عموجان تو رو خدا چیزی بگو.. به خدا این درخت شیاطین نیست.. درخت جنیان هم نیست... میوه‌های سمی ندارد.. زن‌عموجان... خودم در خواب دیدم که فرشته‌ی باد بذر سحرانگیز این درخت را دیشب در این خاک کاشت... زن‌عمو... و زن‌عمو بی‌توجه به او و گفته‌های او دست کوچک نحیف‌اش را از گوشه‌ی چارقدش باز کرد و تن کودکانه‌اش را به سمتی هُل داد.... و دخترک یتیم در حالی که با نگرانی به درخت نگاه می‌کرد... با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد...

 

ادامه دارد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 18 بهمن 1398 11:36 ب.ظ
چهارشنبه 16 بهمن 1398-10:36 ب.ظ



 دانه‌ی سحرانگیز

باد آرام بی‌صدا پایش را بر زمین گذاشت. نمی‌خواست کسی در آن حوالی متوجه حضورش شود. مردمان حوالی آن دشت، در خوابی عمیق فرو رفته بودند. هر کدام گرمِ خواب پریشانی بود که فردا صبح با آب و تاب فراوانی برای دیگران تعریف خواهد کرد... خواب‌های آشفته، نشأت گرفته از روزگار آشفته‌ی مردمان آن حوالی....

باد قاصد بذرهای زمین بود... زمین‌هایی در سرزمین‌های دور و نزدیک... دانه بذری با خودش داشت... مثل لوبیای سحرانگیز داستان جک... با رویشی متفاوت از دیگر دانه‌ها.... دانه‌ی بذری از درختِ سیب....

باد آرام، بی‌صدا، با نرمی سرانگشتان لطیف و نادیدنی‌ش... بذر را با ظرافت خاصی گویی آبگونه‌ایی نازک.. از بیم شکستن و ترک برداشتن... لای خاکهای نم‌دار زمین کاشت... آنگاه تن تنومند ناپیدایش را از ساحت زمین برخاست... و به آرامی که آمده بود... به آرامی رفت...

صبح که پدیدار شد... اهالی آن حوالی هنوز چشم نگشوده... در وصف خواب‌های پریشان شب‌ رخت بسته... به گفت و گو نشستند.... یکی می‌گفت: دیوی دیدم عظیم... با نُه سر و یک گردن... ناگهان دهان باز کرد و همه‌ی گوسفندان ما را بلعید...

یکی دیگر گفت: من دیشب خواب دیدم زنی رقاصه در حالی که دامن‌های چین‌چین بسیار روی هم پوشیده بود و بر طراز هر دامن، انبوهی از سکه داشت، حین رقصیدن و چرخیدن، از کف پاهایش غبار قرمزی بر هوا برمی‌خاست و آن غبار تا به بالا می‌رفت تبدیل به گرگی وحشی می‌شد.... و گرگ چه روباه‌صفت به ما نگاه می‌کرد....

یکی آنطرفتر گفت: من هم دوباره مثل هر شب خواب عجیبی دیدم... انگار پسرم بر دو کتف خود مثل ضحاک.. دو مار آتشین داشت که مدام در حال خوردن مغز او بودند....

و هر کسی گرم بیان دیده‌های آشفته‌ی شبانه‌اش بود که ناگهان دخترک کوچک یتیمی که داشت لقمه نان ناشتا را بر دهان می‌برد گفت: عموجان من هم خواب دیدم... بگویم؟!...

و عمو چشم‌غره‌ی تلخی بر چهره‌ی معصومانه‌ی او انداخت و با غضب بادی در گلو داد و گفت: خواب!.. تو!.. بچه!.. چه غلط‌ها..... نانت را بخور پدرمرده....

و کودک یتیمِ داستان ما... با صداقت و پاکی که در روح لطیفش داشت... بی‌آنکه مفهوم حرف عمو را فهمیده باشد ... تند تند شروع کرد به تعریف رویای زیبایی که دم صبح فرشته‌ای به او نشان داده بود...

عموجون دیشب خواب دیدم فرشته‌ای زیبا با لباسی آبی رنگ از دل آسمان پایین آمد، دقیقاً کنار حوالی ما... دستان قشنگش را باز کرد و دانه بذری در زمین ما کاشت... عموجان نگاهش که کردم لبخند قشنگی به من زد. ازش پرسیدم فرشته‌ی قشنگ می‌شه بگی اسم تو چی هست؟... آرام آمد کنار گوشم و به آرامی گفت... من بادم... قاصد بذرهای سحرانگیز.... نشد بقیه‌اش را ببینم... یکهویی از خواب بیدار شدم...

و عمو  و زن عمو و ...  به تلخی، نگاه شماتت‌آمیزی بر او کردند و سکوت تنها جوابی بود که او معنیش را هم نمی‌فهمید...

اهالی آن حوالی... تا درب خانه‌ها گشودند و راهی بازار دنیا شدند برای کاسبی... چشمشان همگی به درخت تنومند سیبی افتاد که آسمان آن حوالی را پر کرده بود... همه به هم نگاهی کردند که ای وای!... این دیگر چیست؟!.. از کجا آمده است؟!.. تا دیشب که ما از این درخت‌ها نداشتیم!... و همه به سوی پیدا کردند محل رویش آن... به دور و برِ همان حوالی رفتند...

همهمه‌ی شلوغی فضا را پر کرده بود.. هر کسی چیزی می‌گفت.. هر کسی اظهارنظری می‌کرد برای اظهار وجود... اما در حقیقت در بطن آن گفته‌ها هیچکدام بوی از دانایی نبود.. چون هیچکس نمی‌دانست آن درخت چطور و چگونه در عرض یک شب آنجا روییده بود!.. چه کسی آن را کاشته بود... آنقدر گفتند و گفتند و گفتند که هیچکس صدای آرام کودکانه‌ی آن دختر یتیم را نشنید که مدام فریاد می‌زد... این همان بذر سحرانگیزهِ... من دیشب به خواب دیدم فرشته‌ی باد اون رو اونجا کاشت.. اما کو گوش برای شنیدن.. و کو چشم برای دیدن و کو فکر برای فهمیدن....

و درخت ... با سرسبزی خاصی لبریز سیب‌های سرخ... زیر نور آفتاب طنازی می‌کرد...

...

 

ادامه دارد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 16 بهمن 1398 10:40 ب.ظ
چهارشنبه 18 دی 1398-12:51 ق.ظ



اگر از تو نگویم... به قلم خیانت کرده‌ام و به کلمات...

اگر از تو نگویم به پاکی خیانت کرده‌ام و به مفهوم دقیق مردانگی....

اگر از تو نگویم به آسمان خیانت کرده‌ام و به ستارگان روشنِ نشسته بر سینه‌ی ستبرش...

اگر از تو نگویم دقیقاً به خدا خیانت کرده‌ام و به تمامی معنای عشق به وطن... به آزادگی...

اگر از تو نگویم به خون خیانت کرده‌ام... با تمام مضمون جاری بودنش در رگ‌های کالبد مجاهدانی از جنس نور...

اگر از تو نگویم... به واژگانی خیانت کرده‌ام که در انتظار قدوم تو برای معنا شدن بودند... واژگانی چون تواضع، مهرورزی، صداقت، خلوص ....

اگر از تو نگویم... به وطن خیانت کرده‌ام، و به مرز و به سربازانی که مرزبان این میهن‌اند...

پس از تو می‌گویم... لیکن کوتاه... ساده و صمیمی...

سردار... عشق یعنی تو... که یکهویی بی‌آنکه بدانیم چرا و چگونه مهرت کی به دل نشست! با یک نگاه نافذ برخاسته از قلبی روشن و فکری مملو از اندیشه‌ی وطن‌پرستی... مهری که شراره‌ی آتشمان کرد برای خونخواهی...

سردار... دل دروغ نمی‌گوید.. اشتباه هم نمی‌کند.. بیراهه هم نمی‌رود... دست خودش نیست.. دل است... فرمان نه از عقل می‌برد.. نه از هیچ هیچی در این عالم پر سروصدایی که تن زمین و کالبد آسمان را خسته‌ کرده‌اند این هیاهوی پوچ و هیچ...

دل فرمان فقط از یک انگشت اشاره می‌برد که بناگاه از لابلای یک پنجره‌ی خیس نشسته در گوشه‌ی آسمان، پنهان میان ابرهای سکوت و وقار... بیرون می‌زند آرام و می‌نشاند مهر کسی در تنگاتنگ این صنوبری سرخ به نام دل....

سردار قسم به سرخی خون.. به سرخی کالبد دل... به سرخی پرچمی به نام عشق.... هیچ هیچ نفسی برآمده از کالبدی انسانی این‌گونه شور نیافرید در این چند روزه‌ی معصوم، میان خلقی به وسعت مرزهای انسانی... که تو آفرینشی نمودی با سرانگشتان معجزه‌آسای آن دستان بریده‌ی مانده میان خاک...  و آن انگشتر سلیمانی که تسخیر کرده به جای جنیان، قلب ملتی را به نام ایران...

سردار... به نامت قسم که قاسم است و به کالبد سوخته میان شعله‌های عشق همچون ققنوسی به هنگام رقص عشق... جوششی برپا شده است میان ما و خون و رگ...

گاه رقص مردان میان نور و خون.. غوغا می‌کند چونان که آسمان همراه می‌شود به چرخشی صوفیانه برای کرنش مقابل این همه انسانیتی که شیطان به آن حسادت ورزید و فرشته در حسرت رسیدن به آن، سجده می‌کند به احترام...

آوخ که چگونه اهریمنی از سرزمین تاریکستان بی‌نور و عشق.. بیگانه با واژگان نغز شاهنامه‌ی سرزمین رستم‌یلانِ رویین‌تن... آتش می‌افکند بر آتشکده مقدس کالبد پارسیانی که هماره نگهبان نور بوده‌اند و خالق نور... عاشق نور بوده‌اند و زاده‌ی نور... و به یقین نمی‌دانسته و نمی‌داند که پارسی آتش‌پرست نبوده هرگز، اما نورپرست بوده است... و عاشق نور...

و نور شدن و به نور رسیدن  سرداری از جنس نور.. بیگانه نیست در این سرزمین کهن... لیکن تأسف بر تاریکی.... که در تاریکی خود در حسرت نور می‌سوزد لیکن هرگز به روشنی نمی‌رسد... اهریمن ای تاریک تاریکان عالم ... روزی در تاریکی خود برای همیشه خواهی سوخت.. سوختنی سیاه.. بی روشنی و عشق....

اهریمن بدان... پارسیان را شجاعت یلانش زبانزد است میان تمامی داستان‌های کهن و نوینی که باد صبا چون مشک آوازه‌اش همه‌جا پراکنده است.. میان دشت‌ها و هورها و کوهستانهای بلندی که تکیه داده‌اند بر قامت مردان رستم‌منشی از جنس صلابت و عشق....

و نور می‌ماند.. و نور همیشه هست... و نور همیشه پیروز است به احترام عشق.....

 

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 دی 1398 12:55 ق.ظ
چهارشنبه 4 دی 1398-10:18 ق.ظ



زندگی کوتاه‌تر از آن است که با نگرانی در مورد اتفاقات کوچک، تمام بشود... همه‌ی اتفاقات جز حادثه‌ی خلقت کوچک و گذرا هستند... از آنچه هستیم، از آنچه داریم... لذت ببریم... هم‌نفس...

حواست جمع باشد که میان تمام گنج‌های عالم، قلب و ذهن متفکر تو قیمتی‌ترین ثروتی است که بیشتر از هر گنجی نیازمند مراقبت است تا دزدیده نشود... مراقب دل و فکرت باشد... هم‌نفس...


لذت بردن از لحظات ساعاتی به نام امروز، با ارزش‌تر و خاطره‌سازتر است از غمگین بودن برای لحظاتی است که در دیروز تمام شده‌اند و نگران بودن برای لحظاتی به نام فردا که هنوز نیامده‌اند...از زندگی لذت ببر ... هم‌نفس...

هیچ صدفی در دریاهای هستی، گوهر گرانبهای را پرورش نمی‌دهد، آن‌گونه که صدف وجود تو، مروارید درخشانی به نام تو خلق می‌کند... برایت آرزوی بهترین روشنی‌ها را دارم... هم‌نفس...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 4 دی 1398 10:37 ق.ظ
جمعه 29 آذر 1398-12:11 ق.ظ



گره

دیگر طاقتم طاق شده بود... نفسم درحال بند آمدن.... این رفیق سیاه‌نگار کناری من بدجور سفتی و سنگینی بدن زمختش را برمن انداخته بود. نیم‌نگاه کوتاهی بر او انداختم تا شاید متوجه شود و قدری خودش را جمع‌وجور کند، اما حال و هوای عصبی داشت و اصلاً متوجه من نبود.

نمی‌دانم از چه عصبی بود، اما غرولندهای زیرلب او یک‌ریز می‌بارید و تمامی نداشت. سعی کردم هر طور شده خودم را از سمت او کنار بکشم و به دوست آرام و ساکتم که در کنار دست دیگرم در حالت چرتی معصومانه چشمانش را بسته بود، کمی تکیه کنم، اما مراقب بودم سنگینی من بر شانه‌ی او فشاری وارد نکند.

کمی که راحت‌بالی یافتم، مجدد به آن رفیق سیاه‌نگار، نگاهی انداختم و با صدای آهسته به او گفتم:

هی دوست، چه شده؟! از صبح تا به حالا چرا اینقدر پریشان‌خاطر و عصبی هستی؟! اتفاقی افتاده؟ کمکی از دست من برمی‌آید؟!

انگار که حرف من کبریتی بود که بر هیزم آماده‌ی روشن شدن وجودش، شعله‌ای انداخت! از شدت عصبانیت فریادی زد و با صدایی بلند گفت:

دیگر می‌خواستید چی بشود که نشد؟!... خسته شدم از این شرایط! از این همه تحقیر، از این همه توهین و اهانت، از این همه بیهودگی و ...

یک‌ریز می‌بارید و شنیدن کلمات ناسنجیده و نخراشیده‌ی او با آن صدای مهیب، گوش همه را اذیت می‌کرد. باز با آرامش به او گفتم:

حداقل بگو چی شده، شاید بشود راهکاری برای حل آن پیدا کرد...

با غیض تندی خشم‌آلود نگاهم کرد!. کمی این پا و آن پا کرد و دوباره با صدای بلند داد زد:

می‌خواهم از اینجا بروم، می‌خواهم همه‌ی شما را ترک کنم و بروم... برای همیشه از دست شما راحت شوم... دیگر تحمل شما و مجموعه‌ی شما را ندارم. اصلاً من چرا باید اینجا باشم؟!...

بعد کمی با عصبانیت و تندی خودش را تکانی داد و فشارش را بر اطرافیانش بیشتر کرد... سعی کردم آهسته و آرام با او حرف بزنم طوری که بقیه متوجه نشوند و آرامشان بیشتر از این بهم نریزد...

ببین رفیق من... از اینجا که بروی یعنی دیگر نیستی،... راه برگشتی هم وجود ندارد... تو اینجا بین ما برای خودت زندگی داری... مسئولیتی داری... کاری داری... و از همه مهم‌تر، معنا و مفهوم داری، هویت یافته‌ای.. حالا کجا می‌خواهی بروی؟! بروی تا همه‌ی این‌ها را از دست بدهی؟!... نه رفیق عزیز من... قدری آرام شو و با آرامش به من بگو دلیل این همه عصبانیت و ناراحتی چی هست؟...

زیر بار نمی‌رفت و فقط با فشار دادن به اطرافیان با خودش و دیگران کلنجار می‌رفت... اینقدر این کار را تکرار کرد تا صدای نازک خانمانه‌ای از جمع جلوتر که وسط مجموعه قرار داشت، بلند شد:

اِه... خوب بگذار برود دیگر... خسته‌مان کرد... بداخلاق بدعنق...

وای نه... رفیق شفیق من تا این جمله را شنید، از کوره در رفت و با فریاد گفت:

می‌روم پس چه!... از بودن کنار شما پرادعاهای هیچ‌نابلد بهتر است... بیچاره‌ها من نباشم که شماها نیست و نابود می‌شوید... و من عمداً می‌روم تا قدر و اندازه‌ی من را بشناسید...

و شروع کرد به تقلای رفتن نمودن.... اما به سرعت خودم را به او چسباندم و گفتم:

کجا عزیز من؟!... تو باید اینجا کنار دست من باشی... من به تنهایی از عهده‌ی انجام این کار برنمی‌آیم... تو بروی فشار مسئولیت این قسمت همه‌اش بر گردن من می‌افتد... خواهش می‌کنم من به تو نیاز دارم... یعنی همه‌ی این مجموعه به تو نیاز دارند...

وقتی گفته‌های من را شنید، انگار چیزی را به خاطر آورده باشد، کمی سکوت کرد و پس از مکثی نه‌چندان طولانی، رو به من کرد و گفت:

نیاز!؟.. به من؟!... مگر بود و نبود من اینجا اهمیتی هم دارد؟! مگر اصلاً کسی اینجا مرا می‌بیند و تلاش و زحمت من را قدر می‌داند؟!...

خیالم که کمی از انصراف رفتنش راحت شد، با مهربانی به او گفتم:

البته رفیق من... معلوم هست که اهمیت دارد... برای همین تو اینجا هستی... حالا بگو چی شده؟! چی تو را اینقدر بهم ریخته است؟!

لب به سخن باز نکرده، صدایی از پشت‌سر، از کناره‌ی مجموعه بلند شد:

ای آقا... چقدر لی‌لی به لا‌لای این می‌گذارید! خوب بگذارید برود دیگر از دست او و نق‌زدن‌های او راحت شویم...

وای خدای من،... کاش این حرف را نزده بود... دوباره آتش به هیمه‌ی وجود این رفیق ما افتاد... اینبار چیزی نگفت... اما باد کردن رگ‌های بدنش و لرزیدن اعصاب تنش، گویای همه چیز بود... اینبار نه حرفی زد و صدایی بلند کرد... فقط به سرعت خم شد... گره از دو بند پوتین‌های سیاه‌رنگش گشود و با سرعتی باور نکردنی... خودش را رها کرد و .... رفت.... از مجموعه خارج شد... انقدر سریع و تند اینکار را کرد که نشد عکس‌العملی نشان بدهم... مات و مبهوت باز شدنش بودم... وای چه شد... باز شد... دو گره سیاه ابریشمی‌ او از زیر تار و پود مجموعه باز شد.... و وقتی صدای خس‌خس کشیده شدن جاروی دستی مادربزرگ سرای قدیمی را شنیدم... و نوازش تند آن را لمس کردم... متوجه شدم... رفیق شفیق من برای همیشه رفته است... همراه با جاروی مادربزرگ سرای کهن...

هنوز گیج بودم... صداهای اطرافم را دقیق نمی‌شنیدم و متوجه نمی‌شدم... تا یکی از دوستان... تکانی به شانه‌ام داد و گفت:

هی ... راحت شدیم... از دست نق زدن‌های او خلاص شدیم...

وای نه!... نباید می‌رفت...

این را با صدای بلند گفتم. که باز آن صدای ظریف خانمانه‌ از میان انبوه گره‌های رنگارنگ وسط مجموعه، برخاست:

آخیش... چه خوب شد که رفت... چقدر حال همه‌ی ما را خراب کرده بود... نق‌نقو...

پاسخش را ندادم... فقط بی‌مخاطب خاصی پرسیدم:

چی شد که نق‌نقو شد؟!.. چی و کی باعث شد بدحال بشود؟!... چرا قصد رفتن کرد؟!...

هیچ‌کسی پاسخی نداد... شاید هم کسی پاسخی نداشت تا بدهد. دیگر حرفی نزدم و سکوت کردم... و گذشت... و گذشت...

 و ایامی گذشت...

در همین حول‌ و حوالی بود که پس از ایامی... صدای نق زدن تازه‌ای بلند شد... اما اینبار از کنار دست من نبود... کمی آن‌ورتر... گره‌ای مشکی... جنب انبوه گره‌های رنگارنگ نقش یک گل ترنج... صدا اما اینبار نازک بود و ظریف... عصبی داد و بیداد می‌کرد... خوب گوش دادم تا بشنوم چه می‌گوید...

وای .. بس است دیگر... خسته‌ام کردین... چرا همش من باید بار مسئولیت شما را به دوش بکشم... چرا اینقدر به من اهانت می‌کنید... خوب مگر من خواسته بودم که سیاه باشم و غمگین‌رنگ!... آخ بافنده‌ی من، خداجان من... چرا من را سیاه آفریدی و بی‌رنگ و لعابی زیبا و دلپذیر... اصلاً چرا مرا در میان نقش‌های ختمی و ترنجی و صد نقش زیبای حاشیه و وسط این مجموعه‌ نیافریدی؟!.. شدم خانم‌گره‌ای سیاه‌چرده... میان انبوه ناز و ادایِ خوش‌نقشانِ خوش‌رنگار... اصلاً من همه می‌روم... مردن بهتر از بودن در این مجموعه است...

و ... باز هم من شاهد باز شدن گره‌ای دیگر بودم... از میان تاروپود این مجموعه‌ی ابریشمی... و لرزه بر تن و جان من می‌افتاد با رفتن هر گره... با مرگ هر گره...

یکی باید کاری می‌کرد... گره‌هایی که مسئولیت شکل دادن طرح ساده و بی‌شکل و نگار زمینه‌ی مجموعه‌ی ابریشمی ما بودند... دانه دانه در حال باز شدن بودند... و گره‌های خوش‌آب و رنگ نقش‌های گوناگون نشسته بر حاشیه و وسط مجموعه، اما شاد وخندان، گرم لذت بردن از چشم‌نوازی هر دیده‌ی نشسته بر تحسین و تمجیدی که زبان به شگفت‌انگیز بودن نقش و نگارهای مستانه‌ی آن‌ها می‌گشود...

و اینچنین بود که زمینه‌ی ساده‌ی مجموعه در حال خالی شدن بود ... و اینچنین بود که تار و پود مجموعه خالی از گره در بسیاری از جاهای آن جلوه‌نمایی می‌کرد...

کسی باید کاری می‌کرد...

نمی‌دانستم چه باید کرد... و نمی‌دانستم اصلاً می‌شد کاری ‌کرد یا نه!؟... در این هول و ولا بودم که پیرزن سرای کهن ایرانی... با چشمی نمناک... دستی بر گوشه گوشه‌ی تار و پودهای خالی شده از گره‌ کشید و با افسوس گفت:

حیف شد... نقش و نگار قالی من دارد از ریخت می‌افتد... بدون گره‌های ابریشمی... تار و پود قالی من باز می‌شود و کم‌کم از بین می‌رود... من این قالی کهن ایرانی را دوست دارم.... از فرش ماشینی بیزارم.... سرای کهن ایرانی من.... قالی ابریشمی ایرانی می‌خواهد... قالی دستباف زحمتِ روزگاران و تاریخ کهن ایرانی...

نگاه می‌کردم و می‌شنیدم تا راهکاری پیدا کنم... اشک پیرزن که بر تن گره‌ها چکید... دیگر طاقتم طاق شد... هر چه توان داشتم در گلو دادم و فریاد زدم... دوستان.... رفیقان... هم‌نقشان... هم‌مجموعه... زیر پای ما یک تار و پود است... همه بر یک تار و پود محکم و استوار نقش زده شده‌ایم و در هم تنیده‌ایم... اگر جای من اینجاست و اگر جای شما در حاشیه.. یا وسط نقش ترنج... یا میان گل ختمی... یا شبدر و نسترن ... اگر سیاهیم یا سفید... اگر سرخیم یا سبز... اما.. همه‌ی ما یک مجموعه‌ایم... بر یک تار و پود محکم و استوار... ما گره در گره کنار هم.. بر تار و پود تاریخی خودمان... شکل زیبایی از یک قالی ایرانی خلق کرده‌ایم... اصیل و زیبا.... قالی که در طنازی اول است... اولین است... اصیل است... اما....

وقتی هر کدام از ما شروع به تمسخر جایگاه و رنگ هم کردیم... باعث شدیم، گره‌هایی را از دست بدهیم... گره‌هایی که نبودنشان... بخش زیادی از مجموعه‌ی ما را خالی کرد... گویا فراموش کردیم قالی ایرانی هم حاشیه می‌خواهد... هم وسط‌نشین و هم زمینه... بدون گره‌های ساده و یک دست و تک‌رنگ زمینه.. نقش رنگارنگ گل و ترنج این قالی نمود ندارد... تا سادگی نباشد... زیبایی نقش‌های دیگر نمایان نمی‌شود... و تا حاشیه نباشد... وسط مجموعه، معنا نمی‌یابد... انگار حواسمان نیست... با رفتن هر گره... تار و پود لخت می‌شود... و خالی شدن تار و پود از گره... آن را سست می‌کند... و کم کم تار و پود پاره می‌شود و ... زخمی بر تن مجموعه‌ می‌نشنید... دوستان، گره‌های اصیل قالی ایرانی... سفت و محکم و استوار همدیگر را بچسبیم... و پای گره‌هایمان را محکم در ریشه‌ی تار و پودمان نگه بداریم... بند گره‌های ما.. پوتین مسئولیت ماست... نسبت به نقش و رنگی که در این مجموعه عهده‌دار آن شده‌ایم... سستی هر کدام از ما... نقش فرش ما را نیست و نابود می‌کند...

تا به خودم آمدم.. دیدم دو سه ساعتی با شور و هیجان در حال گفتن حرف‌هایی بودم که باید زودتر از اینها می‌گفتم.. همان روز که رفیق شفیق سیاه‌نگارم برای اولین بار از میان ما رفته بود... البته گویا حرفهای من باعث شده بود... گره‌ها... بیاد زمانی بیفتند که بر چارچوب دار قالی... وقت بافته شدن... با چه شور و حالی، مست وجود یافتن بودند... وجودی که در میان این مجموعه معنا می‌یافت...

گره‌ها در حال قامت کشیدن و استوار ایستادن در کنار هم... مهربانانه... دست‌های هم را می‌فشردند و محکم همدیگر را می‌گرفتند تا باز نشوند و سستی تار و پود زیر پایشان بیشتر نشود...

مست تماشای این محبت و عشق به همدیگر بودم که ... صدای پای پیرزن سرای کهن ایرانی آمد... آرام و شمرده شروع به صحبت کرد:

از اینجا شروع کن... اول اینجای فرش ایرانی من را رفو کن... بعد.. گره‌هایی هم به اینجا بزن تا تار و پودش دوباره محکم شود... حواست باشد.. این فرش قیمتی و تاریخی است...

قالی ایرانی است... در سرای کهن ایرانی....

 

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 29 آذر 1398 10:46 ق.ظ
چهارشنبه 22 آبان 1398-08:34 ب.ظ



تافته

در سرزمینی نه چندان دور... در زمانی نه چندان دیر... بیشه‌ای بود مصفا و دل‌انگیز....

بوته‌های تمشکِ وحشی در همه ‌جای آن روئیده.... درختان سایه‌ در سایه سراسر بیشه را پر کرده بودند... رقص خاص نسیم میان علف‌ها و بوته‌های بیشه دیدنی بود...

زیر سایه‌سار درختان، کنار تبِ گرم زمین، حرکت آب و نسیم، صدای دلنشینی برپا کرده بود...  بیشه‌ای همه عشق... بیشه‌ای همه زندگی....

و میان این همه گل و گیاه و درخت... قلمرویی شکل گرفته بود برای نسل پروانه و شاپرک....

شاپرکانی همه لطیف و نازک و زیبا.... پروانه‌گانی هم رنگارنگ و پر ناز و ادا...

سه نسل از سه زمان گوناگون... کهن‌دوره و میان‌دوره و جوان‌دوره...

همه در حال زندگی، به رسم و مرام و آیین کهن.... یکی زاده می‌شد و دیگری می‌رفت...

و در حین و بین همین زاده شدن‌ها و آمدن و رفتن‌ها... خُردشاپرکی در حال بازیگوشی سایر جوان‌دوره‌ها به رسم آیین بیشه... همه وقت... بر شاخه گل نسترنی می‌نشست آرام... و همه ذهنش فقط می‌شد لبریز تفکر و تفکر و تفکر...

روزی مام شاپرک... با نهایت تأسف و دلگیری.... به سویش شتافت نهیب‌زنان که ... فرزند خُرد نازک بالم... این چه راه و مرامی‌یست که در پیش داری... نه شیطنت کودکانه‌ای در تو می‌بینم به شادی.... نه وَرجه وُرجه‌ای به رسم بازیگوشی..... تمام لحظات تو شده فقط فکر و خیال و رویاپردازی! بس است دیگر دلبندکم... برخیز.... بازی کن میان بوته‌های بیشه و بال در بال همسالانِ جوان‌دوره... زندگی برای تو بهره این آفریده است.... نشاط و کودکی و بازی....

خُردشاپرکِ اندیشمندِ بیشه‌زار آفتابی.... نگاه در نگاه مادر کرد و به آرامی گفت:.... مام من! مِهرجان و مِهربان یارم... چرا در این بیشه برخی تفاوت دارند با ما... مگر همه از یک نسل شاپرک و پروانه نیستیم!؟ پس این تفاوت در چیست که برخی شاپرکان و پروانگان صاحب بهترین جای بیشه‌زارند؟! بلندترین شاخه‌ساران روئیده از آنِ آنان است و زیباترین گل‌های زیبارو برای زندگی در این بیشه سهم آنهاست؟! چرا مام من؟!...

شاپرک‌مادر، آرام گفت هیس!... نشنود این حرف را کسی از دور و بر...

این چه حرف و خیال وهم‌آلودیست کودک نازم.... به جای بازی و شادی و بازیگوشی... نشسته‌ای خیالات این‌گونه می‌بافی!!....

کدام تفاوت! کدام فرق؟! همه در یک بیشه‌زار زیبا و امن... هر کسی سهم و حق خود دارد فرزند...

خُردشاپرک نازک‌خیال و نازک‌بال... قانع نشد به این پاسخ مادر...

جستی بزد .. پرید از روی گل... گهی این سو.. گهی آن سو... نشست کنار جو.... بر روی علفی تازه روئیده... با صدای بلند گفت: مادر... این سؤال در ذهنم روئیده... جواب می‌خواهد مثل نوشیدن آبی روان... تا سیراب شود ذهن کودکانه‌ی من... من با دو چشم می‌بینم تفاوتی هست... فرقی به این بزرگی از بلندای زمین تا ماه... ذهن جوان‌دوره‌ی من بازیگوش است.. لیکن، بینا و هوشیار و اهل فکر است... مام من .. جواب می‌خواهم از نسل میان‌دوره‌ی تو.... گر نمی‌توانی و نمی‌دانی .. به یقین نمی‌بینی!...

مام من... دیروز پروانه‌خانمی از اهل بالای بیشه گفت به عتاب و تندی به من... از کنار آشیانه‌ی ما رد نشو، دور شو... آشیانه‌ی ما بر بلندای چشمه جا دارد... بلندای آن برازنده‌ی بلندا و منصب ماست... خُردی چون تو از اهل پایین بیشه... چطور به سمت جایگاه ما پریده!؟...

گفتمش... کودکم و اهل بازی... کودکت را بگو بیاید با من بازی...

پروانه‌خانم عجب رنگی عوض کرد به سرعت... واه بگفت و دست بر دست زد.... نگاه آتشینی بر من خُرد انداخت.... گفت: تو و بازی با پروانهِ‌کودکِ من؟!.. چه حرفها... چه خطاها... ما و شما! و همبازی؟!... کودکم با کودکی هم‌چون توی دهاتی؟!.... ما بزرگانیم و بزرگ‌نشینیم و بزرگ‌زاده.... مگر مام تو این به تو یاد نداده؟!....

دور شو از بلندای چشمه‌سار بیشه... مبادا بی‌ادبی تو آلوده سازد در دُردانه‌ی دلبندم... اندیشه.... جایگاه ما.. جایگاه پاکی و خوبی و زیبایست... ادب و هنر و بزرگ‌منشی می‌سازیم... هر کسی نیست در خُور هم‌نشینی با ما... هر کسی نیست چون ما سهام‌دار این بیشه‌...

مام من... حالا باز می‌گویی تفاوت نیست؟!... این حرف‌های من وهم و خیالی بیش نیست.... خودم چرخی زدم در بالای بیشه.... عجب گل‌ها و شاخساران و چشمه‌هایی داشت... عجب عطر سِحرانگیزی در من می‌کاشت...

مام شاپرک هاج و واج بر او نظاره‌ای کرد... مانده بود چه بگوید... چه باید کرد...

قدری این بال و آن بال کرد... در زمانی خُرد... به ناگاه فکری جهید در مغزش برای پاسخ...

گفت دلبندکم شاپرک‌خُرد نازنینم.. پاسخ سؤالت را همین الان می‌دم... لحظه‌ای همین‌جا درنگی کن تا برگردم... مبادا من نباشم... نباشی و برگردم....

مام رفت و پس از لختی زمان نه چندان بلند.... بازگشت به سوی دلبندش با پیرشاپرکی کهن...

خُردشاپرک نگاهی بر هر دو کرد به یک اندازه... و پیر سخن گشود سریع و آماده...

که به‌به! بر این شاپرک جوان‌دوره‌ی باهوش... که فکر می‌کند و حسابی دارد عقل و هوش...

جان دل می‌خواهی بدانی تفاوت چرا هست؟!... و این‌ها که دیدی و شنیدی چرا هست؟!....

برای شنیدن گوش می‌باید تا بشنود از درون.... که گوش درون بهتر بود از برون... که گوش برون... بسی هست فراموش‌کار... و نشنیده می‌گیرد حرفها را بسیار... ولیکن گوش درون.. جایگاهش دل است... دلی که همراه و همزادش عقل کل است....

و جوان‌دوره شاپرک به آرامی سری تکان بداد ... که یعنی آماده‌ام برگو ای استاد...

پیرشاپرک بیشه‌زار آفتابی... زبانی جُستجو کرد در ذهنش ابتدا... بدون الفاظ و ایهام و قافیه در معانی... چو می‌دانست این جوان‌دوره بی‌ادعاست... تکلف ندارد... سخن برایش بی‌انتهاست... زبانی می‌خواهد سلیس و راحت و بی‌قافیه.... زبانی مثل وجودش بی‌تظاهر و بی‌ریا و بی‌حاشیه...

پس به نرمی گفت:

جان دلم... تجربه‌ی یک عمر زندگی شاپرکی در این بیشه‌زار به من خیلی چیزها آموخته است... پروانه‌ها و شاپرک‌هایی دیدم که خودشان را صاحب کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین عقل بین همه‌ی اهالی بیشه می‌دانستند... اما کمترین حکمتی را نمی‌دانستند و همیشه در حال ایراد گرفتن و غر زدن و ناشکری بودند... شاپرک کوچکم... مثل آن‌ها نباش... آنها که خودشان را تافته‌ی جدابافته می‌دانند... عزیزکم ما پروانه‌ها و شاپرک‌ها در این بیشه با همه‌ی خوبی‌هایش و بدهی‌هایش زندگی می‌کنیم تا پروانه بودن را تجربه کنیم و طعم شاپرک شدن را بچشیم... فرزند بیشه‌زار آفتابی من.... تفاوتی در کار نیست... این‌ها زائیده‌ی وهم و خیال آن پروانگان و شاپرکانیست که خود را تافته‌ی جدابافته می‌دانند... و به غلط و اشتباه دورتادور خود حصاری از ظواهر خوب کشیده‌اند و گمان می‌کنند اگر به این سوی حصار بیایند.. آلوده‌ می‌شوند و بال‌های پروانه‌‌یشان ترک برمی‌دارد و دیگر توان پرواز نخواهند داشت... نه عزیزم.. همان حصاری که به گمان متفاوت بودن دور خود کشیده‌اند.. به حد کافی بال پروازشان را قفل کرده‌ است... اینها چون در سقف‌های بلند آشیانه‌هایشان اوج می‌گیرند... وهم برشان می‌دارد که در حال عروج به آسمان‌های نورانی هستند که جایگاه پروانگان و شاپرکان متفاوتی است... و بقیه را لایق آن جایگاه و مرتبت نمی‌دانند... نه شاپرک‌خُرد جوان‌دوره‌ام... آشیانه‌های بی‌سقف ما به آسمان حقیقی نزدیک‌تر است... چون تفاوتی در باغ دل‌ها و ذهن‌هایمان نکاشته‌ایم.... دلبندم... بلندای زمین زیرآشیانه‌هایشان و کنار چشمه‌ساران بودن‌شان فریبت ندهد که فکر کنی تفاوتی هست.... بیشه .. بیشه است... بالا و پایین ندارد... همه‌جایش جای پرواز است و همه‌جایش جای همه‌ی پروانه‌ها و شاپرک‌ها... برای اوج گرفتن... اگر ما کهن‌دوره‌ها در پایین بیشه زندگی کردن را انتخاب کردیم... حکمتی داشته است.... آخر دلبندم... اینجا این پایین‌ها.... به دریا نزدیکتر است.... و سریع‌تر می‌شود اوج گرفت... زیرا در اینجا آَشیانه‌های ما سقف‌های بلند ندارد... اصلاً سقفی ندارد تا مانع پرواز کردن ما بشود... ما در دل آسمان پرواز می‌کنیم و نزدیک دریا آشیانه ساخته‌ایم...

نازک‌بال بیشه‌زار من... باغبان این بیشه‌زار آفتابی... این بیشه را طوری طراحی کرد و معماری نمود... تا در تفاوت‌های ظاهریش ساخته و پرداخته شویم... پس اگر تفاوت ظاهری می‌بینی نگران نشو.... عزیزم... نسل نوین بیشه‌زار من.... برای پروانه شدن و شاپرک بودن باید بین نسیم‌ها بال و پر بزنی. باید قطرات ریزش باران را تحمل کنی آن دم که سنگینی‌اش بر بال نازکت فشار می‌آورد. گرد و خاک که برمی‌خیزد، نفست را بند می‌آورد و مسیر راه را می‌پوشاند و بارها و بارها راه خانه را گم می‌کنی، باید این گم شدن‌ها و پیدا کردن‌ها را یاد بگیری. گاهی بوی تعفن لاشه‌ مرده‌ی جنبده‌ای فضای بیشه را پر می‌کند، باید بوی خوش را بشناسی و بوی تعفن را تحمل کنی. گاهی روشنایی هست اما روشن‌اش فریبی بیش نیست... مبادا این روشنی فریبت بدهد و گاهی تاریکی همه‌ی باغ را می‌پوشاند.. نباید از تاریکی بترسی... نگران نشو... گاهی بیشه تاریک می‌شود و دلگیر... اما به این تاریکی و دلگیری نیاز هست... ثمره‌اش باران است و سیراب شدن بیشه و گل و درخت... و زمین. این تاریکی برای ادامه‌ی زندگی بیشه لازم است....

شاپرک‌جوان‌دوره‌ام... خوبی و بدی در کنار هم معنا دارند... باغبان که بیشه را معماری کرد... می‌توانست از اول همه جای بیشه را هم‌شکل و هم‌سان و هم‌رنگ و هم‌اندازه و هم‌جور و هم‌نوع و هم‌سو و هم‌فکر و هم‌راه و .... طراحی کند... اما آنوقت در این همه یکسانی چطور می‌شد رشد کرد!... چطور می‌شد.. شکل گرفت... چطور لذت خودساختگی و خودیافتن و خودرسیدن را تجربه کرد... لذتی که یک پروانه و شاپرک وقت خلق نمودن خودش می‌برد و هنگام شکستن و شکفتن دوباره‌ای که خودش معمارش بوده... و حس آفرینندگی و خلق‌کردن خودش را می‌چشد... با هیچ شیرینی نمی‌شود مثال زد... تازه دلبندم... برای پروانه شدن و شاپرک بودن... نباید حصاری دورتادور خودت بچینی تا میان تو و بقیه‌ی بیشه و ساکنانش، فاصله بیندازد.... آنوقت رشد نمی‌کنی... شکل نمی‌گیری... و لذت خلق خودت را نمی‌چشی... میان تاریکی و روشنی است که مفهوم نور را می‌فهمی... میان خیر و شر است که معنای خوب بودن را درک می‌کنی... باید میان تمام آنچه باغبان بیشه معماری کرده، باشی.... اینها را برای اینکه تو قدرت آفرینندگی بیابی طراحی کرده... عزیزکم.. تفاوت‌هایی که باغبان خلق کرده... برای زیبایی و بالندگی بیشه لازم بوده، اما تفاوت‌های وهم‌زده‌ی ذهن برخی شاپرکان و پروانگان محصور در تراوشات فکری بیمار آنان، نگرانت نکند... این تفاوت‌های بیمارگونه آنها را اسیر و بی‌رنگ و بی‌شکل و بی‌قدرت آفرینندگی در حصار تنگ دایره‌ی خودشان محصور کرده.... این‌ها در جمع صمیمی و زیبا و لبریز از تفاوت‌های زندگی طبیعی و سالم ما جایی ندارند... ناچاراً با تافته جدای بافته بودن خودشان بنازند و سرگرم باشند... چون پروازشان فقط تا سقف بلند آشیانه‌هایشان است و بیشتر از این اوج نمی‌گیرند....

و سقف آشیانه‌های ما لبریز از ستارگان حقیقی پر نوری است که ... به نگاه و مهربانی باغبان ما نزدیکتر است... ما به دریا و باغبان نزدیکتریم...

 

 

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 22 آبان 1398 08:35 ب.ظ
شنبه 11 آبان 1398-11:24 ب.ظ



آبادی

بدجور نفس نفس می‌زدم. با اینکه عمق آب زیاد نبود اما نمی‌دانم چرا اینقدر نفسم به شماره افتاده بود. با سختی و مشقت زیادی توانستم لبه‌ی بلندی کناره‌ی نهر آب پیدا کنم و بدن خیس و نیمه‌جانم را از آن خارج کنم. رمقی برایم باقی نمانده بود. اما ترس از آن محیط ناشناخته وادارم کرد از جا بلند شوم و به سمت بالای تپه‌ای که در آن نزدیکی وجود داشت، حرکت کنم. افتان و خیزان هر طور بود به آن بالا رسیدم و نگاهی به آن سوی تپه کردم. دعا دعا می‌کردم انسانی ببینم و جریان زندگی....

با دیدن کشتزارهای سرسبز و سایه‌ی خانه‌هایی که در آن پایین بود، جانی تازه گرفتم و خود را به سرعت به سراشیبی راه سپردم تا هر چه سریعتر به آن آبادی که نمی‌دانم کجا بود و نامش چه، برسم.

در پیچ و تاب مسیر ناچار بودم از میان کشتزارهای اهالی آبادی حرکت کنم. و با احتیاط زیادی قدم برمی‌داشتم تا مبادا زراعت مردم را بی‌حواس له کنم و باعث نابودی خوشه‌ای از آن بافت‌های طلایی زیبا شوم....

حالا حالم بهتر بود و گرمای اشعه‌ی آفتاب کمی از سردی خیسی تن و لباسهایم کم می‌کرد. در این حین و بین ناگهان مرد جوانی توجهم را جلب کرد. با اینکه از دیدن او به هیجان آمده بودم و می‌خواستم با فریاد صدایش کنم، اما زبانم بند آمد و رفتارش باعث شد سکوت کنم و به رفتار عجیبش خیره بشوم. آن مرد جوان در حالی که بیل دسته‌بلندی در دست داشت در حال باز کردن دیواره‌ی آبراه‌ کوچکی بود که مابین دو کشتزار وجود داشت. اما ترس و نگرانی و عرق سردی که بر پیشانی او نشسته بود، مرا متوجه حالت ترس و اضطراب غریبی کرد، که رعشه‌ی خفیفی بر داستانش انداخته بود. چون لابلای ساقه‌های کشتزار بودم و ساکن و آرام نشسته بودم، متوجه حضور نشد. یکهویی فکر بدی در ذهنم خطور کرد، سرقت! آری، سرقت. او در حال دزدیدن سهم آب کشتزاری بود که در همسایگی مزرعه‌ی او قرار داشت. با احتیاط خاصی هم اینکار را انجام می‌داد تا کسی متوجه‌اش نشود. خدایا! خیلی برایم عجیب بود، ظاهر این مرد بسیار موجه بود. مردی روستایی، با دستانی پرزحمت و تلاش، و جبینی پاک که خبر از ضمیر سالم درونیش می‌داد. باورِ رفتار او برایم ناممکن بود، ولی به چشمانم که نمی‌توانستم بی‌اعتمادی کنم. پس به ذهن منحرفم لعنت فرستادم و به خودم گفتم: هی مرد، لابد دلیلی برای انجام کارش دارد، شاید صاحب آن کشتزار به او اجازه این کار را داده باشد. شاید هم... ولی ترس و اضطراب و احتیاط او برای چه بود؟!

لعنتی به دل سیاه شیطان فرستادم و با احتیاطی که او متوجه نشود، به راهم به سوی آبادی ادامه دادم. چند متری بیشتر با آبادی فاصله نداشتم که چوپان تنومندی را دیدم در حالی که نیلبک زیبایی در دست چپ‌اش داشت، هی‌هی‌کنان گوسفند بازیگوشی را که مدام پیشانی‌ بلندش را به کمر او می‌زد، از خود دور می‌کرد. خواستم سلامی و خسته‌ نباشی به او بدهم که نمی‌دانم چرا زبانم بند آمد و سکوت کردم و پشت تنه‌ی درختی که در نزدیکی او بود، کز کردم و به رفتار عجیبش خیره شدم. سطل پر شیری در جلوی او بود، و سطل آبی در کنار دست راستش نهاده بود. آرام‌آرام با گوشه‌ی چشم اطراف را می‌پائید و وقتی مطمئن می‌شد کسی در آن دور و حوالی نیست، از سطل آب کاسه‌ای پر می‌کرد و به سطل شیر اضافه می‌نمود. یعنی چه؟! متوجه این کار او نمی‌شدم، آیا او در حال غل و غش بود؟! شیر را پر آب می‌کرد و ...؟! سرقت... نه لابد این هم زائیده‌ی فکر منحرف من است، شاید دلیلی برای این کار خود داشته باشد، من چه می‌دانم حقیقت چیست؟!

سلام نگفته آهسته طوری که او متوجه عبور من از کنار خودش نشود، به راهم به سوی آبادی ادامه دادم. آبادی عجیبی بود... تا به حال چنین دهی ندیده بودم. خانه‌های با درب‌های بسته و پنجره‌هایی که با میخ‌های درشت، تخته‌های چوبی بزرگی را به آن کوبیده‌اند. هیچ پنجره و دربی در این آبادی باز نبود. انگار همه از چیزی ترسیده بودند و خود را در خانه‌هایشان حبس کرده بودند. کشان‌کشان وارد کوچه پس‌کوچه‌های آبادی شدم... گاه‌گاهی عابری از کنارم می‌گذشت، سلامی می‌دادم و منتظر پاسخ می‌ماندم، اما همه به سکوت از کنارم می‌گذشتند و با نگاهی غیرواقعی و متعجب به من خیره می‌شدند و می‌گذشتند. ترس، وحشت و حس غریبگی از نگاهشان می‌بارید. نمی‌دانستم چه کنم، هم گرسنه بودم و هم ناتوان. احتیاج به سرپناهی برای استراحت و غذایی برای خوردن داشتم. اما کسی در این آبادی نبود تا نانی به من تعارف کند و به خانه‌اش دعوتم کند. متحیر مانده بودم که چکنم که صدای خش‌داری از پشت سرم توجهم را جلب کرد. به سمت عقب که چرخیدم پیرمردی خمیده‌پشت در حالی که عبای کرباسی کهنه‌ای به تن داشت، خشن و تند و تیز صدایش را از گلویش بیرون داد: های اینجا چه می‌خواهی؟! تو کیستی؟!

من؟!... من؟!.. هی... هیچکی... من عابری از کنار آبادی شما هستم. راه را گم کرده‌ام نمی‌دانم چطوری سر از اینجا درآوردم... گرسنه‌ام.. و خسته... نانی می‌خواهم و جایی برای کمی استراحت و خواب... پولش را هم می‌دهم.. این‌ها... و دست در جیبم کردم تا چند اسکناس پولی که داشتم بیرون بیاورم و به پیرمرد نشان بدهم که وای.... دیدم جیبم خالی است و پولی در کار نیست.. یعنی چه شد؟!.. نکند وقتی در نهر آب افتادم از جیبم افتاده باشند.... شاید....

پیرمرد با عصبانیت و خشونت بیشتری نگاهم کرد و گفت: کو؟! کجا؟! ... پس چی شد؟!...

با شرمندگی زیاد گفتم: نمی‌دانم.. فکر کنم از جیبم افتاده باشند...

پیرمرد عصبی غرولندکنان از کنارم رد شد و درب گوشم آهسته گفت: زودتر از اینجا برو... اگر نمی‌خواهی اتفاق بدی برایت بیفتد!...

اتفاق بد؟! یعنی چی؟! آخر چرا؟! مگر من چه کرده‌ام؟! اصلاً اینجا کجاست؟! اسم این آبادی چیست؟!

اما جوابی نشنیدم...

از زور خستگی و گرسنگی به دیوار خانه‌ای تکیه کردم. و سرم را روی زانوهایم گذاشتم تا قدری پلک‌هایم را ببندم... که صدای رفت و آمد چند کودک باعث شد سرم را بالا بگیرم و رد صدا را با چشمانم طی کنم... دو سه کودک بیش نبودند... هر کدامشان بقچه‌ی کوچکی روی سر و شانه‌اش نهاده بود و در حالی که عبوس‌وار به اطراف و من نگاه می‌کردند... از کنارم گذشتند.. لبخندی به آن‌ها زدم و چون می‌دانستم طبیعت کودک سادگی و شادی و پاکی‌ست، منتظر عکس‌العمل کودکانه‌شان ماندم... اما !!...

عجیب جایی است اینجا! کودکان عبوس و بی‌شادی و شعف، با نگاهی سرد و خشک نگاهم می‌کردند... گفتم: بچه‌ها گشنه‌ام، از کجا می‌توانم در این ده غذایی تهیه کنم؟...

اما... سکوت تنها جواب آن‌ها بود....

همینطور راه رفتنش را به سوی انتهای کوچه تماشا می‌کردم که ناگهان رفتار عجیبشان بیشتر شگفت‌زده‌ام کرد... همگی‌شان با شگرد خاصی بدون اینکه دیگری متوجه بشود دست در بقچه‌های هم می‌کردند و از آنچه در بقچه بود، برمی‌داشتند. اما همه‌شان فکر می‌کردند دیگری متوجه کار او نشده است!... وای این کودکان داشتند از همدیگر سرقت می‌کردند!!!....

دیگر طاقت ماندن بیش از آن را در آنجا نداشتم. با هر مشقتی بود از جا برخاستم و با تکیه کردن دستانم به دیوار خانه‌ها از کوچه‌ای به کوچه‌ای می‌رفتم.... کوچه‌هایی که در آنها نه بوی پخت غذا می‌آمد... نه صدای زنانه‌ای وقت هوار کشیدن بر دردانه‌های عزیزش، نه ... نه... روح زندگی در این خانه‌ها جاری نبود... نه صدای شرشر آبی بود و نه صدای پیچ‌پیچ نسیمی میان شاخسار درختی و نه صدای جیک‌جیک جوجه اردک زشتی... ترس و وحشت و سردی تنها پادشاه حکمران آن آبادی بود... گویی ملکه‌ی برفها بی‌آنکه عصر یخبندانی را به آن‌جا هدیه کرده باشد، نفس سردش،... روح اهالی را یخ‌زده و منجمد کرده بود.... سردی و سکون و ترس از سر و روی آن آبادی می‌‎بارید...

جای من آنجا نبود، قدم‌زنان می‌رفتم و به دنبال راه خروجی آبادی بودم که ناگهان... سایه‌ی ناشناخته‌ای را بر روی بام یکی از خانه‌ها دیدم... سایه حرکتی عجیب داشت... کنجکاو شدم و به دنبال رد سایه از بلندی سکویی که در آن نزدیکی بود بالا رفتم و به تماشا نشستم تا ببینم در بلندای آن بام چه خبر است، شاید حداقل آنجا کسی باشد که یاری‌رسان من شود... چون دقت کردم... زنی را دیدم که آهسته و بی‌صدا در حالی که در گوشه‌ی بام کز کرده بود... بعد از نگاه فراوانی که به اطراف می‌انداخت... به سرعت به بام خانه‌ی کناری می‌رفت و خامه‌های رنگ‌ شده‌ای که بر روی نرده‌ای چوبی برای خشک شدن، آویزان کرده بودند، برمی‌داشت و در کیسه‌ی زیر شالش پنهان می‌کرد.... وای خدای من او داشت چه می‌کرد؟!... سرقت؟!... دزدی؟!.... نه! نه! دیگر نمی‌توانم باور کنم... اینجا چه خبر است؟ اینجا کجاست؟!... لابد همه‌ی اینها زائیده‌ی فکر منحرف من است....

با عجله و سرعت خودم را از بالای سکو به پایین پرت کردم... و به سرعت شروع به دویدن کردم.... باید زودتر از اینجا دور بشوم... جای من اینجا نیست...

می‌دویدم و حتی به پشت سرم نگاهی هم نمی‌انداختم.... دیگر نمی‌خواستم چیزی ببینم.... هدفم فقط رفتن بود... بی‌هوا خودم را از این کوچه به آن کوچه می‌انداختم تا راه گریزی پیدا کنم، که ناگاه از دور انتهای باز رو به دشتی را دیدم.. به سرعت خودم را به ته کوچه رساندم.. نفس راحتی کشیدم و از دل آبادی بیرون رفتم... سعی کردم راه همان تپه را بگیرم و بروم که از اول از آنجا آمده بودم... لابد آنسوی نهر آب، خلاف این مسیر، راه درست باشد... آری حتماً همینطور است...

می‌رفتم که ناگاه... کمی با فاصله از آبادی... کلبه‌ی کوچکی دیدم و پیرزنی خمیده و لاغری که در کنار تنوری گلی در حال پختن نان بود و بوی خوش آن نان برای من گرسنه چه وحشتناک، لذت‌بخش بود و دلچسب... به‌به!...

به سوی پیرزن گام برداشتم تا نانی از او برای خوردن بگیرم که یادم افتاد پولی به همراه ندارم... به خودم گفتم اشکالی ندارد... از او طلب مهمان‌نوازی می‌کنم... حتماً می‌پذیرد... نزدیک که شدم سلامی دادم... و گفتم: خسته نباشی مادرجان!...

پیرزن عبوس و گرفته‌ای بود که با اوقات تلخی نگاه ریزی از گوشه‌ی چشم بر من انداخت و بی‌آنکه جواب سلامم را بدهد... دوباره رویش را برگرداند و مشغول در آوردن نانی از داخل تنور شد... به کنارش که رسیدم دوباره سلام دادم و گفتم... مادرجان کمک می‌خواهید... کسی نیست به شما کمک کند؟!...

اما باز هم دریغ از پاسخی....

دیگر طاقتم طاق شده بود و دل به دریا زدم و گفتم: گرسنه‌ام، ... نانی می‌خواهم...

تا این را گفتم پیرزن عبوس و اخمو... اهرم آهنی و گرمی را که هر از گاهی در داخل تنور برای جابجا کردن هیزم و بالا آوردن گرده‌های آتش استفاده می‌کرد به سمت من گرفت و با اشاره‌ی تندی از من خواست تا از آنجا دور شوم... اما.... اما من و گرسنگی! مگر این حرفها حالیش بود... شکم گرسنه که این حرفها را نمی‌فهمد....

به خودم گفتم بدرک... باید با اهالی این دیار و کاشانه مثل خودشان رفتار کرد... حالا که زبان آدمیزاد نمی‌فهمند و همشان در حال دزدی کردن از همدیگر هستند، بگذار من هم به رسم خودشان با آنها معامله کنم...

تظاهر کردم که از پیرزن فاصله گرفته‌ام و دور شدم... اما بیچاره خبر نداشت.. پشت هیمه‌ی هیزم‌های او در همان نزدیکی کمین کردم... و منتظر فرصت مناسب نشستم... لحظاتی چند گذشت تا متوجه شدم پیرزن برای آوردن چیزی وارد کلبه‌اش شد.... وقت را از دست ندادم و به سرعت خودم را به کنار تنور رساندم و از میان نان‌های پخته شده، دو نان گرم و تنوری را با سرعت برداشتم و الفرار.....

گریختم... نان را به بغل گرفته بودم و می‌گریختم.... ترس از اینکه حالا اهالی آبادی تعقیبم کنند و چه بلاهایی سرم بیاورند... باعث می‌شد سریعتر بدوم .... پاهایم جلوتر از خودم فرمان می‌بردند....

آنقدر دویدم تا به آن سوی تپه رسیدم و دوباره کنار نهر آب نشستم... به‌به! آبی و نانی... دیگر از زندگی چه می‌خواهم؟!... همین برای زنده ماندن کافیست....

لقمه نانی از گُرده‌ی نان کَندم و تا آمدم به دهانم بگذارم.... کسی... چیزی.... شیء... حسی.... در درونم نهیب زد... هی!!.. هی!! چه کار کردی؟!... دزدی!!!؟...

دزدی؟!... من و دزدی؟!... نه نه من دزد نیستم.. از سر ناچاری بود... تازه خودشان همه دزد بودند... حداقل من از غریبه دزدیدم... اما آنها از همدیگر می‌دزدیدند.....

و باز صدایی از درون... دزد! .. ای روح دزد... تو دیگر جایی در آن سوی تپه نداری.... تو دیگر نمی‌توانی به آن سوی تپه باز گردی... حالا تو دیگر هم مثل اهالی این آبادی شده‌ایی.. هم‌صفت... دزد....

دیوانه‌وار فریاد زدم: نه من دزد نیستم.. من می‌‌خواهم به خانه بازگردم... من از آنسوی تپه آمدم... خانه‌ی من آنسوی تپه است.. من تعلقی به این آبادی ندارم... من اهل آبادی آن سوی تپه هستم... جیغ می‌زدم و فریاد و به سوی نهر رفتم تا خودم را به دل آب نهر بزنم و به آنسوی آن بروم که ناگهان دیدم نهر در حال خشک شدن است... بله بله... نهر خشک می‌شد و من هرچه سعی می‌کردم به آب نزدیکتر شوم.. آب از من بیشتر فاصله می‌گرفت... و من خودم را به زمین ته نهر می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم صبر کنید... من جزو اهالی این آبادی نیستم.. من دزد نیستم.. من تعلق به آنسوی نهر دارم... و همینطور که در حال دست و پا زدن و جیغ کشیدن بودم ... با فریاد بلند خودم از خواب پریدم...

تمام بدنم را عرق سردی فرا گرفته بود... روی تخت نشستم و نفس نفس می‌زدم... وای خدای من همه‌اش یک خواب بود... یک کابوس وحشتناک... خدا را شکر... از جا بلند شدم و به سمت پنجره‌ی اتاقم رفتم و درب کشویی آن را باز کردم.. نسیم خنکی به صورت خورد و خدایا شکرت را با بلندی گفتم... به آسمان نگاه کردم... ماه زیبا و پری‌رو در دل آسمان تلألو خاصی داشت.... و ناگاه صدای خوش اذان در فضا پیچید... الله اکبر الله اکبر...

و این دعا بر زبانم جاری شد... خدایا عاقبت ما را ختم به خیر کن... تا از اهالی آن سوی نهر باشم و باشیم...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 11 آبان 1398 11:28 ب.ظ
جمعه 3 آبان 1398-12:20 ق.ظ



قضاوت

بودن‌ها بی‌دلیل نیستند. یکی خواسته است باشی، که هستی. اگر نباشی به یقین خلاءای در هستی وجود می‌داشت که هیچ چیز جای آن را پر نمی‌کرد مگر حضور خود تو...

این را وقتی دانستم که رهگذران روزمره‌ی زندگی، دورتادور جسم مرده‌ی معتادی که در گوشه‌ی خلوتی از پارک، جان داده بود، اظهارنظرهای مختلفی می‌کردند.

بذار بمیره، بهتر که انگلی مثل این تو جامعه نباشه!..

آخر و عاقبت این‌طور آدم‌ها به همین‌جا رسیدنه!...

بیچاره، حیونکی، همون بهتر که مرد، این که زندگی نمی‌کرد، با مردن راحت می‌شد!...

و ....

و....      و اظهارنظر....

و من مات و مبهوت این همه جرأت برای گفتن حرف‌هایی آن‌چنانی... از جماعتی این‌چنینی...

سکوت کردم که سکوت... بهترین کار بود... آدمهای که ادله‌ی قضاوتشان از مرز چشم تا جسم فراتر نمی‌رود... و حتی گپ کوتاهی برای لحظه‌ای با روح این جسم نداشته‌اند تا شاید با شنیدن کلمه‌ا‌ی مرز قضاوتشان تغییر می‌کرد... چه راحت به قضاوت می‌نشینند...

او باید می‌بود... باید می‌آمد... آنچنان که در نهایت باید می‌رفت... همه می‌روند... ماندگار کیست؟!...

نمی‌دانم پشت پرده‌ی حکمت الهی چه خبرهایی پنهان است که همه‌ی ما بی‌اطلاعیم!.. آخر ما زمینی‌ها را چه کار به خبرهای آسمانی!.. بگذار صبح تا شبمان درگیر اخبار روزمرگی‌های شلوغ پلوغ این حوالی باشد...

در آسمان طور دیگری می‌بینند... طور دیگری می‌شنوند... طوری دیگری قضاوت می‌کنند... نه اصلاً قضاوت نمی‌کنند. قضاوت را گذاشته‌اند برای روز قضاوت و داوری.... هنوز که زمان آن نرسیده است... آنجا در آسمان امورات بسیار مهمی در حال رتق و فتق است... همه چیز نظم و قاعده‌ی خاص خودش را دارد... وقتی همان روز ازل طرحی کردند که قیامتی خواهد بود و قضاوتی... بزرگ‌منشانه بر برنامه‌ریزی طرح آفرینشی و حیات‌بخش خود، مصمم و قاطع، پابرجا مانده‌اند. الکی که نیست، امورات آسمانی است... مثل زمین که اله‌بختکی به امورات نمی‌رسند. اسلوب خاصی دارند و محترم ‌شمرده می‌شود...

پس هنوز زندگی پابرجاست... و تا زندگی با آمدن آن روز موعود به پایان نرسیده است... قضاوت کردن ممنوع... تازه مگر اهل آسمان جرأت می‌کنند زبان به قضاوت بگشایند!... خوب درس یاد گرفته‌اند و خوب پس داده‌اند... آموخته‌اند قضاوت کردن کارشان نیست... قاضی فقط یکی است... قاضی آسمانی اهل علم است... آن هم نه علم زمینی... نه که علم زمینی را نداشته باشد نه، دارد... اصلاً علم زمینی را خودش نوشته است.. آن روز که با قلم زیبایی که از پر قویی بهشتی در وقت شنا کردن در کنار برکه‌ی فیروزه و زبرجد به جا مانده بود .... در نهری از نور که در مسیر عرش اعظم جاری بود... دوات می‌کرد و می‌نوشت... آری همان وقت و همان‌جا بود که علم زمین را نوشت.... دو به علاوه دو بشود چهار... زمین تا مرز کمربند مغناطیسی دارای جاذبه باشد، درست بعد از لایه‌ی هفتم، مگنتوسفر... آب‌ اقیانوس‌ها هم نمک‌دار باشد و هم دارای جریان‌های زیراقیانوسی تا آب راکد آن‌ها که مثل چشمه‌ها و رودخانه‌ها جریانی ندارند، نگندد و فاسد نشود... همه چیز هم جفت باشد... زوج... حتی اتم‌ها... یون منفی و مثبت باشند... مسیر حرکت زندگی انسان هم مشخص باشد... لیس للانسان الا ما سعی.. انسان هرچه تلاش کند به همان اندازه نصیبش شود... اما حواسمان هست... هست به آنهایی که سعی و تلاش بنده‌ی ما را که تعلقی به آنها ندارد... بی‌اجازه‌ی او برمی‌دارند و از آن خود می‌کنند... برای آنها هم حد و مرز مشخصی تعیین کرده‌ایم...  و اینچنین با دست قدرتمند آفرینش... علم هر چیزی را مشخص و معین نمود....

بله می‌گفتم... صاحب قضاوت... اهل علم است... علمی که احاطه بر تمامی وقایع و حوادث و گذشته و آینده و ذره و ماده و مایع و جامد و خوب و بد و زشت و زیبا و سرد و گرم و کهشکشان و ته چاه و گیاه و انسان و .... دارد... می‌داند چرا آفریده است... باید می‌بود. وجودش برای زندگی لازم بود.. چه می‌دانیم ما.. شاید، نه به یقین روح مچاله‌ شده‌ی هر شکسته‌ای که در چشم ما حقیر و خرد می‌آید... چه می‌دانیم ما کجای مسیر زندگیش دستی را گرفته است؟ کجای مسیر زندگیش سگی را آب داده باشد؟ کجای مسیر زندگیش قلوه سنگی را از راه عابرپیاده‌ای برداشته باشد.. کجای مسیر زندگیش برای پیرزن تنهای محله نانی خرید باشد... آمده بود برای همین... نقش او همین بود... اگر نبود خلاءی جای او در زندگی ایجاد می‌شد... باید می‌بود تا نقش خود را ایفا کند.. همش که نمی‌شود بد دید و بد گفت.... انگار عادت کرده‌ایم به بد دیدن همدیگر.... چه می‌دانی گاهی شاگرد مغازه‌ای که در کوچه پس‌کوچه‌های شهر برای درآمدی صبح تا شب درگیر هزار دستور شنیدن و سرکوفت خوردن باشد... چیزی بداند که آن پرفسور تحصیل کرده‌ی فلان دانشگاه بین‌المللی نداند... از کجا معلوم، در آسمان این چطور دیده می‌شود و چطور به او نگاه می‌کنند... نگاهشان که با ما یکی نیست... شاید صبح که پا به کوچه می‌گذارد برای ادامه‌ی زندگی، آن بالاها... فرشته‌ای کوچکی از گوشه‌ی آسمان دوم به او سلام کند.

هر کسی جای خودش را دارد... حق خودش است.... آن روز که او را آفریدند... صاحب این حق شد... او نباشد خلاء خواهد بود... و من ... این منِ همه‌وقت، همهِ جور، قاضی... مدام در حال قضاوت...  هنوز درس یاد نگرفته‌ام... که قضاوت کردن کار من نیست.... جایگاه من نیست.. کار صاحب علم است... آنکه پنهانی‌ها را می‌داند و هم آشکارها را.... کار من تلاش کردن است برای آنچه در ثمره‌ی تلاش خودم نصیبم شود... و در کنار تلاشم... تلاش دیگری را له نکنم... از تلاش کسی برای خودم برندارم... تلاش کسی را بی‌ارزش جلوه ندهم... کاش شاگردان سرزمین آسمان‌ها... فرصت می‌کردند.. هفته‌ای یک روز کلاسِ «آموزش خوب دیدن، خوب شنیدن و قضاوت نکردن را یاد بگیریم» برای ما اهل زمین برگزار می‌کردند. آنوقت زندگی کردن چقدر راحت‌تر بود و هم کمی آرام‌تر....

 

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 3 آبان 1398 11:48 ق.ظ
دوشنبه 29 مهر 1398-11:28 ب.ظ



عطارخانه

دردها مختلف‌اند و متنوع.. کم یا زیادند، سیاه یا سفید... حتی دردها مزه هم دارند... تلخ یا شیرین، ترش یا شور... دردها گاهی سطحی‌اند، گاهی عمیق... گاهی از پنها و گستره‌ی عجیبی برخورداند طوری که گستره‌ی آن‌ها سال‌ها پهنا می‌یابند و تمامی ندارد و گاهی کوتاه و زودگذرند و با لیس زدن به یک بستنی آلاسکا یا جویدن یک آدامس بادکنکی، تمام می‌شوند.

گاهی درد، دردآورست و گاهی درد با درد دیگری شفا می‌یابد و حالش خوب می‌شود.

دردها در هر جان و روحی یک طور بازتاب دارند. مثلاً درد بی‌همزبانی برای یکی هم سیاه است و هم عمیق و تلخ... اما ممکن است در جان دیگری فقط تلخ باشد... آن هم از نوع سطحی آن و بی‌رنگ بی‌رنگ باشد ... و با لبخند یک عابر پیاده در یک روز بارانی در کوچه‌ی زندگی، شیرین شود.

دردها عجیب‌ و غریب‌اند. معلوم نیست از چه جنسی خلق شده‌اند. اینها که گفتم، نوع خلقت‌شان را معلوم نمی‌کند. یعنی واحد شمارش آنها چیست؟ کسی می‌داند؟! با چه مقیاسی اندازه‌گیری می‌شوند؟! میزان شدت‌ آنها ریشتری حساب می‌شود یا مبنای سنجش دیگری دارند؟!...

کل کشفیات بشر را روی هم بگذاری... درد یک بچه‌گربه را هم نمی‌فهمد و لمس نمی‌کند، بچه‌گربه‌ای که مثل انسان یک وجود پیچیده و مرموز ندارد. ساده و بی‌آلایش است مثل روز اول خلقتش.... گربه است دیگر... هزارلای هزارتو ندارد... هفت‌رنگ نیست... اهل دوز و کلک هم نیست... اینها همه صفت اشرف مخلوقاتِ این سرزمین خاکی است...

می‌دانی هم‌نفس، دردها خاص خود صاحب درد‌اند. یعنی قابل لمس و قابل درک و قابل فهم و قابل تشخیص و قابل چشیدن نیستند... ساعت‌ها که نه... تو بنشین و سال‌ها شرح درد بازگو کن... نه کسی می‌فهمد... نه کسی لمس می‌کنند... نه کسی می‌چشد... شاید فقط جانی که هم‌چون جان تو... طیفی از آن درد را چشیده باشد، قدری با تو اظهار آشنایی دهد... عجیب من نمی‌دانم این واژه‌ی همدردی از کجا وارد لغت‌نامه‌ی انسان شد؟!...

برای همین می‌گویم نباید متوقع شد وقتی قالب جان و وجودت لبریز درد است، کسی تو را بفهمد یا حس کند... حتی آنکه آن درد را به قالب جانت ریخته است هم ... دردت را نه می‌فهمد نه لمس می‌کند.

اما.... اما یک غریبِ آشنا هست که درد جان و دلت را از خودت هم بهتر می‌شناسد.. لمس می‌کند... مزه‌اش را می‌داند... خوب هم تشخیص می‌دهد و بهتر از همه درمان می‌کند... چون او تنها طبیبی‌ست که داروی همه‌ی دردها در هر سطح و رنگ و مزه و اندازه و شکل و .... را در عطارخانه‌ی آسمانیش دارد... نخوانده می‌داند... نگفته می‌شنود... ندیده می‌بیند... پرَپرَ می‌زند دل خدایش برای درد دل آدمی... بغض می‌کند وقتی می‌بیند موجودی را که برای درمان‌گرایی آفریده است... دردآفرین شده است... هم برای خودش هم برای دیگری...

آدمها... دردهای نوین و جدیدی خلق کرده‌اند... برای آزار هم... اما باز هم جای نگرانی نیست، داروی این آفرینش‌های هنری جدید انسان را هم دارد... اما می‌دانی چرا جان‌های ما هنوز لبریز درد است... چون آدرس آن طبیب و راه آن عطارخانه را گم کرده‌ایم...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 30 مهر 1398 03:31 ب.ظ
دوشنبه 22 مهر 1398-11:43 ب.ظ



دلنوشته
(پژواک دل)

تق‌تق در می‌زنند، گویی کسی پشت درب خانه‌ی زندگی ایستاده‌ است، مسافریست از راه نزدیک، همین حوالی... کنارِ کنج باغستان دل... دل، این دل، تلمبه‌ی همیشه بیدار جریان زندگی... پمپاژ مداوم روح مذاب زندگی در کالبد تن... دل، این دل، خانه‌ی خیر و شر، منزلگه حلول عشق با خون... دل، این دل، با آن قدرت عجیب در تحمل‌پذیری شکستن‌های مدام... بند خوردنیِ از جنس ترمیمیِ درجه یک، واقعاً مصالح ترمیم‌کننده‌ی ترک‌های ریز و درشتی که در هر ثانیه و لحظه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال و سال‌ها و عمر... بر تن نازک و ظریفش می‌نشیند، از چه جنسی است؟! فرمول تولید آن را پزشکان می‌دانند؟! کدام طبیب می‌داند؟! کدام طبیب می‌تواند؟! عجب مرهمی است! دست کدام فرشته مأمور ترمیم ثانیه به ثانیه اوست؟!

دل، این شکل صنوبری به ظاهر ظریف و نازک و نرم، عمریست روح مذاب زندگی را در تندیس آدمی، پمپاز می‌کند... بارها شکسته است، باور کن، خودم صدای شکستن‌اش را شنیدم... آن روز که بی‌صبرانه در انتظار لبخند تو بود... بیچاره بال و پر می‌زد و آرام و قرار نداشت پشت این میله‌های استخوانی زندان تن... حاشیه بروم... زیباترین محبس و زیباترین زندانی... قصه‌ی زندانی ساخته شده از جنس استخوان، با هشت میله در راست و هفت میله در چپ!... عجب محبسی! و زیباترین زندانی، دل... اسیر پشت این میله‌های قفسه‌ی سینه‌ی ما... دلتنگی می‌کند گاهی و تالاپ تلوپش بالا می‌رود و می‌خواهد بگریزد از این جای تنگ، اما آرام دم گوشش فرشته‌ی کوچکی که همزاد اوست، می‌گوید: رفیق، آرام بگیر اینجا تنها جای امن برای توست... این زندان امانگاه توست... فکر کرده‌ای بیرون مگر چه خبر است، حالا؟!... هیچ... خبرها همه اینجا به پیش توست...

لبخند می‌زدی چه می‌شد، هم‌نفس!... چیزی کم نمی‌شد از سفره‌ی مهربانیت... لبخند تو طلوع زندگی بود برای او... حیف تبسم نکردی و زندگی مُرد در کالبد او...

بار دگر هم صدای شکستن‌اش را شنیدم... وقتی در انتظار یک احوالپرسی تو بود... احوالپرسی از جنس صبح... ساده و دلنشین... فقط سلام تو کافی بود برای ادامه‌ی حیات قلبی که محتاج صدای تو بود... آهسته می‌گفتی سلام... هم‌نفس! ... چیزی کم نمی‌شد از سفره‌ی مهربانیت... احوالپرسی تو همراه آن جریان خون... می‌چرخید در رگ‌های وجود او... حیف نگفتی سلام و مُرد امید و برق نگاه او...

و بارها شکست و شکست، و می‌شکند مدام، هر ثانیه و لحظه و روز و هفته و .... می‌شنوم صدای این شکستن‌ها را در اطراف خودم مدام... آخر گوش دلم باز شده است برای شنیدن فرکانس‌های ریز و کم... شاید هم بلند و زیاد... آستانه‌ی گوش دل ما ناشنوا شده است به یقین...

سکوت لازم است اینجا... سکوتی ممتد و طولانی... با ارتعاشی ساکن از جنس خلاء... ساکت هم‌نفس! ساکت خموش... تا بشنویم صدای این همه خُرد شدن‌ها و شکستن‌های بسیار... واقعاً اگر تقدیر نانوشته اجازه می‌داد در یک لحظه، صدای فرکانس شکستن قلب‌های ساکنان زمین، شنیده شود از ورای این همه شلوغی بیهوده‌ی نسل آدمی، پژواک آن در آسمان هفتم هم، طنین‌انداز می‌شد... به یقین.. آری حتماً چنین می‌‌شد... نمی‌دانم واقعاً نمی‌دانم، سوادش را ندارم... اما می‌دانم دل فرکانسی دارد بسیار بالا... شاید مثل فرکانس‌های کهکشانهای راه دور... که از اول خلقت تا به امروز هنوز به ما نرسیده‌اند... و فرکانس قلب‌های ما در کهکشانها جاریست... از اولین روز شکستن اولین دل.... می‌رود صدای آن ... تا ناکجاهای دور... و پژواک آن باز می‌گردد به سوی ما... بعد از برخورد با بال‌های تنومند فرشتگانی که نگهبان آسمان‌های نمی‌دانم چندم‌اند... حتماً ارتعاش آن شکستن‌ها آنقدر قدرت دارد که فرشتگان می‌ترسند باعث ترک انداختن بر دیواره‌ی عرش خدا شوند... پس می‌گشایند بال‌های رویایی خیال‌انگیزِ وهم‌انگیزِ تن نورانی‌شان را برای برگرداندن آن انعکاس تلخ... به سوی ما... دل بشکند، بد صدایی دارد... فرکانس آن می‌دراند تمام پرده‌های مابین آسمان‌های هفتگانه را... و پارازیت می‌اندازد میان صفوف‌ ذکرگویان ساکنان شهرهایی از جنس نور... و می‌هراسند از انعکاس تلخ آن... و باز می‌گردانند بازتاب شکستن‌اش را به سوی ما... ما اهل زمین... با این ناشنوایی مدام... گوش‌های ناتوان در شنیدن فرکانس قلب‌های هم... بد بازگشتی دارد صدای شکستن دل... وای از آن لحظه که دیواره‌ی بال فرشته‌ای آن را به سوی ما بازگرداند...

هم‌نفس، هم‌خاک و ‌هم‌زمین... بس کنیم این همه هیاهوی بی‌حاصل و نشکنیم قلب‌های هم... با تبر نامهربانی از جنس کینه و آز... با تیزی نفرت و حسد... ساده است فرمول زندگی... یک سلام بعلاوه یک تبسم و بعلاوه صدای مهرگونه‌ای از سفره‌ی مهربانیت که تقدیم می‌شود...

هم‌نفس سلام...

                                                                                                زهره پیرزاده

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 23 مهر 1398 01:11 ب.ظ
پنجشنبه 18 مهر 1398-11:42 ب.ظ



دلنوشته

آنجا که خُرد می‌شوی در زیر سنگ‌آسِ خیانت و دروغ، یک راست و صداقت هست که آرامش‌ت می‌بخشد و نگهت می‌دارد.

آنجا که آتش‌صفت می‌‎سوزی از ریا و فریب آشنایان نزدیک و دور، یک مهرِ بی‌آلایش و پاک، صفایت می‌بخشد و نگهت می‌دارد.

آنجا که زخم خنجرِ نامردی فرومایگان حقیر، می‌بُرد بند بندِ دل معصوم و بی‌پناهت را، یک مرهم التیام‌بخش پُرشفا، درمانت می‌کند و نگهت می‌دارد.

آنجا که وجودت را انفجاری بزرگ از تحمل این همه کوچک‌اندیشانِ بدفکر، چشمانِ بی‌نگاه، گوش‌های بن‌بست، زبان‌های گویا به ریشخند و بدگو، روندگان بی‌هدف، جمجمه‌های خالی از فکر، قلب‌های مأمن شده برای اندیشه‌های پلید ظلمت‌ساز، روح‌های پوسیده در ویرانه‌ی کالبدِ آزمندی و حرص، وجودهای بی‌تنفس و مرداب‌گونه، ذهن‌های پر شده از ویروس‌های دویدن‌های شتابان به سوی نشخوار روزمرگی‌های لبریز از نوشیدن و پوشیدن و خورد و خوراک تن، غوطه‌زدن‌های مکررِ هر روزه‌ی تصمیم‌های نادرست خِرد‌های کوتاه‌ متعفن، عوعوی سگ‌صفتان شیطان‌رفیق، سایه‌های پریشان‌ِ تزویر و تمجید و تقدیس و تصویرسازی بت‌های عصر مدرن، خارش سهمگین طوفانِ غم و اندوه چه کنم‌ چه کنم‌های مداوم وسواس خناسی که از درون چنگ می‌اندازد بر روی سینه‌ی منزلگاه تجلی نور یار، و ... دیگر... دیگر.. تهدید می‌کند، و می‌خواهی فریادِ دلخراشِ جگرخراشی برکشی برای دریدن این همه حجابِ سیاه‌صفت بین تو و او... و دیوار دنیا بشکنی و عاجز می‌شوی با تمام قدرتی که در تو نهاده شده برای پروردن عشق، و سکوت می‌کنی و فریاد در تو حبس می‌شود و حس به دوش کشیدن سنگینی کوهی بر شانه‌هایت، خم می‌کند بال ظریف عزت‌نفس و شأن انسانیت را، ناگاه یک نسیم بی‌حضور باد، یک نوازش بی‌حضور دست، یک بوسه‌ی بی‌حضور لب، یک سیرابی بی‌حضور آب، یک روشنی بی‌حضور خُور، یک مهر بی‌حضور مادر، یک مستی بی‌حضور می، یک پرواز بی‌حضور بال، یک آرامش بی‌حضور مُسکن، آرام‌ات می‌کند و آرامش‌ات می‌دهد. گویی دست مهربان او از بالاترین جایگاه او که ورای تصویر عقل آدمیست، برای نوازش جان و تن خسته و زخمی تو، فرود می‌آید به سوی تو... اینجاست که می‌فهمی فقط یک عشق، یک مهر، یک مهربان، یک نزدیک، یک صداقت و راستی ناب، نزدیکتر از همه، کنار توست... به سوی توست... برای توست.... آرام می‌شوی و کولاک این همه سیاهی، پر می‌کشد مثل یک کابوس شب‌... بیدار می‌شوی و آرام می‌شوی و نفس تازه می‌شود و از نو شروع می‌کنی... عاشقی را... زندگی را... اما دلت در هر لحظه‌ی زندگی پر می‌کشد به سوی او... برای او...

و دیگر هیچ نمی‌خواهی... که با او مست‌ترین مستان عالمی...

 

                                                                                      زهره پیرزاده




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 19 مهر 1398 06:47 ب.ظ
سه شنبه 16 مهر 1398-11:34 ب.ظ



دلنوشته

هوهوی باد در دالان وجودم پیچیده است و زوزه‌ی سوزِ سردی در آن، سیهه می‌کشد. ترس همچون بختکی سیاه راه نفس بر من بسته است. ترس بی‌تو بودن، بی‌تو ماندن.

من که از تمام گنج‌ها و ثروت‌های این دنیا فقط دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم پنهان است، از بی‌تو بودن می‌ترسم، از بی‌تو ماندن هم...

می‌ترسم به خاطر خالی بودن دهلیز وجودم از هر طراوات سبزی، تنهایم بگذاری. ببخش بارانی نبود تا ببارد و این دانه‌ی سحرآمیز نشأت بگیرد، سبز شود و طراوت بیافریند.

دلم می‌خواست بذری می‌بودم، نهفته در دل زمین، زیر خروارها خاک مدفون. نه از تاریکی آنجا می‌ترسیدم نه از سکوتش. نه اصلاً  آنجا نه تاریک است و نه ساکت... لبریز هیاهوست... صدایشان را می‌شنوم. صدای نفس کشیدنشان را... صدای حرکت آرامشان وقت زاد شدن... بذرها را می‌گویم.

در آن زیر، پایین خاک‌های مرطوب و نم‌دار، زندگی جریان دارد. حتی بیشتر از روی زمین.

من دانه بذری در التهاب رسیدن به جریان آبی از بارشی آسمانی... راستی چرا آسمان بالا با زیر خاک اینقدر رابطه‌ی نزدیک و عجیبی دارد؟!

ساکنان روی زمین، تشنه‌ی باران و بوی تازگی آن‌اند. عاشق صدای نم‌نم‌اش و روح با آن تازه می‌شود. و دانه بذری خُرد به زیر خاک نرم زمین، باران را بیشتر دوست می‌دارد، باران حیات اوست برای رویش و رسیدن به نور، به اوج. نور غذای من، غذای همه است. اصل من است، تشنه‌ی آب و خاک و نور منم، انسان. و من انسان، بذری بر روی خاک، برعکس نبات و هر موجود جوانه‌زننده‌ایی... که هست به زیر خاک.

آب رویش من کجاست؟! من دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم نهفته است، آب می‌خواهم، بر روی این خاک، تا جوانه زنم، نور هم هست، نور تویی، ای نور آسمانها و زمین، آب می‌خواهم، خاک هم هست، نور هم هست، دانه هم هست، دانه در بطن وجودم نهفته است، اما آب کجاست؟!

در سفر شدم همراه با دانه‌های بسیاری به زیر خاک، تا یاد گرفتم رسم سفر ز خاک...

نفس می‌کشد دانه در آن زیر، در آن تاریک روشن عجیب، تا وقت شکفتن تنپوش سفت و سخت‌ش، سر بر زند جوانه‌ی هویتش به آرامی یک خواب. و بشکفد ماهیتش برای رسیدن به روی خاک... تو چیستی همسایه‌ی من؟ گفت به پیج و تاب، با کرشمه‌ای به ناز، من یک گل محمدیم خوش بو و خوش رنگ و خوش نقش... تو چیستی؟ گفتم هنوز نمی‌دانم رفیق...

آنطرفتر از ما دوتا، همسایه‌ی دیگری با شوق، چون شنید گفتگوی ما، گفت، من بگم کیستم؟ گفتم بگو، گفت: درختم، کاج، بلند قامت و سبز، روی به سوی آسمان دارم همیشه سرفراز... تو کیستی؟! گفتم هنوز نمی‌دانم عزیز...

یکهو صدایی آمد از پشت سر، با کمی فریاد اما نه آهسته‌تر، من بوته‌ی جالیزیم، خیار، ترد و پرخاصیت و شیرین‌نگار... هستم و ماهیتم همین است و بس، اما تو چیستی؟ هان! گفتم هنوز نمی‌دانم خیار...

شاید نباید می‌آمدم اینجا از ابتدا، اینجا میان جمع شما، نفس‌های بسیار در این پایین خاک، همهمه‌ی شکفتن و رفتن به روی خاک، مشکل کجاست خدا؟! اینها همه می‌دانند و من نمی‌دانم، که کیستم و چیستم؟! آمدم چکار؟!

خاک که هست، و دانه‌ی سحرآمیز تو درون من و نور... پس آب رویش من کجاست؟! چون بشکفم به یقین معلوم می‌شود ماهیت و هویت من برای من...

ای نور، به سوی نور رفتن کار همه‌است، ای تو نور آسمانها و زمین، بتاب... من محتاج بارشم، بارانی از جنس تو... تا بشکفد این دانه‌ی سحرآمیز وجود من... معلوم شود ماهیت و هویت من کجاست...

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 آبان 1398 10:44 ق.ظ
سه شنبه 16 مهر 1398-11:33 ب.ظ



دلنوشته

هوهوی باد در دالان وجودم پیچیده است و زوزه‌ی سوزِ سردی در آن، سیهه می‌کشد. ترس همچون بختکی سیاه راه نفس بر من بسته است. ترس بی‌تو بودن، بی‌تو ماندن.

من که از تمام گنج‌ها و ثروت‌های این دنیا فقط دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم پنهان است، از بی‌تو بودن می‌ترسم، از بی‌تو ماندن هم...

می‌ترسم به خاطر خالی بودن دهلیز وجودم از هر طراوات سبزی، تنهایم بگذاری. ببخش بارانی نبود تا ببارد و این دانه‌ی سحرآمیز نشأت بگیرد، سبز شود و طراوت بیافریند.

دلم می‌خواست بذری می‌بودم، نهفته در دل زمین، زیر خروارها خاک مدفون. نه از تاریکی آنجا می‌ترسیدم نه از سکوتش. نه اصلاً  آنجا نه تاریک است و نه ساکت... لبریز هیاهوست... صدایشان را می‌شنوم. صدای نفس کشیدنشان را... صدای حرکت آرامشان وقت زاد شدن... بذرها را می‌گویم.

در آن زیر، پایین خاک‌های مرطوب و نم‌دار، زندگی جریان دارد. حتی بیشتر از روی زمین.

من دانه بذری در التهاب رسیدن به جریان آبی از بارشی آسمانی... راستی چرا آسمان بالا با زیر خاک اینقدر رابطه‌ی نزدیک و عجیبی دارد؟!

ساکنان روی زمین، تشنه‌ی باران و بوی تازگی آن‌اند. عاشق صدای نم‌نم‌اش و روح با آن تازه می‌شود. و دانه بذری خُرد به زیر خاک نرم زمین، باران را بیشتر دوست می‌دارد، باران حیات اوست برای رویش و رسیدن به نور، به اوج. نور غذای من، غذای همه است. اصل من است، تشنه‌ی آب و خاک و نور منم، انسان. و من انسان، بذری بر روی خاک، برعکس نبات و هر موجود جوانه‌زننده‌ایی... که هست به زیر خاک.

آب رویش من کجاست؟! من دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم نهفته است، آب می‌خواهم، بر روی این خاک، تا جوانه زنم، نور هم هست، نور تویی، ای نور آسمانها و زمین، آب می‌خواهم، خاک هم هست، نور هم هست، دانه هم هست، دانه در بطن وجودم نهفته است، اما آب کجاست؟!

در سفر شدم همراه با دانه‌های بسیاری به زیر خاک، تا یاد گرفتم رسم سفر ز خاک...

نفس می‌کشد دانه در آن زیر، در آن تاریک روشن عجیب، تا وقت شکفتن تنپوش سفت و سخت‌ش، سر بر زند جوانه‌ی هویتش به آرامی یک خواب. و بشکفد ماهیتش برای رسیدن به روی خاک... تو چیستی همسایه‌ی من؟ گفت به پیج و تاب، با کرشمه‌ای به ناز، من یک گل محمدیم خوش بو و خوش رنگ و خوش نقش... تو چیستی؟ گفتم هنوز نمی‌دانم رفیق...

آنطرفتر از ما دوتا، همسایه‌ی دیگری با شوق، چون شنید گفتگوی ما، گفت، من بگم کیستم؟ گفتم بگو، گفت: درختم، کاج، بلند قامت و سبز، روی به سوی آسمان دارم همیشه سرفراز... تو کیستی؟! گفتم هنوز نمی‌دانم عزیز...

یکهو صدایی آمد از پشت سر، با کمی فریاد اما نه آهسته‌تر، من بوته‌ی جالیزیم، خیار، ترد و پرخاصیت و شیرین‌نگار... هستم و ماهیتم همین است و بس، اما تو چیستی؟ هان! گفتم هنوز نمی‌دانم خیار...

شاید نباید می‌آمدم اینجا از ابتدا، اینجا میان جمع شما، نفس‌های بسیار در این پایین خاک، همهمه‌ی شکفتن و رفتن به روی خاک، مشکل کجاست خدا؟! اینها همه می‌دانند و من نمی‌دانم، که کیستم و چیستم؟! آمدم چکار؟!

خاک که هست، و دانه‌ی سحرآمیز تو درون من و نور... پس آب رویش من کجاست؟! چون بشکفم به یقین معلوم می‌شود ماهیت و هویت من برای من...

ای نور، به سوی نور رفتن کار همه‌است، ای تو نور آسمانها و زمین، بتاب... من محتاج بارشم، بارانی از جنس تو... تا بشکفد این دانه‌ی سحرآمیز وجود من... معلوم شود ماهیت و هویت من کجاست...

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 16 مهر 1398 11:34 ب.ظ
جمعه 12 مهر 1398-11:04 ق.ظ



دلنوشته

چه بخواهی چه نخواهی می‌گذرد و آنچه گذشت، غیرقابل بازگشت. کاش زمان ریسمانی داشت، تا هر وقت دوست می‌داشتیم، از حرکت و پیش رفتن، نگهش می‌داشتیم. صبر کن زمان، اینجا من یک غلط املایی در دیکته‌ی زندگی نوشته‌ام، بگذار با پاکن غلط‌گیری سرنوشت، پاکش کنم. لطفاً صبر کن، اگر لحظه‌ی بعدی شد، نمره‌ی زندگیم کم می‌شود. غلط‌هایم بسیارند تو که نمی‌خواهی من رفوزه شوم.

ریسمان زمان را که در دست داشته باشی، راحت تجربه‌ی الان‌ات را بکار می‌گیری و به سراغ اشتباهاتت می‌روی. بله اینجا، اینجا نباید دوستی ظاهری این به ظاهر دوست را باور می‌کردم و اعتماد می‌کردم. خوب پاکش می‌کنم. اما اینجا، بله اینجا نباید این تصمیم را می‌گرفتم، خوب این را هم حذف می‌کنم. آها، این یکی، نباید در این لحظه، این دل را می‌شکستم، آهِ شکستنش بدجور دامان زندگیم را گرفت، بگذار این را هم پاک کنم. وای اینجا را ببین، در این لحظه بی‌خودی شک کردم، اصلاً ماجرا آن طور که من گمان کرده بودم، نبود. خوب پس این را هم پاک می‌کنم. آخیش چقدر خوب شد، حالا غلط‌های دیکته‌ی زندگیم کمتر شد.

دنیا، تو چطور؟! ریسمان زمان را در دست داری؟! یا ریسمانش از دستت دَر رفته است و تند تند، شتابان در حال رفتن است.

آخی دنیا، ناراحت نشو قصد مسخره کردنت را نداشتم. آخر آنطور که من می‌بینم گویا ریسمان زمانه و زمانت از کف دستت در رفته است! هر کسی ساز خودش را می‌زند. یک کره زمین که بیشتر نیستیم در این اقیانوس بیکران پر از کهکشانی که شناور در آن غوطه‌وریم. اما همین یک زمین، حسابی کلافه‌ات کرده است! کنترل کردنش برایت سخت شده است. می‌پرسی از کجا فهمیدم؟!

خوب از حرکت تند و شتابان عقربه‌های زمان‌سنج‌ات. تا دیروز که بچه بودم اوه چقدر باید کلافگی می‌کشیدیم تا بهار تابستان شود و مدرسه‌ها تعطیل و کیف بی‌مشقی و صبح‌ها زیر ملحفه‌ها خواب ماندن را بچشیم. بعد چقدر باید حوصله می‌کردیم تا دوباره مدرسه‌ها باز شوند و این روزهای گرم و کشدار تابستان تمام شود و از بلاتکلیفی‌های تابستانه خلاص شویم. تازه آنقدر زمان طول می‌کشید تا نوروز بیاید. وای نوروز! چه شیرین و دلچسب بود آن لباس‌های عید را پوشیدن و از خانه عمو به خانه‌ی خاله رفتن...

خلاصه آقای دنیا، از وقتی حرکت تند لنگِ عقربه‌های زمانت را دیدم که از تن گرد و تپلی‌اش جلوتر می‌دوند، فهمیدم یک خبرهایی هست، که ما بی‌خبریم. بله دیگر، ریسمان از کف دستان مبارکت در رفته است و آشوبی بر این کره‌ی سبزآبی به راه افتاده است که نگو و نپرس.

کلاغ همسایه دیروز، با انرژی سوختی یک شاتل فضایی سوخت‌گیری کرده بود و آنقدر ذوق و شوق دیدن آسمان هفتم را داشت که طفلکی یادش رفته بود، چترنجاتش را برای احتیاط با خودش ببرد. آسمان هفتم پیشکش، در همان آسمان اول وا مانده بود. می‌گویی از کجا می‌دانم؟!

خوب وقتی سفر نیم‌ثانیه‌اش را ناتمام گذاشته بود تا عجایبی را که از آن بالا دیده بود، برای همسرش تعریف کند، ناخواسته شنیدم. آخر این دوتا کلاغ شیطان‌بلا، عادت دارند بساط گفتگوهای شبانه‌شان را روی لبه‌ی تراس زندگی من، برپا کنند.

جانم برایت بگوید، می‌گفت که بلبشویی را از آن بالا، روی کره‌ی زمین دیده است. موجودات قد و نیم‌قد فضایی و کهکشان‌های راه دور با چپس و پفک و تنقلات، بر پشتی اتمسفر لم داده بودند و به تماشای فیلم‌های اکشن زمین ما نشسته بودند. البته بیچاره زبانشان را نمی‌فهمید اما از حرکات متعجبانه چشم و ابرو و دست بر دست کوفت‌نشان متوجه می‌شد که در مورد ما و زمین ما چه فکر می‌کنند و چه حس و حالی دارند.

می‌گفت وقتی مجلس گرمِ تماشاخانه‌ی آنها را می‌بیند، سفر فضایی را لغو می‌کند و کنار آنها می‌نشیند تا ببیند جریان از چه قرار است. از قضا صحنه‌هایی را دیده است که باعث نگرانیش شده و برای همین با سرعت به لانه‌ی کلاغ‌خانم برگشته است تا دست زن و بچه‌اش را بگیرد و همراه خود از دیار زمین به سرزمین‌های ناشناخته‌ی آسمان کوچ کند.

خانم کلاغ از او می‌پرسد: مرد مگر آن بالا چه دیدی که یک هویی ترس برت داشته است؟!

کلاغ‌جان همسایه‌ی ما هم به خانم محترمه گفت که: خانم خبر نداری، ما تماشاخانه‌ی آدم فضایی‌ها شده‌ایم! از بس این آدمیزده این پایین فیلم اکشن پخش کرده است، آنها خوشش آمده و دور زمین ما بساط تماشا برپا کردند.

خبر نداری خانم، من از آن بالا دیدم، موشکی از شرق به غرب می‌رفت تا سفیدی را نیست کند، خمپاره‌ای را دیدم از غرب به شرق می‌رفت تا سیاهی را ناک‌اوت کند. کاتیوشایی می‌غرید و خشم می‌پاشید تا در جنوب کوتاه‌قدان بر فنا شوند، از آن بدتر، توپی سربی از جنوب به شمال شوت می‌شد تا بلندقامتان درو شوند. خانم‌جان بر زمین آشوبی برپاست، آدمیزاده در حال انقراض نسل خود است. اینجا دیگر جای ما نیست. بابالنگ‌دراز زمان هم لنگ عقربه‌هایش را بر کولش نهاده و تند تند می‌دود تا از این معرکه جان سالم بدر ببرد، خوب اینجا دیگر چه جای ماندن است!

تازه خانم خبر نداری، آمیزده به آب و هوای زمین هم رحم نکرده است! آخ خانم طفلک زمین، اگر می‌دیدی چطور آن رنگ ناز و قشنگ سبزآبی‌ش از شدت فشار همه‌طرفه و همه‌جوره بر تنش، کبود کبود شده بود.

خانم جان اینجا دیگر جای ماندن نیست. سوخت هسته‌ایمان را می‌زنیم و راهی زمین دیگری می‌شویم.

خوب دنیاجان، اینطور بود که فهمیدم اصل قضیه از دست مبارکت در رفته است، تو دیگر یارای کنترل آدمیزاده را نداری، اصلاً این بشر اگر حرف‌گوش کن بود که حرف خدا را گوش می‌کرد. بچه پُر روتر از او دیده‌ایی!، صاف و شق و رق می‌ایستد در روی خالق خودش و به او می‌گوید به تو چه! صاحب‌اختیارم هر طور دلم بخواهد، هر طور دوست دارم و میلم بکشد!. عین‌هو بچه‌ی مرادخان که از وقتی چشم‌ش به جمال مدرنیته باز شد، در روی پدرش می‌ایستد و می‌گوید: به تو چه من انسانم و صاحب‌اختیار.

البته قربانش بروم خداجان هم زیادی این آدمیزاده را پر رو کرده است با این اختیار همه جور دادن به او. فکر کرده دیگر زمین فقط مال خودش است و بس. نه گلی، نه گیاهی، نه دریایی، نه جنگلی، نه پلنگی، نه کوهی، نه دلفینی، نه اسبی، نه حتی حضرت جنی از دست او و کارهایش در امان نیست. برای همه تعیین تکلیف می‌کند و به میل خودش زندگی همه‌ی این موجودات بیچاره را به نفع خودش، به باد فنا داده است.

یکی نیست به او بگوید آخر بشرجان، ای آدمیزاده، تو که جانت به نفسی از اکسیژن بند است که اگر برنیاید، خفه می‌شوی. آنقدر عاجزی و ناتوان که پشه‌ایی را هم نمی‌توانی بیافرینی! آنقدر ضعیفی و بی‌قدرت، که نمی‌توانی جلوی مردنت را بگیری، خیلی هنر کنی با کلی خرج دکتر و دارو و طب صنعتی و سنتی، پوست صورتت را بکشی و دماغت را تیز کنی. خیلی هنر کنی کلی رژیم مفید غذایی بگیری تا چند روزی و چند لحظه‌ای بر طول عمرت بیافزایی، آخرش چه؟! میمیری و قدرت نمردنت را نداری! آن وقت توی عاجز، ببین با این زمین و ساکنانش چه کرده‌ای! انگار ارث پدریت است و فقط مال خودت! عجب رویی داری آدمیزاده!

خلاصه دنیاجان، نگو که نمی‌دانم و حواسم نیست، که هست. می‌دانم حضرت آدمیزاده جز به نفع خودش قدمی برنمی‌دارد. زبانش دراز که من برق اختراع کردم زمین روشن شد، خوب در عوضش چراغ همسایه‌اش را خاموش می‌کند و تاریکی به جان دلها می‌اندازد. می‌گوید از کلی اختراع و ابتکار مغز و عقل و هوش من زندگی اینقدر راحت شده است!

دنیا جان کو راحتی؟! والا که آن زمان موجودات بی‌اختراع و ابتکار در آسایش و آرامش بیشتری زندگی می‌کردند. کی چشمه‌ها و رودخانه‌ها اینقدر پر از فلزات سنگین و آلودگی میکروبی بود؟! کی دشت‌ها اینقدر خشکیده و بی‌آب و علف بود؟! کی منابع زمین اینقدر منقرض شده بود؟! کی این همه حیوان بیچاره بی‌آسایش و آرامش بود؟!

یکی نیست به او بگوید نخواستیم باباجان، بی‌تمدنیت را بچسبی بهتر است!

تو تمدن می‌خواهی چکار، آخر آدمیزاده‌ی مغزفندقی، ابزارت و اسبابت پیشرفت کرده، اخلاقت که نه! شعورت که نه! فهمت که نه! رو به افولی اینوری! اگر غیر از این است چرا هم به هم‌نوعت آزار می‌رسانی هم به بقیه‌ی ساکنان زمین.

دنیا جان من تو را درک می‌کنم که ترسیده‌ای و قصد فرار داری، اما جان چشمان آن آهوبره‌ی کوچکی که همه‌ی این‌ها را نمی‌داند و با عشق هنوز در دامان صحرا می‌دود تا شادی کند و نفس بکشد و زندگی باز هم با دویدن‌های او جاری باشد... بیا و فکر بکن چطور می‌شود کار را درست کرد!

چطور می‌شود کار فرهنگی کرد و به گرگ درنده‌ی وجود آدمی یاد داد، که دریدن برای یک لحظه سیرت می‌کند، اما یک عمر، تنهایی برایت به ارمغان دارد. به آدمیزاده یاد داد تا کوتاهی نباشد، بلندی معنا ندارد. تا سیاه نباشد، سپیدی بی‌رنگی بیشتر نیست. به آدمیزاده یاد داد، جنوب و شمال دو برادرند از یک خون و رگ و ریشه، و شرق و غرب دو خواهران از یک عاطفه و مهر و محبت. به آدمیزاده یاد داد با کوچک کردن دیگری، بزرگ نمی‌شوی. با خرد کردن کسی رشد نمی‌کنی، با بد دیدن و بد گفتن، زیبایی نمی‌بینی و نمی‌شنوی. به آدمیزاده یاد داد فیلم اکشن، عطش قدرت‌طلبیت را سیراب نمی‌کند، چون قدرت در قلب مهربان و روح با گذشت و هوای همدیگر را داشتن است.

دنیاجان، با همه‌ی اینها که گفتم، آدمیزاده ذاتاً بد نیست، ذات خوبی دارد، راه می‌خواهد و راه‌بلد... وگرنه فطرت الهیش همیشه از زیر خاکستر هیاهوهای زمانه چون برخیزد، آب رحمتی بر جان همه‌ی موجودات می‌ریزد، چون انسان است و انسان برای مهربانی و خوب بودن آفریدن شده است..

دنیاجان، آدمیزده خودش را گم کرده است، وگرنه ذاتاً خوب است... و به گل و پروانه و باغ مهر می‌ورزد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 03:50 ب.ظ
چهارشنبه 10 مهر 1398-03:07 ب.ظ



دلنوشته

من کجا خبر از عالم خاکی داشتم! من کجا! اینجا کجا! جان و تن و دنیا کجا!...

ذره‌ای بودم مأنوس به یک روزن نور... که از برق نگاه تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

همه معنای وجود و بودنم این بود که نام تو الفت من بود، بی‌دعا، بی‌ادعا، بی‌صدا...

من کجا! درد کجا! رنج دل و سوز شب و دوری و هجران کجا! ...

من کجا!، عقل کجا! فلسفه و جهل کجا!...

من کجا! عشق کجا! مستی از باده‌ی دستان خُم یار کجا!....

من بودم و یک روزن نور... که از حنجره‌ی پرفیض تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

ناگه نمی‌دانم چه شد، بسته شد آن روزن زیبا و فرو افتاد در ظلمت ناکجاآباد دنیای دَنی...

هول‌انگیز شد وجود، حیرت‌انگیز شد بود...

من کجا و تنهایی بی‌روزن و نور کجا!....

من بودم و انسی که به تاریکی دنیای عدم، بین ما بود، بی‌نماز، بی‌سجود، بی‌مشرب و مشروب و صدها فاصله‌ی حُجب‌انگیز ....

من بودم و تو و دگر هیچ....

از کجا آمد این همه صورت و رنگ؟!

از کجا آمد این همه صلح و جنگ؟!

از کجا آمد این همه هم‌ذره‌ی دنیای عدم، که فاصله انداخت میان من و تو؟!...

من شدم کودکی تنها میان باغ خشکیده‌ی دنیا که به دنبالِ فریب آن چهره‌ی زیبا، پی تو می‌گردم...

تو که من بودی و من تو، پس چه شد فاصله افتاد؟!...

من میان لای دستان تو چون گربه‌ی نازی که به سرانگشتان مهر تو سیراب نوازش بودم، پس چه شد فرو فرستادی مرا در هبوطی بی‌سرآغاز، بی‌‎سرانجام...

بی‌سرآغاز، چون سرآغاز تویی، ای بی‌شروع و مبدأ و نقطه‌ی نخستین...

بی‌سرانجام، چون سرانجام تویی، ای منتهای هر چه بودن، هر چه ماندن، لاانتها...

اینها را همه من می‌دانم، چون تو تعلیم نمودیم در آن روزی که از مأمن امن، خارجم کردی پی یافتن نخود سیاه...

همه چیز که تو بودی، همه چیز که آنجا بود! پی جستجوی چی آمدم اینجا؟!...

شاید به گمانم هدفی داشته‌ایی که من از آن بی‌خبرم...

می‌دانی قصه‌ی من و تو با ‌شباهت هست با قصه‌ی آمیزاده، حسن کچل!

من آن حسن کچل خوابیده در آن مأمن امن ... و تو آن مادر دلسوزی که با فریب سیب سرخ، خارج از خانه نمودیم پی یافتن چل‌گیسی، تا رقم زند دست تقدیر تو عشق...

کچل بودم و تنبل... و فقط کارم نشخوار کردن نوری بود که از آن روزنه‌ی کوچک لطفت می‌بارید به من...

و تو آن مهر بی‌پایانی که خواستی بنمایی به من... روزنه‌ها بسیارند و هستی تنها یک روزنه نیست...

و نشانم بدهی چل‌گیسی از جنس بلور... بلوری از جنس روح... روحی از جنس عشق...

آری، آری... این همان است... همان سیب و همان خانه و همان کوچه...

حسن کچلم من، که با فریب سیب سرخی، از خانه‌ی بهشتی‌، راهی کوچه‌ی دنیا شده‌ام...

و قرن‌هاست پی چل‌گیس خودم می‌گردم...

ای تو چل‌گیس زیبای وجود... من نادان به هوای عشق... پا در بیغوله‌ی این کوچه‌ نهادم...

کوچه‌ها گشتم و کوچه‌گردی شد مرامم...

حال کو، حال خوش و نشخوار نورانی و آن مأمن امنی که در آن آسوده در خواب خوش عدم بودم...

کوچه‌گردی شد مرامم...

کوچه‌ی دنیا بد جاییست خدا...

نه ته‌اش پیداست نه ابتدا....

خانه‌ی دلها در این کوچه همه رنگ بلاست... خالی از لطف و صفاست...

می‌بُرند از هم نان... می‌بَردند از هم آبرو... می‌کِشند هم را پای چوبه‌ی دار...

دست تقدیر تو چون این را خواست... من نگفتم چیزی... که نمی‌دانستم آخر کار کجاست؟!

من نگفتم چیزی مثل آن فرشته‌ای که گفت چیزی... و شد نامش ابلیس...

من حیا کردم و شور عشق در سرم گرما داشت...

من جوان بودم و مست... پی شور و شر بودم...

آمیزده‌ی تازه‌ ساخته‌ی دست تو بودم...

جوان بودم و مست... نمی‌دانستم... پی این شور و شر رفتن، دل‌شکستن‌های بسیاری دارد... دل‌‎بریدن‌ها هم...

بازم گردان به آن خانه‌ی امن....

من همان روزنه را می‌خواهم...

و همان دنیای عدم...

بازم گردان چل‌گیس زیبای ازل....

خانه را می‌خواهم...

بین ما فاصله نبود... بازم گردان...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 10 مهر 1398 03:14 ب.ظ
یکشنبه 7 مهر 1398-02:32 ب.ظ



صدای قژ قژ باز شدن درب فلزی راهروی پشت‌سرم، خبر از آمدن تازه واردی می‌داد که ساعت‌ها منتظرش پشت این پنجره‌ی خاک خورده ایستاده بودم. اینجا همش دیوار بود و کنار پنجره بودن، غنیمتی بود که به راحتی نمی‌شد پیدا کرد.

درد بدی در ذهنم جاری بود. درد عجز و ناتوانی از نتوانستن. برای یک انسان هیچ دردی سخت‌تر از این نیست که نتواند قدمی رو به جلو بردارد و از سکونی که در آن گیر افتاده است، خارج شود.

هوم هوم صدای دسته پرندگانی که در فصل کوچ، به سمت آشیانه‌ی جدیدشان راهی بودند، از آسمان در گوشم طنین می‌انداخت. چقدر در این لحظه دوست داشتم یکی از آن‌ها بودم. همیشه از بچگی عاشق پرواز بودم. اوج گرفتن را دوست داشتم. حس از بالا به زمین پایین زیر پا نگاه انداختن لذتبخش بود. حس رهایی، آزادی، در قید و بند هیچ‌چیز نبودن. از همه مهم‌تر با فکر از زمین کندن و کنده شدن، حس سبکی و بی‌تعلقی خاصی در ذهنم نقش می‌بست.

لحظاتم این روزها، زخم‌دار شده‌اند. زخم تند و تیز و تلخِ سکوت و سکون.

دست گرم احمد که بر شانه‌ام نشست، کمی آرام شدم. خوب بود که در این شرایط او اینجا کنارم بود. احمد را از دوران سربازی می‌شناختم. جوان خوش‌نقشِ خوش‌زبانی که کم‌و بیش می‌دانستم اهل صفا و صداقت است.

احمد که آمد، سری به آرامی تکان داد و گفت:

- هی مرد!، چی شده‌؟! چرا از دیشب تا به حالا چیزی نخوردی!.

حال وحوصله‌ی توضیح نداشتم اما به حرمت صفای دلش گفتم:

- بدجور خسته‌م، احمد....

دو ضربه‌ای با کف دستش بر شانه‌ام زد و گفت:

- خسته‌دل نباشی پهلوان. صبر کن چیز زیادی باقی نمانده. بی‌حوصلگی نکن. این چند وقت هم می‌گذره و تموم میشه. خوب حالا بگو چکارم داشتی؟.

بی‌صبرانه منتظر شنیدن بود. نگاهش کردم. چقدر از آن روزی که بعد سال‌ها در میان دخمه‌های تاریک و نمور این ناکجاآباد زندگی، دیدمش، رنجورتر و خسته‌تر به نظر می‌رسید. چند تار موی سفید کنار شقیقه‌هایش، حالا انبوهی از نقش سپیدی بود در میان دو سه تار موی سیاه باقی مانده‌اش که احتمالا همین‌ روزها هم رنگ می‌باختند. درد یک مرد درد بدیست، دل و جانش را می‌سوزاند اما باز هم تظاهر به خوب بودن می‌کند.

- پس چی شد، نگفتی که؟!.

این جمله را احمد با حالتی از کلافگی به خاطر سکوت ممتد من گفت.

- احمد!. بعد از رفتن من تو اینجا چه می‌کنی؟.

- خوب هیچی، به انتظار می‌گذرونم تا نوبتم برسه.

- انتظار!؟. تحملِ تحمل انتظار کشیدن رو داری؟.

- خوب، پس این همه سال اینجا چه کردم؟. خوب انتظار کشیدم دیگه.

****

درد تلخ گریه یک مرد پشت میله‌های زندان بعد از یک ملاقات کوتاه‌مدت با عزیزانش که چشم براهش آنسوی میله‌ها و دیوارهای حصار زندان، دربند و اسیرتر از اویند، کشنده‌تر از هر دردیست. زندانی که باشی، تنها تو در بند نیستی، که عزیزانت هم آن سوی زندگی، حس خوش رهایی ندارند. مگر می‌شود شاد و رها باشی وقتی عزیزت در گوشه‌ی چهاردیواری محبس، زهر تلخ اسیر بودن را هر روز می‌چشد.  

نمی‌دانی چه حس زجرآوری دارد دیدن زندانی که در مسیر بین جایگاه ملاقات تا بندگاه او، با یقه‌ی لباسش اشکهایش را پاک می‌کند تا مبادا نه هم‌بندهایش اشکش را ببیند و نه عزیزان در جایگاه.

خرد شدن هر روزه‌ی زندانی را میان تلاطم چه کنم‌های مداومش که از ذهن خود می‌پرسد، جز یک زندانی نمی‌فهمد و حس نمی‌کند. پیری زودرس کمترین ارمغان آن است. تا پایت به زندان نرسیده باشد حال و هوای آن را نمی‌فهمی. حتی شاغلان در آن هم، به نوعی اسیر و زندانی آن چهاردیواری کشنده‌اند که عین فشار قبر خلاصی ندارد.

احمد!، زندگی وقتِ شروع تاتی‌های کودکانه شیرین و دلچسب است، برای پا گرفتن و حرکت کردن، و شیرین‌تر از آن، قندذوق‌های مادرانه و پدرانه‌ست وقت تماشای قدم‌های خُرد خُرد پاره‌جگری که تازه راه و رسم ایستادن و رفتن می‌آموزد. راه رفتن که آموختی، درست راه رفتن را هم باید بیاموزی تا به اشتباه نروی و قدم‌هایت، به جای بردنت، به افتادنت ختم نشود. احمد آرام سری تکان داد و زیر لب چیزی گفت:

- من کجا و این شهر خراب‌آباد کجا؟.

آه احمد! دلتنگ آن لحظات کوتاه و بلند کودکیم. لحظاتی لبریز از شور و نشاط بی‌وصفی که هرگز در مسیر عمر تکرار شدنی نیست.         ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 11:41 ق.ظ
جمعه 5 مهر 1398-08:50 ب.ظ



دل‌نوشته                                                     

تیک‌تاک، تیک‌تاک، پاندول عصب‌های مغزم در حال کوفتن است. تالاپ‌تلوپ، تالاپ‌تلوپ، تپش‌های شدید قلبم می‌زند. فشار گردبادی تند در وجودم همه‌ی داشته‌هایم را پراکنده کرده است. داشتم از هوای درونم خفه می‌شدم که پریدم به سمت پنجره‌ی رو به کوچه‌ی بیخیالی تا هوایی تازه کنم. رهگذر بیشه‌ی خوش‌خیالی که در حال عبور بود، نگاه عجیبی بر چهره‌ی تب‌دارم انداخت و با صدایی خش‌دار گفت: دختر تو چرا اینقدر بداخلاقی!...

بداخلاقم و سگرمه‌های ابروانم در هم تنیده. سکوت کردم و چیزی نگفتم تا به ته کوچه رسید و فقط رفتنش را به تماشا نشستم. خوشخیالی عابری نبود که گپ زدن با او قدری از دنیای درونم دورم کند. دوباره به درون خودم برگشتم. یک ثانیه نبودنم طوفانی در سرزمین وجودم برپا کرده بود. بادِ گذشته وزیدن گرفت و شاخ و برگ خشکیده‌ی خاطرات گذشته را بر سر و صورتم کوبید. آخ که مستی در این لحظات بهترین نوش‌داروی این درد است. مثل درخت تکیده‌ی کهنسالی می‌مانم که برای سرپا ماندن، ریشه‌هایش را به عمیق‌ترین مدفن‌های زیر زمین راهی کرده است تا مگر جرعه‌ آبی برای تشنگیش بیابد. وای که چقدر سکوت دلچسب و زیباست در این دوران مدرنیته‌ی غیرواقعی.

چقدر سکوت کمیاب شده است. چرخش تند کره‌ی زمین هم برای رسیدن به سکوت قبل از خلقت است. دنیا هم دوست دارد همه چیز زودتر تمام شود و به آن سکوت ازلی برگردد. آن خاموشی و آرامش قبل از خلقت انسان.

 گوشهایم از شنیدن این همه هیاهوی پوچ خسته است. نگاهی به تصویر آدمهای دور و برم می‌اندازم. تناسخ بقای عجیبی شکل گرفته است. تمام تندیس نسل آدم، زبان شده است. وِر وِر این نسخه‌ی جدید تمامی ندارد. آخ اگر سقراط برمی‌گشت از دیدن این همه فلاسفه‌ی بی‌نبوغ شگفت‌زده می‌شد. از سقف آسمان هم سخنورِ دانا می‌بارد در این برهوت بی‌عشق، بی‌صفا، بی‌روح، بی‌چشم و بی‌گوش. انسان سراپا زبان شده است در دوران فک‌ زدن‌های مکرر ناتمام.

دلم پیر طریقت می‌خواهد. به نقاشی مبهم خانقاهی پوشیده در مه بر دیوار فرسوده‌ی ذهنم نگاهی می‌اندازم. نیش یک درد قدیمی سر باز می‌کند. یاد فرصتی سوخته در زمان‌های نیامده آتشم می‌زند. چه کنم تا آرام شوم. از پاکت آسودگی‌خیال سیگاری بیرون می‌آورم تا شاید با پک زدنش قدری دردم تسکین یابد. آرام بگیر بچه!

این را به تندی به کودک درونم گفتم تا دست از پا کوبیدنش بر کالبد خسته‌‌ام بردارد. کودک چموشی‌‌ست. مظلومانه نگاهم کرد. این بیچاره را هم عمریست با خودم به اسارت گرفته‌ام. کاش پیر درونم بیدار می‌شد. دلم پیر طریقت می‌خواهد اما نه چونان داستانهای اساطیری قرون ماضی که مریدی به صحرایی پی مرشدی می‌گشت تا راهی بیابد برای مقصد سلوک عارفانه‌اش. که بیچاره نمی‌دانست آن راه همان است که طی کرده است و مرشد خودش بوده است و نمی‌دانست.

من پیر طریقت خودم را می‌خواهم چون سالهاست پای برهنه در برهوت درونم طی طریق کرده‌ام... از پیرم نه تسبیح می‌خواهم و نه تعلیم ذکری برای یافتن اسم اعظم. فقط می‌خواهم بیدار شود و این کودک خسته‌ی اسیر را در آغوش بگیرد، سرش را بر زانوانش بگذارد و دست محبتی آرام بر سرش بکشد و نوازشش کند، تا تلخی محبس وجود من بر او زدوده شود.

تشنگی من هر لحظه بیشتر می‌شود. تشنه‌ی پیاله‌ای از دستان یک عشق اساطیری. آنجا که هنوز آسمان دلها صاف و زمینش پر برکت است و مرد در آن دیار ازلی، با یک نگاه عاشق می‌شود و زن با شنیدن نفس مرد، سرخی شرم بر گونه‌هایش می‌نشیند. و حیا زیبا و با وقار میان آنان قامت می‌بندد و شعور بر چشمان مرد پرده می‌اندازد و آهوی عشق به ناز خرامان می‌رود. چقدر آدمهای عصر من وحشی شده‌اند، حتی در دوست داشتن. عشق هم‌پیاله‌های این سرزمین عجایب مثل تب تندی است که یک ساعته فروکش می‌کند، نه بیستون می‌سازد و نه مثنوی می‌سراید و نه شاهنامه رقم می‌زند. رستم زمانه‌ی من کجاست؟!

تناسخ عجیبی‌ست!.

حالم را کسی از دور و برم نمی‌فهمد. دارم خفه می‌شوم از این همه تنهایی پشت این پنجره‌ی رو به دیوار. دلم پیر طریقت می‌خواهد و پنجره‌ای پر از اکسیژن رو به باغچه‌ی کوچکی پر از یاس‌های احساس.

کسی نمی‌داند بدخلق‌های رازقی‌ها از کجا شروع شد! برای چه شروع شد! کسی نمی‌داند پروانه‌ای که تنها تفرجگاهش پشت پرچین‌های رو به دریا بود، هم دریای او خشکید و هم پرچین‌هایش را باد برد. بی‌سقف و دریا ماند پروانه‌ی لطیف محبت و مهربانی. و دوباره پیله‌ای به دور خود تنید تا در خواب، باغ اهورایی خود را ببیند. رازقی بداخلاق شد وقتی پروانه را در پیله‌ی تنهایی خود غمگین دید. رازقی بداخلاق شد و شهد شیرینش دیگر کام هیچ زنبوری را شیرین نکرد. کاش دوباره باران ببارد. چقدر این خاک تشنه‌ی بی‌باغ و رازقی و پروانه، باران می‌خواهد... کاش باران ببارد....

 

زهره پیرزاده




 


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 مهر 1398 08:54 ب.ظ
دوشنبه 1 آذر 1395-06:23 ب.ظ



صدای اذان می‌آید و دل من خلاءی خالی از هیچ. دیگر میل تو را ندارم و مهر تو در دلم نیست. یعنی میل هیچ دوست داشتنی را ندارم. این دل من دیگر حال و حوصله‌ی دوست داشتن را هم ندارد. بیچاره دست خودش نیست. از بس دست سنگین خیانت و خشونت بی‌وفایی بر گونه‌اش نشسته است ترک دیار عاشقی کرد و عطای دوست داشتن را به لقایش بخشید.

امروز برای آخرین بار تو آخرین بند چینی دلم را شکستی و چرا گفتم آخرین بار، چون دیگر نه بندی از قلبِ هزار بندخورده‌یِ دلم باقی مانده، نه من حسی برای شکستن دوباره دارم. بی‌حسی درد بدیست. نه سردی نه گرم، نه شادی نه غمگین، نه سنگینی نه سبک، نه بالایی نه پایین، نه روشنی نه تاریک، نه طالبی نه مطلوب، نه عاشقی نه معشوق، نه انسانی نه فرشته، نه شیطانی نه انسان، نه میل دنیا داری نه میل آخرت، نه ...

بی‌حسی مثل هیچ چیز دیگری نیست. مثل خودش است، بی‌رنگ، بی‌طعم، بی‌بو، بی‌.... فقط خودش است و بس. قابل توصیف و تصور هم نیست. گاهی می‌گویند خلاء. اما خلاء باز هم برای خودش تعریفی دارد. جایی و حالتی که خالی از چیزی است. خالی از زمان، خالی از مکان، خالی از ماده، خالی از انرژی، خالی از ... اما بی‌حسی که روح آدمی را می‌خورد، همه اینها هست و در عین حال نیست. فقط خالی از هیچ است نه خالی از چیز!....

می‌دانی چرا می‌گویم خالی از هیچ. چون حتی هیچی هم در آن نبوده که حالا بخواهد آن را از دست داده باشد و طالب داشتنش باشد. در قلمرو بی‌حسی، تو فقط معلقی. معلق بین زمانی که هرگز نبوده، مکانی که هرگز نبوده، هستی که هرگز شکل نگرفته، تهی از هر آنچه که معنا و مفهومی ندارد.

شده گاهی وقتی از تو خواسته‌اند کاری بکنی در جواب گفته باشی: حسش نیست!.

آن حس بی‌حسی همان درد آرام و خاموش روح آدمی است. انگیزشی که سبب تکان خوردنت بشود، وجود ندارد. چون معنا و مفهومی برای انجام آن کار نمی‌یابی، روحت درد آرام و ساکت و خاموشی را حس می‌کند که به بی‌حسی تعبیرش می‌کنی.

آه چه می‌گویم من!... می‌دانم تو را نیز با خودم درگیر این تراوش‌های فکری درهم خودم کرده‌ام.

الان من آن درد را دارم. بی‌حسی مطلق.

دوست خوبم، مهتاب زندگی من خیلی وقت است از منظومه‌ی دلم به کهکشان دیگری رفته است. کهکشانی که برایش رنگ و لعاب آسمانی دیگری داشت. گاهی حق را به مهتاب می‌دهم. آخر می‌دانی منظومه‌ی کوچکی که فقط یک خورشید رو به مرگ دارد و چند ستاره‌ی مرده‌ای که الان شده‌اند سیاره‌هایی یا بسیار گرم یا بسیار سردی که نشود در آنها زندگی کرد و روح حیات را دید، به درد وجود تابان و گرم او نمی‌خورد.

 باز هم دوستم سری تکان داد و با صدایی نه چندان واضح گفت:

منظور تو  از این همه آسمان ریسمان بافتن چیست؟!.

با آنکه حوصله‌ی تکرار مکرر نداشتم، ناچار شدم دوباره به تشریح منظور خودم بنشینم.

تو چطور نویسنده‌ای هستی که هنوز نمی‌دانی منظور من از خورشید، قلب است و سیاره‌ها، لحظات و داشته‌های یک انسان برای زندگی. من برای مهتاب چیزی نداشتم. پس او هم راه دیگری و شخص دیگری را انتخاب کرد...

اینبار جواد با تندی که تا به حال از او ندیده بودم، در حالی که تیک عصبی گوشه‌ی پلکش می‌زد، گفت:

تو حق نداری در مورد اتفاقی که هنوز برایت به اثبات نرسیده، قضاوت کنی و پیش‌داورانه حکم صادر کنی. نه می‌دانی که من این را نمی‌پذیرم. می‌دانی مرا به یاد داستان آن پیامبر نبی انداختی. داستان سمبلیکی که در قرآن از آن یاد شده تا درس‌آموزی باشد برای لحظاتی که همچون او مورد قضاوت و حکم صادر کردن می‌نشینی.

با آنکه آن داستان را از بَر بودم اما دوست داشتم فقط و فقط بخاطر اینکه صدایی بجز صدایی که در مغزم در حال کوبیدن و له کردن سلولهای وجدانم بود، بشنوم، گفتم:

نه بخاطر ندارم جریان آن داستان چه بود!.

جواد می‌دانست که دارم کتمان آگاهی می‌کنم اما باز به احترام حال و اوضاع بهم ریخته‌ی روحی من ادامه داد:

پیامبری به قضاوتِ  چوپانی نشست که ادعا کرد برادرش در حق او ظلم کرد و تنها میش وی را قصب نموده و ... و آن نبی بدون آنکه حرف آن برادر غایب را بشنود حکمی صادر کرد. قرآن به اصل قضیه اشارت نکرده که حالا جریان آن دو برادر در واقع چه بوده و حق و ناحق با کدامشان. منظور از آوردن آن داستان عبرت‌آموز، صدور حکمی است که از سوی انسان عادلی مانند یک پیامبر است. حداقل آن پیامبر باید می‌دانست برای قضاوت کردن و محکوم کردن نیاز است تا دلایل و صحبت‌های هر دو طرف قضیه شنیده شود. حرفهای الان تو مرا بیاد آن داستان انداخت. تو نیز داری اشتباه آن پیامبر را مرتکب می‌شوی. بگذار مهتاب هم حرف بزند. شاید آن چیزی که در ذهن تو شکل گرفته اصل قضیه نباشد و این‌ها زاییده‌ی افکار خودت براساس حلاجی‌های مغزی تو باشد. همیشه حقیقت آن چیزی نیست که می‌بینی یا می‌شنوی. گاهی حقیقت آنقدر پنهان و مکتوم است که برای آشکار شدن آن نیاز است تا قیامت برپا شود. قیامتی که پرده‌های دنیای دیده و شنیده و حلاجی‌های دنیای مغزهای محدود انسانی به دست خداوند برچیده شود  تا حقیقت آشکار شود.

دوست خوب من!. آن پیامبر عربی گفته، وقتی قیامت برپا شود و قضاوت خداوند به اجرا درآید، چه بسیارند کسانی که شما بهشتی می‌دانید و سر از جهنم در خواهند آورد و چه بسیار کسانی که شما جهنمی می‌پندارید و بهشت جایگاه‌شان خواهد بود. دوست خوبم، به قضاوت‌های سطحی مغز محدود خود، خودت را به دردهای وجدانی دچار نکن....

جواد می‌‎گفت و من نمی‌‎شنیدم. یعنی گوشم کلمات را می‌شنید اما مغزم تصویری برای خودش رسم کرده بود که حاضر به تغییر آن نبود....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1 آذر 1395 06:32 ب.ظ
سه شنبه 4 آبان 1395-10:50 ق.ظ



هیچ می‌دانی آن دو گوی رقصان چشمانت که مدام همچون خورشید شعله‌هایش را به سوی آسمان دل من پرتاب می‌کند، گرمابخش منظومه وجود من است.... معشوقم، روشنای تاریکی‌ زندگی من تویی...  معشوقم، ماه وجودت را پشت ابر غیبت پنهان نکن، شاید برای دلی آفتاب زندگی باشی...

***

سکوتی بدی بر اعصابم خط می‌کشد. تاریکی مطلق. هیچ نوری نیست. یا اگرم هست من نمی‌توانم ببینم. چشماهایم انگار با پارچه‌ی زمخت کرباسی، بسته شده‌اند. تنها صدای چکه آبی در هر سه دقیقه، بر صفحه‌ی سکوت اطرافم، رسم می‌شود. چک.. چک... چـ.... بوی خاصی را حس می‌کنم. بویی آشنا که ریشه در خاطرات کودکی‌ام دارد. آنقدر به مغزم فشار آوردم تا اسمش را بخاطر آوردم. کافور!...

رطوبت زیادی در آن فضا وجود داشت. سردی زیادی از زیر مکانی که در آن بودم به بدنم منتقل می‌شد. نمی‌توانستم متوجه بشوم که چی شده و الان کجا هستم. آخرین چیزی را که بخاطر دارم صدای سامان بود که با فریاد تندی مدام اسمم را تکرار می‌‌کرد. الان ساعت چند بود؟. وای سامان کجاست؟!.

***

تیک‌تاک ساعت نشان می‌داد که زمان زیادی را مبهوت به نقش فنجان روی میز خیره مانده‌ام. سنگینی نگاه مهمانم بر وجودم حس ناخوشایندی بود که بیش از آن تابش را نیاوردم. سرم را بالا آوردم و نگاهی به چهر‌ه‌ی متعجب او کردم. با صدایی شک‌دار پرسید:

-چی شده!!...

-هیچی...

یادت می‌آید سر کلاس جغرافیا چقدر با بیژن کل‌کل می‌کردیم.

-آره یادمه. یعنی همین خاطره باعث شده اینطور بهم بریزی؟!.

- نه...

بحث بر سر مرز جغرافیایی و مرز فرهنگی و مرز سیاسی که می‌شد، شور و اشتیاق عجیبی در کلاس فوران می‌کرد. و آقای بهروزی که بعدها فهمیدم با ترفندی زیرکانه عمداً سرآغازگر آن بحث می‌شد تا بچه‌های کلاس را به مباحثه و جدال گفتگویی باهم بکشاند و آخر سر هم می‌گفت:

-عزیزانم.. همه چیز مرز دارد الاّ عشق!.

و بیژن باز هم بر سر مرزدار بودن عشق حرف‌هایش تمامی نداشت.

دوستم طاقت نیاورد و پرسید:

-مرد!. چی شده!. مدتی به هم ریخته می‌بینمت. نگرانتم. حرفی بزن، درددلی کن... شاید سبک شی.

-جواد... در عشق هم می‌شود خیانت کرد؟!.

-نه که نمی‌شود!. این که پرسیدن ندارد.

تلاطم درونم تمامی نداشت. به مثابه دریایی طوفانی شده بودم که چند باد مختلف از چند جهت برآشفته بودش. باد شمال و باد جنوب و باد شرق باهم بر دریای درونم وزیدن گرفته بودن و قصد آرامش هم نداشتند. حرف جواد تلاطمم را بیشتر کرد.

-کاش فرشته بودم. بی‌حس و احساس. بی‌عشق. فقط خوب و پاک خواهی بود و دیگر هیچ. در دنیای فرشتگان حد و مرز و حدود و تعیین و تکلیف نیست. فقط ذکر است. ذکری غریزی که در دنیای فرشتگان همراه با خلقتشان خدازادی وجود دارد. در مخیله‌شان هم نمی‌گنجد که غیر از آن باشند. مجرد. ثابت. یک‌طور. یک‌شکل.... آه چه می‌گویم من...

-اما شیطان هم فرشته بود!. هم برخی دیگر از وجود‌های غیرانسانی.. پس چطور آنها مرز داشتند و آن مرز را درنوردیدند و به قول خودمان به این ور مرز سقوط کردند؟!. این را دوستم گفت و مبهوت نگاهم می‌کرد.

-مگر تو نمی‌دانی در عالم فرشتگان هم وجودهایشان گوناگون و مختلف است. فرشتگانی بی‌اختیار و فرشتگانی با کمی اختیار..

- نه امکان ندارد!. خدا اختیار و انتخاب را فقط برای انسان قرار داده و همین سبب آزمایش او شد.

-پس اگر شیطان بی‌اختیار بوده چطور عصیان کرد و نافرمانی او سبب سقوطش شد؟!. برای نافرمانی کردن و عصیان نمودن به اختیار و انتخاب نیاز داری؟. یعنی می‌گویی شیطان بی‌اراده و اختیار تنها بر اثر جبر مشیت و قضاوقدر تنها کاری را کرده که باید می‌کرده و مجری امری بوده که باید اتفاق می‌‌افتاده؟!. آیا به نظر تو شیطان نیز همچون انسان مورد ابتلا و آزمایش قرار نگرفته؟. و او نیز دارای اختیار نبوده؟.

-چی شده مرد؟!. این افکار و اندیشه‌ها از کجا به ذهنت خطور می‌کند؟. می‌خواهی به چه جوابی برسی؟.

-نمی‌دانم. خودم هم هنوز نمی‌دانم. به نظرم شیطان نیز عاشق بوده و وقتی پای رقیبی همچون انسان به میدان باز شده و معشوق او توجهی خاص به رقیب تازه به میدان آمده کرده، باعث طغیان و عصیان او شده و قسم‌خورد و کمر بست تا انسان را به نابودی بکشاند. مگر ندیدی وقتی کسی را با همه‌ی وجودت دوست داری تحمل اینکه کسی حتی گوشه چشمی به او نگاه کند را نداری و تا پای نابودی و مرگ رقیب هم پیش می‌روی...

شیطان فرشته‌ای بود که بر بسیاری از فرشتگان برتری داشت و بیش از سایر آنها معشوق را عبادت کرد و عشق‌ ورزید. تا جایی که بر منبری از نور می‌نشست و بر سایر فرشتگان مشق عشق می‌نمود. شاید بخاطر همین مقامی که به آن رسید کمی از عنصر اختیار به او عطا شد و تفاوتی با سایر فرشتگان یافته باشد. پس بناگاه دید موجودی غیر از عالم مجرد فرشتگان وارد حریم عاشقانه‌اش شد. موجودی نه از نور و روشنایی. موجودی از جنس آب و گل!.

به قول خودمان رگ غیرتش گل کرد و تاب و تحمل تاخت و تاز عشق‌بازی انسان را نداشته و شد آنچه باید می‌شد...

نگاه تند و عصبی و مبهوت جواد حاکی از تعجب او بود که ناباورانه حرفهای من را شنیده بود. می‌شد فهمید که الان در مغز پاک و زیبای دوستم چه آشوبی برپا بودن از آن گفته‌های غریب من....

می‌دانی جواد... خیانت در عشق را شیطان به انسان آموخت تا زهر انتقامی دیرینه و کهنه را بریزد. عشق نورانی‌ترین، زلا‌ل‌ترین عنصر آفرینش بود که چون به وجودی عطا گردد، او را نیز زلال و نورانی می‌کند اما... نمی‌بینی چرا عشق‌ها سیاه، تاریک و کدر شده‌اند!. پای شیطان در میان است....

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 4 آبان 1395 10:52 ق.ظ
یکشنبه 21 شهریور 1395-07:19 ب.ظ



بین تمام کلمات روی زمین، تو راست‌ترین واژه‌ای. واژه‌ای که دل با آن آرامش می‌گیرد. جان صیقل می‌یابد. روح شفاف‌تر می‌شود و تن، تبلور وجود تو می‌شود. وجود تو با من هست اما، زنگار زمین اجازه‌ی تجلی نمی‌دهد. وقتی کلمه‌ی نام تو در جان می‌نشیند، انگار قلقلک دستی آسمانی، کف پای فرشته‌ی درونم را می‌نوازد و غبار خواب‌آلود نگاه آن فرشته، رُفته می‌شود. اما مادربزرگ همیشه می‌گفت انسان از فرشته برتر است... مادربزرگ یعنی فرشته‌ها هم همدیگر را می‌کشند؟!!!... یعنی فرشته‌ها  از هم دزدی می‌کنند؟!!!. یعنی فرشته‌‌ها به هم خیانت می‌کنند؟!!. و با این سؤالات ذهن کودکی من، حلقه اشک نرمی را می‌دیدم که در چشم او، چشمک می‌زد.

****

مهتاب کسی بود که نمی‌توانستم نسبت به او بی‌توجه باشم. کار هر روزه‌ی من منتظر ماندن در مسیری بود که او برای رفتن به دبیرستان، از آنجا می‌گذشت. هیچ‌وقت بعد از آن روزی که پدر حسابی تنبیه‌ام کرد، جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم. پدر مرد بسیار با غیرت و مرامی بود. زن و دختر همسایه را ناموس خانواده می‌دانست و هر گونه اهانتی به آنها را، اهانت به زن و فرزند خودش می‌دید. نگاهش آن را روز برایم کافی بود تا حد و حدود خودم را بشناسم. اما...

تمام بچه‌های محله خبر از علاقه من به مهتاب داشتند. سر همین قضیه گاهی عباس و جعفر حسابی دستم‌ می‌انداختند. شیطنت‌‌ها و بازیگوشی‌های نوجوانی و جوانی تمامی نداشت اما علاقه من به مهتاب، شیطنت نبود. بازیگوشی هم نبود. خود زندگی بود. خودِ خودِ زندگی...

گاهی از نگاه‌های محجوب و آرام او که با تبسمی ملایم، از شرم نگاه من به پایین می‌لغزید، حس می‌کردم که او هم به من توجهی دارد. شرمی که من را نسبت به او مشتاق‌تر و عاشق‌تر می‌ساخت.

گاهی شبها که پای صحبت‌های مادربزرگ می‌نشستیم و داستانهای کوتاه و بلندش را می‌شنیدم، سعی می‌کرد خلال داستان گفتن‌هایش، حرف‌هایی را هم که دوست داشت به ما یاد بدهد، می‌گفت. خوب بخاطر دارم یک شب داستان خلقت آدم و حوا را تعریف می‌کرد...

خدا که حضرت آدم را آفرید، دلش به حال تنهایی اون سوخت. دید حضرت آدم اینطور ناقصه. کسی نیست رخت و لباسش را بشوره، غذاش را بپزه، براش بچه بیاره... همدم و مونسی نداره.. اونوقت خدا به فرشته‌هاش امر کرد تا از یکی از دنده‌های سمت چپ حضرت آدم رو بردارند و با اون گِل، حضرت حوا را بسازند. وقتی قربونش برم از روح خودش در وجود حوا هم دمید، اون موقعه حضرت آدم خواب بود. وقتی از خواب بیدار شد دید موجودی غیر از خودش، اونورتر نشسته داره توی آب یه چشمه‌ی بهشتی به خودش نگاه می‌کنه. دل حضرت آدم با دیدن اون لرزید. نجواکنان آروم به خدا گفت:

خدایا! این موجود کیست که دل من با دیدن او می‌لرزد...

 و خدا قربونش برم در جواب آدم گفت:

او بنده‌ و کنیز من حوا است. او را برای آرامش تو آفریده‌ام. در کنارش که باشی، ا وحشت تنهایی نداری. اگر به او مایل هستی، او را از من خواستگاری کن.

حضرت آدم که اون موقعه نمی‌دونست خواستگاری یعنی چه!. خودِ خدا رسم و رسوم و آداب همه چی رو بهش یاد داد. اینطور شد که حضرت آدم از حوا خواستگاری کرد و حضرت جبرئیل هم خطبه عقد اونها رو در بهشت خوند. و شدند اولین زن و شوهر...

من که تا اون موقعه در حال تصور خودم و مهتاب بجای آدم و حوا در بهشت بودم، تلنگر نگاه مادربزرگ، از عالم هپروت بیرونم کشید و گفت: پسر!.. این روزها خودت نیستی... اصلا اینجا نیستی... نکنه تو بهشتی... با شنیدن این حرف شوکه شدم. گاهی واقعا شک می‌کردم که مادربزرگ قدرت خوندن ذهن و فکر من رو داره. چطور می‌تونست عدم حضور من را اون موقعه بفهمه!!....

 

واسه اینکه بتونم از زیر نگاه نافذ و گیرای مادربزرگ خودم را خلاص کنم، پرسیدم:

مادربزرگ چرا خدا تنهاست؟. چرا کسی رو نداره و تنها زندگی می‌کنه؟

اون موقع بود که صدای صافش را کمی در گلو انداخت و با یه تندی تیزی خطاب به من گفت:

وای بر تو پسر!!. تو خدا رو انسان فرض کردی؟. مگه خدا جسم و تن داره که نیاز به خوردن و خوابیدن و داشتن کسی برای روبیدن خونه‌ش و پهن کردن جاش داشته باشه. مگه خدا مثل انسان دل داره که دلتنگ بشه و از تنهایی دلش بگیره....

اون می‌گفت و ذهن من بود که به این حرفها قانع نمی‌شد...

***

در شگفتم که تنهایی و از تنهایی خویش نمی‌هراسی، وحشت نمی‌کنی. می‌گویی و همتایی برای شنیدن گفته‌هایت نمی‌یابی. تنهایی و در خلوت تنهایی خویش می‌سوزی. و آن سوزش، شعله‌ی آفرینشی شد برای خلقت هستی...تنهایی درد سوزنده‌ایست که جز با حضور وجودی دیگر، تسکین نمی‌یابد. صدایی، نگاهی، نفسی، .... یقین دارم انسان و هستی را برای تنها نبودن آفریده‌ایی... شاعری سروده: پری‌‎رویان تاب مستوری ندارند. و تو زیباترین وجود عالمی که تاب پنهان ماندن و تنها ماندن نداشتی، پس با آفرینش هستی، ذره‌ای از زیبایی خود را به تصویر کشیدی.

زمرمه‌ی آرام ذکرهای فرشتگان آسمانی آسمان‌های هفت‌گانه‌ات، سکوت عالم ازلی را شکست. تو نیز می‌خواستی تنها نباشی. پنهان نباشی...

عصرهای جمعه که می‌شود دل می‌گیرد. و من حس می‌کنم تنهایی تو در هفتمین روز خلقت تو، بر تن آفرینش تو برجای مانده است....

وقتهایی که روح انسان بر تن‌ او غالب می‌شود، سوز و گذار آن تنهایی مانده از وجود تو در وجود انسان، دردی را به جان آدمی می‌اندازد که با واژه‌ی دلتنگی تعبیر می‌شود. دلتنگی‌های تو گاهی بدجور به وجود انسان فشار می‌آورد. بخصوص وقتی برای بیان کردن درونش، مثل تو، حضوری نیابد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 21 شهریور 1395 07:20 ب.ظ
سه شنبه 16 شهریور 1395-11:37 ق.ظ



عاشق که باشی قاعده و اسلوب و قانون نمی‌شناسی... که اگر برای با او بودن اینها مانعت شدند، بدان عاشق نیستی...

عاشق که باشی سن و سال و رسم و رسوم و دار و ندار نمی‌شناسی.... که اگر پای اینها به میان آمد، در عاشق بودنت شک کن...

عاشق که باشی تحمل رنجاندن و آزارش را نداری ... طاقت تنها گذاشتنش را هم نداری... دنیایت لحظاتی‌ می‌شود که در کنارش باشی.... که اگر برای با او نبودن بهانه تراشیدی... پس عشقی در میان نیست..

از دوستی روزی شنیدم خطاب به همسرش می‌گفت:... عزیزم بعد از من تنها نمان!... درب زندگی را بر روی خود نبند... بعد از من نیز زندگی کن... نفس بکش و باش.... این سهم تو از حق حیاتی‌ است که خداوند به تو عطا کرده است... اما مردی را انتخاب کن که وفادار باشد و به تو خیانت نکند....

روزی به دوستم گفتم: مرد!... تو خیلی بزرگی... به چند دلیل....

هستند مردانی که در قید حیاتند و در کنار همسران خود هستند اما با حضورشان اجازه‌ی زنده بودن و زندگی کردن به آنان نمی‌دهند. وجود این مردان قید و بندی زنجیرگونه برای خانواده‌ است. خودخواهانی که به همسران خود حتی اجازه‌ی انتخاب رنگ هم نمی‌دهند. رنگ، میل و علاقه‌ای است که براساس ساختار سلولهای مغزی و چشمی و ژنتیک انسانی، از آن خود اوست. من رنگ سبز را دوست دارم. تو رنگ آبی را. حالا در نظر بگیر که یک عمر با کسی زندگی کنی که به تو اجازه‌ی انتخاب رنگ آبی که میل توست ندهد و بگوید فقط سبز!.

تو مردی به این دلیل که عشقت را برای خودش می‌خواهی نه برای خودت... لذت بردنش را از زندگی حق او می‌دانی. این برای من معنای وسیع و عمیقی دارد. دوست گرامیم!.. یعنی اینجا تو خودت را برتر و بالاتر از خدا ندانسته‌‌ای... زیرا آنانی که به دیگران حق زندگی کردن نمی‌دهند، حق لذت بردن نمی‌دهند، حق انتخاب نمی‌دهند، خود را از خدا برتر می‌دانند و این با ایمان منافات دارد.

اگر تحمیلی جایز بود، خدا انسان را آزاد و با حق انتخاب نمی‌آفرید. حق انتخاب انسان در تمامی ابعاد وجودیش از آن خود اوست و کسی را مجوزی برای تحمیل سلایق و علایق و امیال خود بر دیگران وجود ندارد. خدا انسان را آفرید. او را بر زمین قرار داد و به او گفت: انتخاب کن. تو در روی زمین من آزادی تا بین بهشت من و جهنم من برای زندگی ابدیت، یکی را انتخاب کنی.

اما می‌بینی که گاهی برخی انسانها پا را از حد و حدود انسانی خود فراتر می‌نهند و از جایگاه خداوندی هم تجاوز نموده و حق انتخاب سایر انسانها را از آنان می‌گیرند. برادری دارم که سالهاست خانواده‌ی خود را در زنجیر تعصبات کور خود که حتی خودش هم هنوز به باوری نسبت به آنها نرسیده، اسیر کرده است. نور خانه براساس میل و سلیقه‌ی او تنظیم می‌شود. چون از خوردن بعضی خوراکی‌ها بدش می‌آید، بقیه خانواده هم سالهاست لب به آنها نزده‌اند. هرگز به فرزندانش اجازه‌ی انتخاب بعضی رنگها را برای وسایل و لباسهایشان نمی‌دهد. حتی انتخاب رشته‌ی تحصیلی‌شان را هم خودش انجام داد و با اینکه علاقه‌ی نداشتند ناچار بودند بپذیرند. روزی به برادرم گفتم:

داری چه می‌کنی تو!!.. اویی که خدای آنهاست اینقدر به آنها سخت نگرفته که تو می‌گیری!.

پاسخ داد: من صلاح آنها را بهتر می‌دانم!.

گفتم: بیشتر از خدا؟!.... مگر خودت را در چه جایگاهی می‌دانی که خودت را داناتر، صالح‌تر و برتر می‌دانی؟!. تو حتی به علاقه‌ها و سلیقه‌های فطری درونی‌شان هم توجه نمی‌کنی. برادرم دیکتاتور نباش. چنگیز مغول و هیتلر نباش... اگر آنها در حد جولان و توانشان حق انتخاب بشری را از آنها گرفتند و ظلم نمودند. تو هم به اندازه‌ی خودت در حال ظلم به انسانیت هستی. فقط محدوده‌ی زورگویی تو کوچک است. و اگر قدرت داشتی فراتر از این هم می‌‌رفتی..

دوست عزیزم، همه‌ی انسانها در وجودشان چنگیزی دارند. فقط شرایط ظهورش را نیافته‌اند. چنگیزها و هیتلرها کوچکی که از زورگویی‌های کوچک از حریم خانه شروع می‌شود تا به زورگویی‌های اجتماعی می‌رسد.

آری می‌گفتم. برخی انسانها حق مالکیت بر سایر انسانها از آن خود می‌دانند و حق زندگی را از آن سلب می‌کنند. تا جایی که این حق مالکیت، فرهنگ می‌شود. چه بسیارند زنانی که بعد از مرگ همسران خود در سنین جوانی فقط بخاطر حق مالکیتی که حتی بعد از مرگ اینگونه انسانها ادامه‌دار است، تا سنین پیری تنها ماندند و زندگی را به سختی گذراندند.

دوستم که تا به آن موقع با دقت خاصی در حال گوش دادن به حرفهای من بود، سکوت متفکرانه‌ی خود را شکست و از من پرسید: یعنی می‌گویی خداوند پس از خلقت انسان که هر روزه در حال آفرینش اوست، رهایش کرده است؟!.

در حالی که داشتم خودم را روی کاناپه جابجا می‌کردم، صدایم را صاف کردم و گفتم:

رهایش نکرد. هر لحظه و هر ثانیه در کنار اوست و با اوست. با تذکری که هر دوره و عصر به او می‌دهد آن پیمان را یادآور می‌شود. حق انتخاب را به او عطا کرد اما نه بدان معنا که تا روز قیامت تنهایش گذاشته باشد. با نجواهایی آرامی که در گوشش زمزمه می‌کند به وسیله‌ی وجدان و عقل و قلب او را به سمت و سوی راه درست روشنی می‌بخشد...

بگذار این بحث فعلا تا به همینجا باقی بماند. سرفرصت با هم بیشتر حرف خواهیم زد. این را گفتم و برای آوردن دو فنجان چای به سمت آشپزخانه رفتم. وقتی برگشتم به او گفتم: می‌شود عاشق بود و خیانت کرد؟!.

فنجان چایش را از توی سینی که در دستم بود، برداشت و گفت: نه! هرگز....

اما...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 14 شهریور 1395-07:34 ب.ظ



آنکه هنوز برای بودن آرزوهای بزرگ دارد، از نبودن هراس دارد. اما هراس زندگی من، از نبودن خودم نبود، از نبودن تو بود. تو، آرزوی من نبودی. آرزو تنها یک رویاست، یک تصویر برای فردای نیامده. تو رویا نبودی، تصویر فردای من نبودی. نفس کشیدن‌هایی بودی که هر دم و بازدم در ریه‌های من جاری بود.... 

چه می‌گویم من!. گاهی وقت حرف زدن زیادی حاشیه می‌روم.. آری می‌گفتم...

زمستان رو به پایان بود و حال و هوای خاصی که در میان برگ‌های درختان پیچیده بود، خبر از بازگشت بهار داشت. خودم هم متوجه شده بودم که قدری قد کشیده‌ام و در حال ورود به تجربه‌ی جدیدی از زندگی هستم...  حال دیگر نوع رفتار و بازی و حرف زدنم هم در حال دگرگونی بود. حس خاصی داشتم بین بزرگی و کوچکی... نه آنقدر بزرگ شده بودم که می‌شد دل از بازی‌های و شیطنت‌های کودکی بردارم، نه آنقدر کوچک که بشود تغییر صدا و ظاهرم را ندیده بگیرم...

صدای دورگه‌ای پیدا کرده بود. و چند تار مویی پشت لباهایم سبز شده بود. راستی چرا می‌گویند سبز شده است. مگر گیاه خودرویی است بر خاک نرم زمین روییده!. به هر کی می‌رسیدم سبز شدن پشت لبم را گوشزد می‌کرد. گاهی هم جملاتی از این دست.... آها، حالا کم کم داری مرد می‌شی... باریکلا مهردادآقا داری وارد دنیای مردانه‌ت می‌شی... ای وا نگاه کن مهرداد هم پشت لبش سبز شده پس مرد شدی عمه‌جون....

شنیدن این کلمات برایم در هر دید و بازدیدی عادی شده بود... فقط سؤال مدامی که در ذهنم خطور می‌کرد عادی نشده بود. مگر مرد شدن به رویش چند تار موی پشت لب است!..

در آن سن کم نوجوانی درگیر افکاری می‌شدم که خودم هم متوجه می‌شدم، زودتر از سنم شروع شده‌اند. یک روز از عمویم پرسیدم:

-عموجان!. اگر مرد شدن به سیبل پشت لبِ، پس چرا خیلی‌ها پشت لبشون یه عالمه از این موها هست، اما تا اسمشون میاد بهشون میگند نامرد...

عمو بهرام هم بی‌آنکه حرفی بزند و جواب سؤال مانده در هوایم را بدهد، فقط سری به علامت تأسف تکان می‌داد و سکوت می‌کرد.

عمو بهرام من کلاً آدم آرامی بود. خیلی کم حرف می‌‎زد و بیشتر ترجیح می‌داد در سکوت خودش حکفرمایی کند تا دم‌خور اطرافیان باشد. خیلی کم دیده بودم در مورد موضوعی صحبت کند یا اظهارنظر نماید. طلوع صبح که می‌شد ناشتا نخورده دوچرخه‌ی آبی‌رنگش را از گوشه‌ی حیاط کنار ایوان برمی‌داشت و بدون خداحافظی از خانه بیرون می‎‌رفت... کسی نمی‌دانست کجا می‌رود و چه می‌کند. فقط همه می‌دانستند مرد خوبیست و کار بد نمی‌کند!.

شبها از نیمه گذشته با صدای جیرجیر زنجبر دوچرخه‌ی عمو بهرام همه متوجه می‌شدند که او به خانه بازگشته است. باز بی‌کلامی، سلام آرامی می‌داد و به اتاق خودش می‌‎رفت و در را پشت سرش می‌بست. با خاموش شدن چراغ اتاقش بعد از نیم‌ساعتی از پاس شب، می‌فهمیدیم به خواب رفته است...

گاهی کنجکاو زندگی عمو می‌شدم. برای همین بدون اینکه کسی متوجه بشود، بعد از خروجش از در خانه، به دنبالش می‌رفتم.. اما همیشه سر پیچ تندی که انتهای دو کوچه پایین‌تر بود، گمش می‌کردم و کنجکاوی من همانجا به پایان می‌رسید، چون .....

مهتاب دختر آقارحیم کفاش بود که دو سالی می‌شد به کوچه‌ی ما آمده بودند. آقارحیم همیشه کنار دکان میوه‌فروشی محله بساط می‌کرد. مهتاب را اولین بار وقتی دیدم که صلاه ظهر برای جمع کردن بساط کفاشی پدر، به کمک‌اش می‌آمد. خیلی کنجکاو بودم بدانم چند سال از من کوچکتر است، اما تا می‌آمدم از خواهرم به بهانه‌ی در مورد مهتاب حرفی بزنم، زبانم به لکنت می‌افتاد و پشیمان می‌شدم...

یک روز که برای خرید پیازچه برای مادرم به دکان میوه‌فروشی رفته بودم، دیدم که مهتاب آرام از ته کوچه در حال آمدن بود... نمی‌دانم چرا در آن سن و سال کم، با دیدن صورت معصومانه و آرام او، دستپاچه می‌شدم. دیدن آن چهره‌ی مهتاب‌گون، حس خاصی به من می‌دادم. انگار در چهره‌ی او آینده‌ی از خودم را می‌دیدم. مثل گوی جادویی فالگیران دورگردی که با نگاه کردن به درونش، خبر از گذشته و آینده آدم می‌داد.

هیچ‌کس به اندازه‌ی خود انسان خبر از آنچه در گذشته بر سر او آمده، ندارد و آینده هم تصویر مبهمی است که تا خورشید فردا طلوع نکند شکل نمی‌گیرد. اما باز هم حس دانستن قبل از موعد، حس کنجکاوی در مورد آنچه ممکن است رخ دهد و تو بتوانی تغییرش دهی، یا حس تملک زمان قبل از وقوع، باعث می‌شد تا حرف رمالان و فالگیران و ستاره‌شناسان و کولی‌یان دورگردی که در کوچه ‌پس‌کوچه‌های محله، با گرفتن یک سکه‌ی پنج ریالی، درب هر خانه‌ای را بزنند، و حرف‌هایی می‌زدند بی‌سرو ته از گذشته و آینده‌ایی موهوم و ناشناخته، باور شود.

اکثر زنهای محله‌ی اینطور موقعها انگار که بابا فرنگی آمده باشد، چادر نمازهای خود را به سر می‌کردند و دور کولی‌ فالگیر را می‌گرفتند و هر کدام درددلی را که تا به آن روز هیچ‌یک از همسایه‌ها از آن خبر نداشت، بدون توجه به شنیدن بقیه، بازگو کند. یکی از تند مزاجی و عصبی بودن شوهرش می‌گفت. یکی از بخت بسته دخترش و آن یکی دنبال دوا و درمانی بود برای بیماری لاعلاجی که دکترها جوابش کرده بودند.

فهم انسان گاهی دوست دارد خود را به نافهمی بزند. می‌داند آنچه به آن دست‌آویز شده است، خارج از قاعده قوانین فیزیک و حتا متافیزیک است، اما انگار لحظاتی در زندگی هست، که شعور درون وجود آدمی، حس و میلی به باور کردن و قبول غیرممکن‌ها ندارد. انگار حتا سلولهای مغز و رگ‌های نازک قلب هم، با این نافهمیدن اختیاری همراهی می‌کنند. انگار که در پشت این نافهمیدن‌ها به دنبال اتفاقی می‎‌گردد تا قوانین دنیایی را از چارچوب خود خارج نماید و آنچه را دوست می‌دارد اتفاق بیافتد نه آنچه را که براساس این قوانین هست و باید اتفاق بیافتد.

***

چقدر هوای این اتاق امروز دم شده است. سمت پنجره می‌روم و لولای فلزی آن با صدای قژقژی خبر از باز شدنش می‌دهد. هوای بیرون قدری سرد و باطراوت شده است...... یاد آن روزی افتادم که تو از ته کوچه می‌آمدی و من دستپاچه و تند و تند از کنارت گذشتم. نمی‌دانم چه شد که به خودم جرات دادم و با صدای بلند، اسمت را خطاب کردم:.. مهتاب!...

خوب بخاطر دارم شوکه شده بودی و با تعجبی تند به من نگاه می‌کردی. من در آن لحظه فقط به چشمان عسلی تو زل زده بودم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم. مات و مبهوت تو بودم که گرما و سنگینی یک سیلی محکم را در پس گردن خودم حس کردم. از ترس نفسم بند آمده بود. هنوز فرصت نگاه کردن به عقب را پیدا نکرده بودم که دستی محکم گوشم را در هوا قاپید و با خشونت تمام گفت:

-پسری نادون.. چه غلطا....

از صدای زمختی که از ته گلویش بیرون می‌آمد، پدرم را شناختم.

پدر.....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
پنجشنبه 11 شهریور 1395-08:01 ب.ظ



وقتی برید، برید... اصرار بر ماندن بی‌معناست. وقتی نخواست بمانی، سبک‌ نشو... رها کن و برو...

عشق با خواستن معنا می‌یابد. وقتی خواستنی نباشد، معنایی نیست. برای آنچه بی‌معناست، تلاش نکن، معنا جستجو نکن... قیمت دوست داشتن را طپیدن‌های قلب می‌‎فهمد و روح حس می‌کند و رفتار نشأت گرفته از روح و قلب به آن قیمت غیرمادی شکل می‌دهد. وقتی قیمتی در آن مکان نداشتی، قلب برایت نمی‌طپد... و من با کم شدن طپش‌های قلب او از سر رفتارهایی که این اواخر با سردی و بی‌میلی نشان می‌دهد، دانستم، قیمتم رو به کاهش است... سکوت کردم و آرام گذشتم... چیزی نگفتم..

قیمت‌ها یا مادی‌اند یا معنوی... قیمت مادی را عقل تعیین می‌کند. سیب‌زمینی کیلویی دوهزارتومان می‌شود. چون عقل مادی‌بین، سیب‌زمینی را می‌بیند که براساس آب و کود و رنج کشاورز و دست‌چین کردنش و آخر سر هم دست دلال و واسطه و میدان تره‌بار و اتاق اصناف و ... همه و همه، قیمتی برایش تخمین می‌زنند تا در نهایت در حد توان هر سفری‌ای، رفع نیاز شکم شود...

بعضی قیمت‌ها باز هم مادی‌اند که نرخ‌ خریدشان کمی عقل و کمی دل درهم می‌شود تا تعیین قیمت شوند. مثل گَل، مثل هنر دست کوزه‌گر و فرشباف و مثل لعل جواهری ناب از دل کوهی درآمده و به دست تراشکاری ماهری، عاشقانه تراش خورده و آویز گردن زیبارویی شده...

بعضی‌ هم نرخ دل بیشتر در آنها نمود می‌یابد و می‌شود نقاشی پررنگ و پر درد و معنایی که پنجه‌ی هنرمندانه‌ی نقاشگری گمنام بر بوم رنگی نقش بسته که اکثرا بعد از مرگ نقاش بهایی گزاف می‌یابد چون معنای حرف درد تمثیل شده، کم کم رو می‌شود و حالا بماند که این اواخر دنیا، این قیمت‌های دلی هم از طمع طمعکارانه عقل محاسبه‌گر دلالان و سودجویان، بی‌نصیب نمانده و این اثرهای هنری، هم رنگ و بوی قیمت‌های عقلی یافته‌اند...

و آخر سر قیمتهای قلبی.. بی‌آنکه به اندازه‌ی ذره‌ غباری نرخ عقل در آنها رخنه کرده باشد....

عشق هم از آن دسته قیمت‌هاست که قلب به تنهایی قدر و قیمت و نرخ آن را می‌شناسد و تعیین می‌کند... اما، اما و اگر دارد.... اما اگر آن عشق به نگاه قیمت‌‌گذاری عقلانی، دیده نشده باشد... زیرا آن هنگام دیگر آن عشق، عشق نیست، معامله است بر سر عواطف و احساسات فریبکارانه‌ایی که به میل کسب اموراتی مادی، تبادل می‌شود...

همیشه برای تمثیل قیمت‌های قلبی عشق، نرخ قیمت دل مادر از همه واضحتر و شفاف‌تر بوده است. و پدر... مردی که بی‌فریاد و بی‌صدا، بی‌آنکه بهشتی در زیر پایش نثار شود ... و غرور مردانه‌اش را در بخاطر امرار معاش جگرگوشه‌هایش، زیر پا می‌نهد و گاهی تا سرحد تحقیر شدن پیش می‌رود....

***

باران شدیدی می‌بارید. چکمه‌های پلاستیکی آبی‌رنگی کوتاهی داشتم که پدر برایم خریده بود. اینطور موقع‌ها خیس شدن و سرما خوردن عادت همیشگی من بود. مادر طفلک فکر می‌کرد بخاطر جثه‌ی ضعیف و لاغرم، تحمل سردی هوا و بارندگی را ندارم، اما... نمی‌دانست ...

باران که می‌بارید چاله‌های کوچک و نیمه‌کوچکی که توی محله بود، پر از آب بارانی می‌شد که جوی آبی برای طی مسیرش نمی‌یافت. این عادت من بود که با لذت وصف‌ناپذیری چکمه‌های آبی‌رنگ پلاستیکی‌ام را می‌پوشیدم و دور از چشم بزرگترها، به کوچه می‌رفتم. همیشه دوست داشتم پا درون بزرگترین چاله‌ آبی که آن حوالی بود، بگذارم و با ذهن کودکانه‌ام دریایی را تصور کنم. آنوقت تا می‌توانستم در آن چاله آب بازی می‌کردم و به بالا پایین می‌پریدم. سرتاپایم مثل موش آب‌کشیده‌ای می‌شد، اما به هیچ‌کدام فکر نمی‌کردم، نه با غرلندهای بعداً مادر، نه ترس از فهمیدن پدر و ....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 شهریور 1395 08:04 ب.ظ
یکشنبه 7 شهریور 1395-07:35 ب.ظ



روز اول مدرسه ماندگارترین خاطره زندگی من بود. بین خانه ما تا مدرسه‌ای که پدر ما را در آن ثبت نام کرده بود، مسافت زیادی بود. مسافتی که نه جاده‌ای برای عبور و مرور ماشین در آن دیده می‌شد، نه خانه‌ای و آشیانه‌ای. منطقه‌ی مسکونی ما در اطراف شهری بود که تازه در حال شکل‌گرفتن بود. دشت ناهمواری فاصله‌ی بین دو خانه‌ی پدری و خانه‌ی آینده مرا وسعت داده بود. نمی‌دانم چرا آن زمان آنقدر فاصله‌ها با تمامی طولانی‍ بودنشان، کوتاه بود. گذر از خلوتی دشت و پستی بلندی‌های آن، دلهره‌ی به دل نمی‌انداخت. شیرین‌ترین خاطرات زندگی در عبور از آن مسیر بین مدرسه و خانه، برایم خلق شد. آن موقع‌ها خبری از سرویس ایاب و ذهاب مدرسه و اتوبوس و این حرفها نبود. پیاده‌رفتن‌ با جمع بچه‌های همسایه و خواهر برادرها و بازی‌های بین‌راهی آن جمع پرشور و شر، از بهترین فرصت‌های بود که زندگی نصیبم کرد. شیفت مدرسه ما همیشه صبح بود. گاهی واقعا لذت زیر پتو ماندن در صبح سرد زمستانی قابل وصف نبود. مادر صدایمان می‌زد تا برای خوردن صبحانه بیدار شویم و من که کوچکتر از بقیه خواهر برادرها بودم، خودم را به خواب سنگینی می‌زدم تا حداقل چند دقیقه‌ای بیشتر بخوابم.

اما نان گرم تنوری و حلیمی داغی که با روغن محلی چرب و چیلی شده بود همراه با بوی تند دارچین آنقدر شامه‌ام را تحریک می‌کرد که صدای قار و قور شکمم، رسوایم می‌کرد. و اینبار بی‌آنکه مادر صدایم کند، از فرط گشنگی، خودم را از توی رختخواب بیرون می‌کشیدم. مادر برای صبحانه‌ی سنگ تمام می‌گذاشت. وای چه لذتی داشت آن صبحانه خوردن‌های دور هم. من همیشه از بقیه بچه‌ها مرتب‌تر بودم. از شب قبل کیف و کتاب و لوازم فردای مدرسه را آماده می‌گذاشتم کنار میزی که نزدیک درب هال خانه بود. اما بقیه بچه‌ها صبح که می‌شد تازه یادشان می‌افتاد که بعضی تکالیف‌شان را انجام نداده‎‌اند. یکی دنبال جورابش می‌گشت و یکی خودکارش را نمی‌دانست کجا گذاشته. و بیچاره مادر بود که باز جور تنبلی‌های بقیه را می‌کشید و لوازم هر کسی را برایش آماده می‌کرد تا بچه‌ها راحت‌تر صبحانه بخورند.

نمی‌‎دانم وقت خلقت مادر، خداوند کدام بخش وجودش را به او هدیه داده بود که اینقدر مهربان و آرام بود. هر چه فکر می‌کنم بخاطر نمی‌آورم که مادر حتی یکبار از آن همه کار و تلاش برای نگهداری ما خسته شده باشد. گاهی که صدای تند و عصبی بعضی مادرها را دم درب مدرسه می‌دیدم، بُهت زده نگاهشان می‌کردم و برایم آن رفتار عجیب و غریب بود. هیچ‌وقت ندیده بودم که مادر اخم کند. یا با تندی حرف بزند. انگار اصلاً معنی عصبی شدن را نمی‌دانست. جسمش زمینی بود اما روحش متعلق به بهشتی آرام که تعلقی به خصوصیات انسانی نداشت. مادر فرشته بود. یک فرشته‌ی واقعی....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 7 شهریور 1395 07:36 ب.ظ
یکشنبه 7 شهریور 1395-06:03 ب.ظ



رنگ چشمای تو، عسلی بود. عسلی ناب گرفته شده از کندویی در دل کوهستانی بکر. شفاف و زلال. هیچ‌وقت ندانستی که از میان شیشه‌ی عسلی چشمانت، به تماشای زندگی می‌نشستم. شاید نگاهم پنج دقیقه هم نمی‌شد، اما به اندازه‌ی یک دوران زمین‌شناسی در آن زندگی می‌یافتم.

***

بله می‌گفتم.... بهار به بهار می‌گذشت و در این گذشتنها، من شکل می‌گرفتم. بازی‌های کودکانه رو به تمامی بود و صدای آرام مادر که می‌گفت: عزیزکم!. کم‌کم باید بری مدرسه. توی مدرسه می‌تونی دوستان زیادی پیدا ‌کنی. سواد خوندن و نوشتن یاد بگیری، در گوشم طنین‌ خوشی می‌نواخت. و من مات و مبهوت، چهره‌ی آرام و شیرین مادر را نگاه می‌کردم و در مغز کوچکم این جمله‌ها را تکرار می‌کردم. دوست... سواد... یاد گرفتن....

خوب به خاطر دارم یک روز پدر دست من و برادرم را که دو سالی از من بزرگتر بود گرفت و برای خرید کیف و کفش مدرسه با خود برد. اولین بار بود که بی‌مادر و با پدر به بازار می‌رفتم. دلهره‌ی عجیبی داشتم. همیشه در آن دوران از خود می‌پرسیدم: یعنی بابا هم مثل مادر من رو دوست داره!؟.

پدر چهره‌ی خشک و عبوسی داشت. پیشانی کوتاه پر از چین‌های عمیقی که با سگرمه‌های ابروانش بیشتر نمود پیدا می‌کرد. کمتر وقتی توانستم لبخندی بر لبانم پدر ببینم. همیشه در اینکه او نیز احساسی در وجودش نسبت به بچه‌ها و مادر دارد یا نه، مردد بودم!.

گاهی هم که خشمگین و عصبی می‌شد و صدایش به خاطر فشار کار و تهیه‌ی مایحتاج خانه به غرولند بلند می‌شد، مادر آراممان می‌کرد که: بچه‌ها بابا دوستتون داره!. از خستگی و فشار کاره که امروز قدری عصبی شده....

بین دو جنس زن و مرد در پدیده‌‌ای بنام زندگی، از لحاظ ریخت‌شناسی، تمایزها و تفاوت‌های وجود دارد. تفاوت‌ها و تمایزهایی که لازمه زن و مرد بودن آن‌هاست. اما با همه‌ی اینها، گاهی ورای خشونت ظاهری مرد، وجودی لبریز محبت و احساس پنهان شده است. عطوفتی سرکوب شده. سرکوبی که بخاطر فرهنگ محیط بر او تحمیل شده است. این وقت مواقع به یاد حرف مادربزرگم می‌افتادم.

یک روز جواد برادرم بخاطر کل‌کلی که با یکی از دوستان مدرسه‌ایش کرده بود، مسافتی زیادی را دویده بوده تا شرط خرید یک بستنی آلاسکا را از دورگردی که همیشه تو کوچه‌ پس‌کوچه‌های محله‌ی ما، بستنی می‌فروخت، ببرد. شب تازه متوجه کف پاهایش تاول زده‌اش شد. دردش می‌آمد اما جرأت گریه کردن نداشت. بغض فرو خورده‌ای که از مردمک چشمانش نمایان بود خبر از عمق رنجی داشت که او به سختی سعی در پنهان کردن آن داشت. با صدای بریده بریده‌ای به او گفتم: دردت میاد؟!. و جواد به علامت جواب مثبت فقط سرش را تکانی داد. بعد از اینکه صدایم را صاف کردم دوباره ادامه دادم:

خب!. اگه دردت میاد پس چرا گریه نمی‌کنی؟!!.

انگار حرف سردی بر روی درد گرم پاهایش که به سینه‌اش زده بود، حس کرد. متوجه شدم قطره‌ اشکی گوشه‌ی چشمش به تلألو افتاده، اما... نگاهم به دهانش برای شنیدن پاسخ دوخته شده بود که بجای صدای جواد، نوای حزن‌آلودی از پشت سرم شنیدم. مادربزرگ بود که به طرفم ما می‌آمد. بعد از آخ‌ و اوخی که هنگام نشستن بخاطر درد زانوانش از گوشه‌ی لبانش بلند شد، کنار جواد به متکای قرمزرنگ مخملی تکیه داد و گفت: گریه!. واه چه حرفا!. مگه مرد هم گریه می‌کنه.

مرد گریه نمی‌کنه. این جمله‌ی بود که همیشه از بزرگتر‌ها می‌شنیدم و باعث می‌شد مدام این سؤالات در ذهنم بگذرد:  مگر مرد درد نمی‌کشه. مگر مرد احساس نداره! چرا مردها وقتی درد دارند نباید گریه کنه.

حالا سالهاست می‌گذرد و دنیای کودکیم حضور ندارد تا ببیند که روزگاری شکل یافته است که مردها مدام گریه می‌کنند. گریه‌هایی که گاه در خلوت و تنهایی خویشتن، بی‌صدا، وقت شکستن‌های مکرری که با تبر تیز روزگار، بر قامت روحشان زده می‌شود، جاری می‌شود. گریه‌هایی که گاه آشکارا، بی‌اختیار، بر گونه‌های مردانشان، از دست نامردی‌های زندگی نقش می‌بندد.

گفتم گریه. گریه حالت عجیبی است بین حقیقت و بی‌حقیقتی. گریه هم مثل قدیمها صادق و بی‌ریا و خالصانه نیست. حتی این خصلت انسانی هم با تغلبات روزگار، شکلی فریبکارانه پیدا کرده است.


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
سه شنبه 2 شهریور 1395-07:40 ب.ظ



چه هوا نفس‌گیر می‌شود، وقتی که تو نیستی. حتی پُک زدن بر سیگارت خاطرات شیرین با تو بودن هم آرامم نمی‌کند. تو نباشی حال و حوصله‌ی شانه زدن به چند تار موی باقی‌مانده در گوشه‌ی این سری که گاهی واقعا بر گردنم زیادی می‌کند، هم ندارم. گاهی روحم آنقدر از بودن در  میان این همه ماده‌ی فیزیکی خسته می‌شود، که هوای یک دریچه می‌کند. دریچه‌ایی که از آن بتواند دنیای دیگری را ببیند. دنیای غیر از آنچه اکنون هست. دنیایی که در آن روح بتواند به راحتی نفس بکشد و کسی هم محکوم به نفس کشیدنش نکند. آهای روح، چرا نفس می‌کشی.

دوستی داشتم که هر گاه از نفس کشیدن روح برایش حرف می‌زدم، تعجب می‌کرد!.

چی می‌گی تو!. مگه روح هم نفس می‌کشه!!.

و من با لبخندی آرام به او می‌گفتم: مگر جسم هم نفس می‌کشه!.

نگاهی از سر حیرت به چشمان من می‌انداخت و من که آن لحظه، چشمان‌ میشی‌رنگش را می‌پاییدم که چطور مثل پاندول ساعتی در حال تیک و تاک زدن بود، برایش توضیح می‌دادم.

ببین، اگر نفس کشیدن مال جسم باشه، پس چرا وقتی انسان می‌میره و روح از بدنش خارج میشه، دیگه این جسم نفس نمی‌کشه. دوست عزیز جسم ما دریچه‌ایی برای روح ما که بتواند نفس بکشد. تماشا کند، .... . و او که کلی با مغز خود کلنجار می‌‎رفت سرش را به علامت متوجه نشدن موضوع به عقب و جلو حرکت می‌داد.

هر عقلی به اندازه‌ای که توان هضم کردن داشته باشد، توان خوردن دارد. و قدرت خوردن او به اندازه‌ی هضم کردن عقلش بود. و اینجا بود که گفتگو را با او خاتمه می‌دادم.

دیده بودم که گاهی نگاهی که زیبایی  یک ملکه باکره‌ی دوران‌های اساطیری را داشت، با فراز و فرودی که در روحش پدید می‌آمد، کدر و مات و بی‌فروغ می‌شد. نگاه یک روح معصوم به ناگاه به نگاه یک گرگ درنده، یک سیاستمدار زیرک، تبدیل می‌شد که سعی می‌کرد، حتا با نگاهش هم برای دریدن و خوردن استفاده کند.

دیده بودم که رنگ نگاه و چشم، با پرواز روح، با تغییر ضمیر، با فشار روان، تغییر می‌کند. اینجا بود که دانستم، یک ارتباط بسیار قوی میان روح و جسم وجود دارد که به قول شعرا، از کوزه همان برون تراود که در اوست.... ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 2 شهریور 1395 07:52 ب.ظ
سه شنبه 2 شهریور 1395-07:13 ب.ظ



زمان ناخواسته مرا پیش می‌برد. و من غرق در دنیای کودکی خود، با شوق و اشتیاق وصف‌ناپذیری لحظات کودکی را می‌بلعیدم. دنیای من پر بود از روزهایی با بازی‌های کودکانه و شب‌هایی پرستاره. شب‌ها دم غروب که می‌شد، پشت‌بام خانه‌ها با آب و جارو صفا می‌گرفت. خواهر بزرگترم گلیم نسبتاً بزرگی را که هر صبح تا شده در اتاق کوچکی که پدر به عنوان انباری وسایل اضافه بالای پشت‌بام ساخته بود، می‌گذاشت، بیرون می‌آورد و پهن می‌کرد و تشک‌های رنگارنگ پنبه‌ایی را که کمی هم وزن داشتند با دستان ظریف دخترانه خود بر روی گلیم کنار هم می‌چید. بعد ملحفه‌های سفیدی با نقش گل‌های کوچک آبی و بنفش، روی تشک‌ها می‌کشید. آخر سر هم بالش‌ها و پتوهای نازک تابستانی را کنار تشک‌های می‌گذاشت. جای هر کسی مشخص و معلوم بود. تشک من رنگی کرمی با خطوط نارنجی داشت که رنگش را خودم انتخاب کرده بودم. خیلی بوی پنبه‌ی تازه زده‌ شده‌ی آن را دوست داشتم.

شبها بعد از خوردن شامی که دم غروب دور هم می‌خوردیم. بالای پشت‌بام دور هم جمع می‌شدیم و از اتفاقات و خاطره‌هایی که در طول روز یا روزهای دیگر برایمان اتفاق افتاده بود، حرف می‌زدیم. آن جمع خانوادگی خواهر برادرانه، صفای خاصی داشت. از همه زیباتر خنده‌هایی بود که به هر بهانه‌ای بر لبها می‌نشست و تمامی نداشت. گاهی آنقدر صدای خنده‌های کودکانه ما بلند بود که از توی حیاط خانه صدای پدر را می‌شنیدم تا قدری آرامتر بخندیم. آن موقع پدر در حال گوش دادن به اخبار شبانگاهی از رادیوی کوچکش بود. پدر رادیوی قشنگی داشت که خیلی هم مورد علاقه او بود. چرم قهوه‌ای رنگی دور تا دورش را پوشانده بود که هر مدت با دقتی خاص، انگار که دست بر بالهای نازک پروانه‌ای می‌کشید، با کمی وازلین چرب می‌کرد تا مبادا ترک بر بالهای لطیفش بنشیند.

حالا که فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که چقدر دوران عجیب و خاصی بود. با آنکه حریم خانه‌ها از دید غیر اهل خانه محفوظ بود و بر در هر خانه‌ای پرده‌ای آویزان می‌شد تا چشم نامحرم و غریبه‌ای، درون خانه را نبیند، اما، روابط صمیمی همسایه‌ها، حریم نداشت!. همسایه جزو اهل خانه بود. کنار به کنار هم شبها بالای پشت‌بام خانه‌ها که فاصله‌ای هم با هم نداشتند و تنها پرچین کوچکی از هم جداشان می‌کرد، می‌خوابیدند و اکثرا بچه‌ها و زن‌ها هم از فرصت استفاده می‌کردند و مجالس شبانه‌ی گفتگوهاشان، تا نیمه‌های شب برپا بود. شب که به نیمه می‌رسید، از سنگینی پلک‌هایی که به سختی باز نگه می‌داشتیم، به درون رختخواب‌ها می‌رفتیم و با آن چشمان نیمه‌باز، ستاره‌های آسمان را تماشا می‌کردیم. هر چه به نیمه شب نزدیکتر می‌شدیم، خنکی هوا بیشتر می‌شد و نسیم نوازشگری بر صورتهایمان، دست می‌کشید.

اکثر شبها تشنه‌ام می‌شد. و مادر که از قبل فکر همه چیز را می‌کرد، هر شب کلمنی از جنس چوب‌پنبه‌ی فشرده‌ با روکشی از فلز نازک آبی رنگی، پر از آب و یخ بالای سرمان می‌گذاشت و هر شب همین سفارش را می‌کرد: تا صبح یه وقت تشنه نخوابین ها!. آب گذاشتم بالای سرتون تشنه شدین بلند شین بخورین!... مهربانی‌های مادر تمامی نداشت. مهربانی‌هایی که هیچ‌وقت در زمانی که باید می‌فهمیدیم و متوجه می‌شدیم، نفهمیدم. و قدر ندانستیم. ... ادامه دارد.  




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 2 شهریور 1395 07:52 ب.ظ






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic