تبلیغات
وبلاگ رسمی مریم دغاغله - مطالب زهره پیرزاده
تنها وبلاگ رسمی دانلود و اطلاع رسانی رمان های مریم دغاغله

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندهای روزانه

:صفحات جانبی

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

دوشنبه 22 مهر 1398-11:43 ب.ظ



دلنوشته
(پژواک دل)

تق‌تق در می‌زنند، گویی کسی پشت درب خانه‌ی زندگی ایستاده‌ است، مسافریست از راه نزدیک، همین حوالی... کنارِ کنج باغستان دل... دل، این دل، تلمبه‌ی همیشه بیدار جریان زندگی... پمپاژ مداوم روح مذاب زندگی در کالبد تن... دل، این دل، خانه‌ی خیر و شر، منزلگه حلول عشق با خون... دل، این دل، با آن قدرت عجیب در تحمل‌پذیری شکستن‌های مدام... بند خوردنیِ از جنس ترمیمیِ درجه یک، واقعاً مصالح ترمیم‌کننده‌ی ترک‌های ریز و درشتی که در هر ثانیه و لحظه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال و سال‌ها و عمر... بر تن نازک و ظریفش می‌نشیند، از چه جنسی است؟! فرمول تولید آن را پزشکان می‌دانند؟! کدام طبیب می‌داند؟! کدام طبیب می‌تواند؟! عجب مرهمی است! دست کدام فرشته مأمور ترمیم ثانیه به ثانیه اوست؟!

دل، این شکل صنوبری به ظاهر ظریف و نازک و نرم، عمریست روح مذاب زندگی را در تندیس آدمی، پمپاز می‌کند... بارها شکسته است، باور کن، خودم صدای شکستن‌اش را شنیدم... آن روز که بی‌صبرانه در انتظار لبخند تو بود... بیچاره بال و پر می‌زد و آرام و قرار نداشت پشت این میله‌های استخوانی زندان تن... حاشیه بروم... زیباترین محبس و زیباترین زندانی... قصه‌ی زندانی ساخته شده از جنس استخوان، با هشت میله در راست و هفت میله در چپ!... عجب محبسی! و زیباترین زندانی، دل... اسیر پشت این میله‌های قفسه‌ی سینه‌ی ما... دلتنگی می‌کند گاهی و تالاپ تلوپش بالا می‌رود و می‌خواهد بگریزد از این جای تنگ، اما آرام دم گوشش فرشته‌ی کوچکی که همزاد اوست، می‌گوید: رفیق، آرام بگیر اینجا تنها جای امن برای توست... این زندان امانگاه توست... فکر کرده‌ای بیرون مگر چه خبر است، حالا؟!... هیچ... خبرها همه اینجا به پیش توست...

لبخند می‌زدی چه می‌شد، هم‌نفس!... چیزی کم نمی‌شد از سفره‌ی مهربانیت... لبخند تو طلوع زندگی بود برای او... حیف تبسم نکردی و زندگی مُرد در کالبد او...

بار دگر هم صدای شکستن‌اش را شنیدم... وقتی در انتظار یک احوالپرسی تو بود... احوالپرسی از جنس صبح... ساده و دلنشین... فقط سلام تو کافی بود برای ادامه‌ی حیات قلبی که محتاج صدای تو بود... آهسته می‌گفتی سلام... هم‌نفس! ... چیزی کم نمی‌شد از سفره‌ی مهربانیت... احوالپرسی تو همراه آن جریان خون... می‌چرخید در رگ‌های وجود او... حیف نگفتی سلام و مُرد امید و برق نگاه او...

و بارها شکست و شکست، و می‌شکند مدام، هر ثانیه و لحظه و روز و هفته و .... می‌شنوم صدای این شکستن‌ها را در اطراف خودم مدام... آخر گوش دلم باز شده است برای شنیدن فرکانس‌های ریز و کم... شاید هم بلند و زیاد... آستانه‌ی گوش دل ما ناشنوا شده است به یقین...

سکوت لازم است اینجا... سکوتی ممتد و طولانی... با ارتعاشی ساکن از جنس خلاء... ساکت هم‌نفس! ساکت خموش... تا بشنویم صدای این همه خُرد شدن‌ها و شکستن‌های بسیار... واقعاً اگر تقدیر نانوشته اجازه می‌داد در یک لحظه، صدای فرکانس شکستن قلب‌های ساکنان زمین، شنیده شود از ورای این همه شلوغی بیهوده‌ی نسل آدمی، پژواک آن در آسمان هفتم هم، طنین‌انداز می‌شد... به یقین.. آری حتماً چنین می‌‌شد... نمی‌دانم واقعاً نمی‌دانم، سوادش را ندارم... اما می‌دانم دل فرکانسی دارد بسیار بالا... شاید مثل فرکانس‌های کهکشانهای راه دور... که از اول خلقت تا به امروز هنوز به ما نرسیده‌اند... و فرکانس قلب‌های ما در کهکشانها جاریست... از اولین روز شکستن اولین دل.... می‌رود صدای آن ... تا ناکجاهای دور... و پژواک آن باز می‌گردد به سوی ما... بعد از برخورد با بال‌های تنومند فرشتگانی که نگهبان آسمان‌های نمی‌دانم چندم‌اند... حتماً ارتعاش آن شکستن‌ها آنقدر قدرت دارد که فرشتگان می‌ترسند باعث ترک انداختن بر دیواره‌ی عرش خدا شوند... پس می‌گشایند بال‌های رویایی خیال‌انگیزِ وهم‌انگیزِ تن نورانی‌شان را برای برگرداندن آن انعکاس تلخ... به سوی ما... دل بشکند، بد صدایی دارد... فرکانس آن می‌دراند تمام پرده‌های مابین آسمان‌های هفتگانه را... و پارازیت می‌اندازد میان صفوف‌ ذکرگویان ساکنان شهرهایی از جنس نور... و می‌هراسند از انعکاس تلخ آن... و باز می‌گردانند بازتاب شکستن‌اش را به سوی ما... ما اهل زمین... با این ناشنوایی مدام... گوش‌های ناتوان در شنیدن فرکانس قلب‌های هم... بد بازگشتی دارد صدای شکستن دل... وای از آن لحظه که دیواره‌ی بال فرشته‌ای آن را به سوی ما بازگرداند...

هم‌نفس، هم‌خاک و ‌هم‌زمین... بس کنیم این همه هیاهوی بی‌حاصل و نشکنیم قلب‌های هم... با تبر نامهربانی از جنس کینه و آز... با تیزی نفرت و حسد... ساده است فرمول زندگی... یک سلام بعلاوه یک تبسم و بعلاوه صدای مهرگونه‌ای از سفره‌ی مهربانیت که تقدیم می‌شود...

هم‌نفس سلام...

                                                                                                زهره پیرزاده

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 23 مهر 1398 01:11 ب.ظ
پنجشنبه 18 مهر 1398-11:42 ب.ظ



دلنوشته

آنجا که خُرد می‌شوی در زیر سنگ‌آسِ خیانت و دروغ، یک راست و صداقت هست که آرامش‌ت می‌بخشد و نگهت می‌دارد.

آنجا که آتش‌صفت می‌‎سوزی از ریا و فریب آشنایان نزدیک و دور، یک مهرِ بی‌آلایش و پاک، صفایت می‌بخشد و نگهت می‌دارد.

آنجا که زخم خنجرِ نامردی فرومایگان حقیر، می‌بُرد بند بندِ دل معصوم و بی‌پناهت را، یک مرهم التیام‌بخش پُرشفا، درمانت می‌کند و نگهت می‌دارد.

آنجا که وجودت را انفجاری بزرگ از تحمل این همه کوچک‌اندیشانِ بدفکر، چشمانِ بی‌نگاه، گوش‌های بن‌بست، زبان‌های گویا به ریشخند و بدگو، روندگان بی‌هدف، جمجمه‌های خالی از فکر، قلب‌های مأمن شده برای اندیشه‌های پلید ظلمت‌ساز، روح‌های پوسیده در ویرانه‌ی کالبدِ آزمندی و حرص، وجودهای بی‌تنفس و مرداب‌گونه، ذهن‌های پر شده از ویروس‌های دویدن‌های شتابان به سوی نشخوار روزمرگی‌های لبریز از نوشیدن و پوشیدن و خورد و خوراک تن، غوطه‌زدن‌های مکررِ هر روزه‌ی تصمیم‌های نادرست خِرد‌های کوتاه‌ متعفن، عوعوی سگ‌صفتان شیطان‌رفیق، سایه‌های پریشان‌ِ تزویر و تمجید و تقدیس و تصویرسازی بت‌های عصر مدرن، خارش سهمگین طوفانِ غم و اندوه چه کنم‌ چه کنم‌های مداوم وسواس خناسی که از درون چنگ می‌اندازد بر روی سینه‌ی منزلگاه تجلی نور یار، و ... دیگر... دیگر.. تهدید می‌کند، و می‌خواهی فریادِ دلخراشِ جگرخراشی برکشی برای دریدن این همه حجابِ سیاه‌صفت بین تو و او... و دیوار دنیا بشکنی و عاجز می‌شوی با تمام قدرتی که در تو نهاده شده برای پروردن عشق، و سکوت می‌کنی و فریاد در تو حبس می‌شود و حس به دوش کشیدن سنگینی کوهی بر شانه‌هایت، خم می‌کند بال ظریف عزت‌نفس و شأن انسانیت را، ناگاه یک نسیم بی‌حضور باد، یک نوازش بی‌حضور دست، یک بوسه‌ی بی‌حضور لب، یک سیرابی بی‌حضور آب، یک روشنی بی‌حضور خُور، یک مهر بی‌حضور مادر، یک مستی بی‌حضور می، یک پرواز بی‌حضور بال، یک آرامش بی‌حضور مُسکن، آرام‌ات می‌کند و آرامش‌ات می‌دهد. گویی دست مهربان او از بالاترین جایگاه او که ورای تصویر عقل آدمیست، برای نوازش جان و تن خسته و زخمی تو، فرود می‌آید به سوی تو... اینجاست که می‌فهمی فقط یک عشق، یک مهر، یک مهربان، یک نزدیک، یک صداقت و راستی ناب، نزدیکتر از همه، کنار توست... به سوی توست... برای توست.... آرام می‌شوی و کولاک این همه سیاهی، پر می‌کشد مثل یک کابوس شب‌... بیدار می‌شوی و آرام می‌شوی و نفس تازه می‌شود و از نو شروع می‌کنی... عاشقی را... زندگی را... اما دلت در هر لحظه‌ی زندگی پر می‌کشد به سوی او... برای او...

و دیگر هیچ نمی‌خواهی... که با او مست‌ترین مستان عالمی...

 

                                                                                      زهره پیرزاده




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 19 مهر 1398 06:47 ب.ظ
سه شنبه 16 مهر 1398-11:33 ب.ظ



دلنوشته

هوهوی باد در دالان وجودم پیچیده است و زوزه‌ی سوزِ سردی در آن، سیهه می‌کشد. ترس همچون بختکی سیاه راه نفس بر من بسته است. ترس بی‌تو بودن، بی‌تو ماندن.

من که از تمام گنج‌ها و ثروت‌های این دنیا فقط دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم پنهان است، از بی‌تو بودن می‌ترسم، از بی‌تو ماندن هم...

می‌ترسم به خاطر خالی بودن دهلیز وجودم از هر طراوات سبزی، تنهایم بگذاری. ببخش بارانی نبود تا ببارد و این دانه‌ی سحرآمیز نشأت بگیرد، سبز شود و طراوت بیافریند.

دلم می‌خواست بذری می‌بودم، نهفته در دل زمین، زیر خروارها خاک مدفون. نه از تاریکی آنجا می‌ترسیدم نه از سکوتش. نه اصلاً  آنجا نه تاریک است و نه ساکت... لبریز هیاهوست... صدایشان را می‌شنوم. صدای نفس کشیدنشان را... صدای حرکت آرامشان وقت زاد شدن... بذرها را می‌گویم.

در آن زیر، پایین خاک‌های مرطوب و نم‌دار، زندگی جریان دارد. حتی بیشتر از روی زمین.

من دانه بذری در التهاب رسیدن به جریان آبی از بارشی آسمانی... راستی چرا آسمان بالا با زیر خاک اینقدر رابطه‌ی نزدیک و عجیبی دارد؟!

ساکنان روی زمین، تشنه‌ی باران و بوی تازگی آن‌اند. عاشق صدای نم‌نم‌اش و روح با آن تازه می‌شود. و دانه بذری خُرد به زیر خاک نرم زمین، باران را بیشتر دوست می‌دارد، باران حیات اوست برای رویش و رسیدن به نور، به اوج. نور غذای من، غذای همه است. اصل من است، تشنه‌ی آب و خاک و نور منم، انسان. و من انسان، بذری بر روی خاک، برعکس نبات و هر موجود جوانه‌زننده‌ایی... که هست به زیر خاک.

آب رویش من کجاست؟! من دانه‌ی سحرآمیز تو در بطن وجودم نهفته است، آب می‌خواهم، بر روی این خاک، تا جوانه زنم، نور هم هست، نور تویی، ای نور آسمانها و زمین، آب می‌خواهم، خاک هم هست، نور هم هست، دانه هم هست، دانه در بطن وجودم نهفته است، اما آب کجاست؟!

در سفر شدم همراه با دانه‌های بسیاری به زیر خاک، تا یاد گرفتم رسم سفر ز خاک...

نفس می‌کشد دانه در آن زیر، در آن تاریک روشن عجیب، تا وقت شکفتن تنپوش سفت و سخت‌ش، سر بر زند جوانه‌ی هویتش به آرامی یک خواب. و بشکفد ماهیتش برای رسیدن به روی خاک... تو چیستی همسایه‌ی من؟ گفت به پیج و تاب، با کرشمه‌ای به ناز، من یک گل محمدیم خوش بو و خوش رنگ و خوش نقش... تو چیستی؟ گفتم هنوز نمی‌دانم رفیق...

آنطرفتر از ما دوتا، همسایه‌ی دیگری با شوق، چون شنید گفتگوی ما، گفت، من بگم کیستم؟ گفتم بگو، گفت: درختم، کاج، بلند قامت و سبز، روی به سوی آسمان دارم همیشه سرفراز... تو کیستی؟! گفتم هنوز نمی‌دانم عزیز...

یکهو صدایی آمد از پشت سر، با کمی فریاد اما نه آهسته‌تر، من بوته‌ی جالیزیم، خیار، ترد و پرخاصیت و شیرین‌نگار... هستم و ماهیتم همین است و بس، اما تو چیستی؟ هان! گفتم هنوز نمی‌دانم خیار...

شاید نباید می‌آمدم اینجا از ابتدا، اینجا میان جمع شما، نفس‌های بسیار در این پایین خاک، همهمه‌ی شکفتن و رفتن به روی خاک، مشکل کجاست خدا؟! اینها همه می‌دانند و من نمی‌دانم، که کیستم و چیستم؟! آمدم چکار؟!

خاک که هست، و دانه‌ی سحرآمیز تو درون من و نور... پس آب رویش من کجاست؟! چون بشکفم به یقین معلوم می‌شود ماهیت و هویت من برای من...

ای نور، به سوی نور رفتن کار همه‌است، ای تو نور آسمانها و زمین، بتاب... من محتاج بارشم، بارانی از جنس تو... تا بشکفد این دانه‌ی سحرآمیز وجود من... معلوم شود ماهیت و هویت من کجاست...

 

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 16 مهر 1398 11:34 ب.ظ
جمعه 12 مهر 1398-11:04 ق.ظ



دلنوشته

چه بخواهی چه نخواهی می‌گذرد و آنچه گذشت، غیرقابل بازگشت. کاش زمان ریسمانی داشت، تا هر وقت دوست می‌داشتیم، از حرکت و پیش رفتن، نگهش می‌داشتیم. صبر کن زمان، اینجا من یک غلط املایی در دیکته‌ی زندگی نوشته‌ام، بگذار با پاکن غلط‌گیری سرنوشت، پاکش کنم. لطفاً صبر کن، اگر لحظه‌ی بعدی شد، نمره‌ی زندگیم کم می‌شود. غلط‌هایم بسیارند تو که نمی‌خواهی من رفوزه شوم.

ریسمان زمان را که در دست داشته باشی، راحت تجربه‌ی الان‌ات را بکار می‌گیری و به سراغ اشتباهاتت می‌روی. بله اینجا، اینجا نباید دوستی ظاهری این به ظاهر دوست را باور می‌کردم و اعتماد می‌کردم. خوب پاکش می‌کنم. اما اینجا، بله اینجا نباید این تصمیم را می‌گرفتم، خوب این را هم حذف می‌کنم. آها، این یکی، نباید در این لحظه، این دل را می‌شکستم، آهِ شکستنش بدجور دامان زندگیم را گرفت، بگذار این را هم پاک کنم. وای اینجا را ببین، در این لحظه بی‌خودی شک کردم، اصلاً ماجرا آن طور که من گمان کرده بودم، نبود. خوب پس این را هم پاک می‌کنم. آخیش چقدر خوب شد، حالا غلط‌های دیکته‌ی زندگیم کمتر شد.

دنیا، تو چطور؟! ریسمان زمان را در دست داری؟! یا ریسمانش از دستت دَر رفته است و تند تند، شتابان در حال رفتن است.

آخی دنیا، ناراحت نشو قصد مسخره کردنت را نداشتم. آخر آنطور که من می‌بینم گویا ریسمان زمانه و زمانت از کف دستت در رفته است! هر کسی ساز خودش را می‌زند. یک کره زمین که بیشتر نیستیم در این اقیانوس بیکران پر از کهکشانی که شناور در آن غوطه‌وریم. اما همین یک زمین، حسابی کلافه‌ات کرده است! کنترل کردنش برایت سخت شده است. می‌پرسی از کجا فهمیدم؟!

خوب از حرکت تند و شتابان عقربه‌های زمان‌سنج‌ات. تا دیروز که بچه بودم اوه چقدر باید کلافگی می‌کشیدیم تا بهار تابستان شود و مدرسه‌ها تعطیل و کیف بی‌مشقی و صبح‌ها زیر ملحفه‌ها خواب ماندن را بچشیم. بعد چقدر باید حوصله می‌کردیم تا دوباره مدرسه‌ها باز شوند و این روزهای گرم و کشدار تابستان تمام شود و از بلاتکلیفی‌های تابستانه خلاص شویم. تازه آنقدر زمان طول می‌کشید تا نوروز بیاید. وای نوروز! چه شیرین و دلچسب بود آن لباس‌های عید را پوشیدن و از خانه عمو به خانه‌ی خاله رفتن...

خلاصه آقای دنیا، از وقتی حرکت تند لنگِ عقربه‌های زمانت را دیدم که از تن گرد و تپلی‌اش جلوتر می‌دوند، فهمیدم یک خبرهایی هست، که ما بی‌خبریم. بله دیگر، ریسمان از کف دستان مبارکت در رفته است و آشوبی بر این کره‌ی سبزآبی به راه افتاده است که نگو و نپرس.

کلاغ همسایه دیروز، با انرژی سوختی یک شاتل فضایی سوخت‌گیری کرده بود و آنقدر ذوق و شوق دیدن آسمان هفتم را داشت که طفلکی یادش رفته بود، چترنجاتش را برای احتیاط با خودش ببرد. آسمان هفتم پیشکش، در همان آسمان اول وا مانده بود. می‌گویی از کجا می‌دانم؟!

خوب وقتی سفر نیم‌ثانیه‌اش را ناتمام گذاشته بود تا عجایبی را که از آن بالا دیده بود، برای همسرش تعریف کند، ناخواسته شنیدم. آخر این دوتا کلاغ شیطان‌بلا، عادت دارند بساط گفتگوهای شبانه‌شان را روی لبه‌ی تراس زندگی من، برپا کنند.

جانم برایت بگوید، می‌گفت که بلبشویی را از آن بالا، روی کره‌ی زمین دیده است. موجودات قد و نیم‌قد فضایی و کهکشان‌های راه دور با چپس و پفک و تنقلات، بر پشتی اتمسفر لم داده بودند و به تماشای فیلم‌های اکشن زمین ما نشسته بودند. البته بیچاره زبانشان را نمی‌فهمید اما از حرکات متعجبانه چشم و ابرو و دست بر دست کوفت‌نشان متوجه می‌شد که در مورد ما و زمین ما چه فکر می‌کنند و چه حس و حالی دارند.

می‌گفت وقتی مجلس گرمِ تماشاخانه‌ی آنها را می‌بیند، سفر فضایی را لغو می‌کند و کنار آنها می‌نشیند تا ببیند جریان از چه قرار است. از قضا صحنه‌هایی را دیده است که باعث نگرانیش شده و برای همین با سرعت به لانه‌ی کلاغ‌خانم برگشته است تا دست زن و بچه‌اش را بگیرد و همراه خود از دیار زمین به سرزمین‌های ناشناخته‌ی آسمان کوچ کند.

خانم کلاغ از او می‌پرسد: مرد مگر آن بالا چه دیدی که یک هویی ترس برت داشته است؟!

کلاغ‌جان همسایه‌ی ما هم به خانم محترمه گفت که: خانم خبر نداری، ما تماشاخانه‌ی آدم فضایی‌ها شده‌ایم! از بس این آدمیزده این پایین فیلم اکشن پخش کرده است، آنها خوشش آمده و دور زمین ما بساط تماشا برپا کردند.

خبر نداری خانم، من از آن بالا دیدم، موشکی از شرق به غرب می‌رفت تا سفیدی را نیست کند، خمپاره‌ای را دیدم از غرب به شرق می‌رفت تا سیاهی را ناک‌اوت کند. کاتیوشایی می‌غرید و خشم می‌پاشید تا در جنوب کوتاه‌قدان بر فنا شوند، از آن بدتر، توپی سربی از جنوب به شمال شوت می‌شد تا بلندقامتان درو شوند. خانم‌جان بر زمین آشوبی برپاست، آدمیزاده در حال انقراض نسل خود است. اینجا دیگر جای ما نیست. بابالنگ‌دراز زمان هم لنگ عقربه‌هایش را بر کولش نهاده و تند تند می‌دود تا از این معرکه جان سالم بدر ببرد، خوب اینجا دیگر چه جای ماندن است!

تازه خانم خبر نداری، آمیزده به آب و هوای زمین هم رحم نکرده است! آخ خانم طفلک زمین، اگر می‌دیدی چطور آن رنگ ناز و قشنگ سبزآبی‌ش از شدت فشار همه‌طرفه و همه‌جوره بر تنش، کبود کبود شده بود.

خانم جان اینجا دیگر جای ماندن نیست. سوخت هسته‌ایمان را می‌زنیم و راهی زمین دیگری می‌شویم.

خوب دنیاجان، اینطور بود که فهمیدم اصل قضیه از دست مبارکت در رفته است، تو دیگر یارای کنترل آدمیزاده را نداری، اصلاً این بشر اگر حرف‌گوش کن بود که حرف خدا را گوش می‌کرد. بچه پُر روتر از او دیده‌ایی!، صاف و شق و رق می‌ایستد در روی خالق خودش و به او می‌گوید به تو چه! صاحب‌اختیارم هر طور دلم بخواهد، هر طور دوست دارم و میلم بکشد!. عین‌هو بچه‌ی مرادخان که از وقتی چشم‌ش به جمال مدرنیته باز شد، در روی پدرش می‌ایستد و می‌گوید: به تو چه من انسانم و صاحب‌اختیار.

البته قربانش بروم خداجان هم زیادی این آدمیزاده را پر رو کرده است با این اختیار همه جور دادن به او. فکر کرده دیگر زمین فقط مال خودش است و بس. نه گلی، نه گیاهی، نه دریایی، نه جنگلی، نه پلنگی، نه کوهی، نه دلفینی، نه اسبی، نه حتی حضرت جنی از دست او و کارهایش در امان نیست. برای همه تعیین تکلیف می‌کند و به میل خودش زندگی همه‌ی این موجودات بیچاره را به نفع خودش، به باد فنا داده است.

یکی نیست به او بگوید آخر بشرجان، ای آدمیزاده، تو که جانت به نفسی از اکسیژن بند است که اگر برنیاید، خفه می‌شوی. آنقدر عاجزی و ناتوان که پشه‌ایی را هم نمی‌توانی بیافرینی! آنقدر ضعیفی و بی‌قدرت، که نمی‌توانی جلوی مردنت را بگیری، خیلی هنر کنی با کلی خرج دکتر و دارو و طب صنعتی و سنتی، پوست صورتت را بکشی و دماغت را تیز کنی. خیلی هنر کنی کلی رژیم مفید غذایی بگیری تا چند روزی و چند لحظه‌ای بر طول عمرت بیافزایی، آخرش چه؟! میمیری و قدرت نمردنت را نداری! آن وقت توی عاجز، ببین با این زمین و ساکنانش چه کرده‌ای! انگار ارث پدریت است و فقط مال خودت! عجب رویی داری آدمیزاده!

خلاصه دنیاجان، نگو که نمی‌دانم و حواسم نیست، که هست. می‌دانم حضرت آدمیزاده جز به نفع خودش قدمی برنمی‌دارد. زبانش دراز که من برق اختراع کردم زمین روشن شد، خوب در عوضش چراغ همسایه‌اش را خاموش می‌کند و تاریکی به جان دلها می‌اندازد. می‌گوید از کلی اختراع و ابتکار مغز و عقل و هوش من زندگی اینقدر راحت شده است!

دنیا جان کو راحتی؟! والا که آن زمان موجودات بی‌اختراع و ابتکار در آسایش و آرامش بیشتری زندگی می‌کردند. کی چشمه‌ها و رودخانه‌ها اینقدر پر از فلزات سنگین و آلودگی میکروبی بود؟! کی دشت‌ها اینقدر خشکیده و بی‌آب و علف بود؟! کی منابع زمین اینقدر منقرض شده بود؟! کی این همه حیوان بیچاره بی‌آسایش و آرامش بود؟!

یکی نیست به او بگوید نخواستیم باباجان، بی‌تمدنیت را بچسبی بهتر است!

تو تمدن می‌خواهی چکار، آخر آدمیزاده‌ی مغزفندقی، ابزارت و اسبابت پیشرفت کرده، اخلاقت که نه! شعورت که نه! فهمت که نه! رو به افولی اینوری! اگر غیر از این است چرا هم به هم‌نوعت آزار می‌رسانی هم به بقیه‌ی ساکنان زمین.

دنیا جان من تو را درک می‌کنم که ترسیده‌ای و قصد فرار داری، اما جان چشمان آن آهوبره‌ی کوچکی که همه‌ی این‌ها را نمی‌داند و با عشق هنوز در دامان صحرا می‌دود تا شادی کند و نفس بکشد و زندگی باز هم با دویدن‌های او جاری باشد... بیا و فکر بکن چطور می‌شود کار را درست کرد!

چطور می‌شود کار فرهنگی کرد و به گرگ درنده‌ی وجود آدمی یاد داد، که دریدن برای یک لحظه سیرت می‌کند، اما یک عمر، تنهایی برایت به ارمغان دارد. به آدمیزاده یاد داد تا کوتاهی نباشد، بلندی معنا ندارد. تا سیاه نباشد، سپیدی بی‌رنگی بیشتر نیست. به آدمیزاده یاد داد، جنوب و شمال دو برادرند از یک خون و رگ و ریشه، و شرق و غرب دو خواهران از یک عاطفه و مهر و محبت. به آدمیزاده یاد داد با کوچک کردن دیگری، بزرگ نمی‌شوی. با خرد کردن کسی رشد نمی‌کنی، با بد دیدن و بد گفتن، زیبایی نمی‌بینی و نمی‌شنوی. به آدمیزاده یاد داد فیلم اکشن، عطش قدرت‌طلبیت را سیراب نمی‌کند، چون قدرت در قلب مهربان و روح با گذشت و هوای همدیگر را داشتن است.

دنیاجان، با همه‌ی اینها که گفتم، آدمیزاده ذاتاً بد نیست، ذات خوبی دارد، راه می‌خواهد و راه‌بلد... وگرنه فطرت الهیش همیشه از زیر خاکستر هیاهوهای زمانه چون برخیزد، آب رحمتی بر جان همه‌ی موجودات می‌ریزد، چون انسان است و انسان برای مهربانی و خوب بودن آفریدن شده است..

دنیاجان، آدمیزده خودش را گم کرده است، وگرنه ذاتاً خوب است... و به گل و پروانه و باغ مهر می‌ورزد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 03:50 ب.ظ
چهارشنبه 10 مهر 1398-03:07 ب.ظ



دلنوشته

من کجا خبر از عالم خاکی داشتم! من کجا! اینجا کجا! جان و تن و دنیا کجا!...

ذره‌ای بودم مأنوس به یک روزن نور... که از برق نگاه تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

همه معنای وجود و بودنم این بود که نام تو الفت من بود، بی‌دعا، بی‌ادعا، بی‌صدا...

من کجا! درد کجا! رنج دل و سوز شب و دوری و هجران کجا! ...

من کجا!، عقل کجا! فلسفه و جهل کجا!...

من کجا! عشق کجا! مستی از باده‌ی دستان خُم یار کجا!....

من بودم و یک روزن نور... که از حنجره‌ی پرفیض تو می‌تابید به من، بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌جهان...

ناگه نمی‌دانم چه شد، بسته شد آن روزن زیبا و فرو افتاد در ظلمت ناکجاآباد دنیای دَنی...

هول‌انگیز شد وجود، حیرت‌انگیز شد بود...

من کجا و تنهایی بی‌روزن و نور کجا!....

من بودم و انسی که به تاریکی دنیای عدم، بین ما بود، بی‌نماز، بی‌سجود، بی‌مشرب و مشروب و صدها فاصله‌ی حُجب‌انگیز ....

من بودم و تو و دگر هیچ....

از کجا آمد این همه صورت و رنگ؟!

از کجا آمد این همه صلح و جنگ؟!

از کجا آمد این همه هم‌ذره‌ی دنیای عدم، که فاصله انداخت میان من و تو؟!...

من شدم کودکی تنها میان باغ خشکیده‌ی دنیا که به دنبالِ فریب آن چهره‌ی زیبا، پی تو می‌گردم...

تو که من بودی و من تو، پس چه شد فاصله افتاد؟!...

من میان لای دستان تو چون گربه‌ی نازی که به سرانگشتان مهر تو سیراب نوازش بودم، پس چه شد فرو فرستادی مرا در هبوطی بی‌سرآغاز، بی‌‎سرانجام...

بی‌سرآغاز، چون سرآغاز تویی، ای بی‌شروع و مبدأ و نقطه‌ی نخستین...

بی‌سرانجام، چون سرانجام تویی، ای منتهای هر چه بودن، هر چه ماندن، لاانتها...

اینها را همه من می‌دانم، چون تو تعلیم نمودیم در آن روزی که از مأمن امن، خارجم کردی پی یافتن نخود سیاه...

همه چیز که تو بودی، همه چیز که آنجا بود! پی جستجوی چی آمدم اینجا؟!...

شاید به گمانم هدفی داشته‌ایی که من از آن بی‌خبرم...

می‌دانی قصه‌ی من و تو با ‌شباهت هست با قصه‌ی آمیزاده، حسن کچل!

من آن حسن کچل خوابیده در آن مأمن امن ... و تو آن مادر دلسوزی که با فریب سیب سرخ، خارج از خانه نمودیم پی یافتن چل‌گیسی، تا رقم زند دست تقدیر تو عشق...

کچل بودم و تنبل... و فقط کارم نشخوار کردن نوری بود که از آن روزنه‌ی کوچک لطفت می‌بارید به من...

و تو آن مهر بی‌پایانی که خواستی بنمایی به من... روزنه‌ها بسیارند و هستی تنها یک روزنه نیست...

و نشانم بدهی چل‌گیسی از جنس بلور... بلوری از جنس روح... روحی از جنس عشق...

آری، آری... این همان است... همان سیب و همان خانه و همان کوچه...

حسن کچلم من، که با فریب سیب سرخی، از خانه‌ی بهشتی‌، راهی کوچه‌ی دنیا شده‌ام...

و قرن‌هاست پی چل‌گیس خودم می‌گردم...

ای تو چل‌گیس زیبای وجود... من نادان به هوای عشق... پا در بیغوله‌ی این کوچه‌ نهادم...

کوچه‌ها گشتم و کوچه‌گردی شد مرامم...

حال کو، حال خوش و نشخوار نورانی و آن مأمن امنی که در آن آسوده در خواب خوش عدم بودم...

کوچه‌گردی شد مرامم...

کوچه‌ی دنیا بد جاییست خدا...

نه ته‌اش پیداست نه ابتدا....

خانه‌ی دلها در این کوچه همه رنگ بلاست... خالی از لطف و صفاست...

می‌بُرند از هم نان... می‌بَردند از هم آبرو... می‌کِشند هم را پای چوبه‌ی دار...

دست تقدیر تو چون این را خواست... من نگفتم چیزی... که نمی‌دانستم آخر کار کجاست؟!

من نگفتم چیزی مثل آن فرشته‌ای که گفت چیزی... و شد نامش ابلیس...

من حیا کردم و شور عشق در سرم گرما داشت...

من جوان بودم و مست... پی شور و شر بودم...

آمیزده‌ی تازه‌ ساخته‌ی دست تو بودم...

جوان بودم و مست... نمی‌دانستم... پی این شور و شر رفتن، دل‌شکستن‌های بسیاری دارد... دل‌‎بریدن‌ها هم...

بازم گردان به آن خانه‌ی امن....

من همان روزنه را می‌خواهم...

و همان دنیای عدم...

بازم گردان چل‌گیس زیبای ازل....

خانه را می‌خواهم...

بین ما فاصله نبود... بازم گردان...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 10 مهر 1398 03:14 ب.ظ
یکشنبه 7 مهر 1398-02:32 ب.ظ



صدای قژ قژ باز شدن درب فلزی راهروی پشت‌سرم، خبر از آمدن تازه واردی می‌داد که ساعت‌ها منتظرش پشت این پنجره‌ی خاک خورده ایستاده بودم. اینجا همش دیوار بود و کنار پنجره بودن، غنیمتی بود که به راحتی نمی‌شد پیدا کرد.

درد بدی در ذهنم جاری بود. درد عجز و ناتوانی از نتوانستن. برای یک انسان هیچ دردی سخت‌تر از این نیست که نتواند قدمی رو به جلو بردارد و از سکونی که در آن گیر افتاده است، خارج شود.

هوم هوم صدای دسته پرندگانی که در فصل کوچ، به سمت آشیانه‌ی جدیدشان راهی بودند، از آسمان در گوشم طنین می‌انداخت. چقدر در این لحظه دوست داشتم یکی از آن‌ها بودم. همیشه از بچگی عاشق پرواز بودم. اوج گرفتن را دوست داشتم. حس از بالا به زمین پایین زیر پا نگاه انداختن لذتبخش بود. حس رهایی، آزادی، در قید و بند هیچ‌چیز نبودن. از همه مهم‌تر با فکر از زمین کندن و کنده شدن، حس سبکی و بی‌تعلقی خاصی در ذهنم نقش می‌بست.

لحظاتم این روزها، زخم‌دار شده‌اند. زخم تند و تیز و تلخِ سکوت و سکون.

دست گرم احمد که بر شانه‌ام نشست، کمی آرام شدم. خوب بود که در این شرایط او اینجا کنارم بود. احمد را از دوران سربازی می‌شناختم. جوان خوش‌نقشِ خوش‌زبانی که کم‌و بیش می‌دانستم اهل صفا و صداقت است.

احمد که آمد، سری به آرامی تکان داد و گفت:

- هی مرد!، چی شده‌؟! چرا از دیشب تا به حالا چیزی نخوردی!.

حال وحوصله‌ی توضیح نداشتم اما به حرمت صفای دلش گفتم:

- بدجور خسته‌م، احمد....

دو ضربه‌ای با کف دستش بر شانه‌ام زد و گفت:

- خسته‌دل نباشی پهلوان. صبر کن چیز زیادی باقی نمانده. بی‌حوصلگی نکن. این چند وقت هم می‌گذره و تموم میشه. خوب حالا بگو چکارم داشتی؟.

بی‌صبرانه منتظر شنیدن بود. نگاهش کردم. چقدر از آن روزی که بعد سال‌ها در میان دخمه‌های تاریک و نمور این ناکجاآباد زندگی، دیدمش، رنجورتر و خسته‌تر به نظر می‌رسید. چند تار موی سفید کنار شقیقه‌هایش، حالا انبوهی از نقش سپیدی بود در میان دو سه تار موی سیاه باقی مانده‌اش که احتمالا همین‌ روزها هم رنگ می‌باختند. درد یک مرد درد بدیست، دل و جانش را می‌سوزاند اما باز هم تظاهر به خوب بودن می‌کند.

- پس چی شد، نگفتی که؟!.

این جمله را احمد با حالتی از کلافگی به خاطر سکوت ممتد من گفت.

- احمد!. بعد از رفتن من تو اینجا چه می‌کنی؟.

- خوب هیچی، به انتظار می‌گذرونم تا نوبتم برسه.

- انتظار!؟. تحملِ تحمل انتظار کشیدن رو داری؟.

- خوب، پس این همه سال اینجا چه کردم؟. خوب انتظار کشیدم دیگه.

****

درد تلخ گریه یک مرد پشت میله‌های زندان بعد از یک ملاقات کوتاه‌مدت با عزیزانش که چشم براهش آنسوی میله‌ها و دیوارهای حصار زندان، دربند و اسیرتر از اویند، کشنده‌تر از هر دردیست. زندانی که باشی، تنها تو در بند نیستی، که عزیزانت هم آن سوی زندگی، حس خوش رهایی ندارند. مگر می‌شود شاد و رها باشی وقتی عزیزت در گوشه‌ی چهاردیواری محبس، زهر تلخ اسیر بودن را هر روز می‌چشد.  

نمی‌دانی چه حس زجرآوری دارد دیدن زندانی که در مسیر بین جایگاه ملاقات تا بندگاه او، با یقه‌ی لباسش اشکهایش را پاک می‌کند تا مبادا نه هم‌بندهایش اشکش را ببیند و نه عزیزان در جایگاه.

خرد شدن هر روزه‌ی زندانی را میان تلاطم چه کنم‌های مداومش که از ذهن خود می‌پرسد، جز یک زندانی نمی‌فهمد و حس نمی‌کند. پیری زودرس کمترین ارمغان آن است. تا پایت به زندان نرسیده باشد حال و هوای آن را نمی‌فهمی. حتی شاغلان در آن هم، به نوعی اسیر و زندانی آن چهاردیواری کشنده‌اند که عین فشار قبر خلاصی ندارد.

احمد!، زندگی وقتِ شروع تاتی‌های کودکانه شیرین و دلچسب است، برای پا گرفتن و حرکت کردن، و شیرین‌تر از آن، قندذوق‌های مادرانه و پدرانه‌ست وقت تماشای قدم‌های خُرد خُرد پاره‌جگری که تازه راه و رسم ایستادن و رفتن می‌آموزد. راه رفتن که آموختی، درست راه رفتن را هم باید بیاموزی تا به اشتباه نروی و قدم‌هایت، به جای بردنت، به افتادنت ختم نشود. احمد آرام سری تکان داد و زیر لب چیزی گفت:

- من کجا و این شهر خراب‌آباد کجا؟.

آه احمد! دلتنگ آن لحظات کوتاه و بلند کودکیم. لحظاتی لبریز از شور و نشاط بی‌وصفی که هرگز در مسیر عمر تکرار شدنی نیست.         ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 12 مهر 1398 11:41 ق.ظ
جمعه 5 مهر 1398-08:50 ب.ظ



دل‌نوشته                                                     

تیک‌تاک، تیک‌تاک، پاندول عصب‌های مغزم در حال کوفتن است. تالاپ‌تلوپ، تالاپ‌تلوپ، تپش‌های شدید قلبم می‌زند. فشار گردبادی تند در وجودم همه‌ی داشته‌هایم را پراکنده کرده است. داشتم از هوای درونم خفه می‌شدم که پریدم به سمت پنجره‌ی رو به کوچه‌ی بیخیالی تا هوایی تازه کنم. رهگذر بیشه‌ی خوش‌خیالی که در حال عبور بود، نگاه عجیبی بر چهره‌ی تب‌دارم انداخت و با صدایی خش‌دار گفت: دختر تو چرا اینقدر بداخلاقی!...

بداخلاقم و سگرمه‌های ابروانم در هم تنیده. سکوت کردم و چیزی نگفتم تا به ته کوچه رسید و فقط رفتنش را به تماشا نشستم. خوشخیالی عابری نبود که گپ زدن با او قدری از دنیای درونم دورم کند. دوباره به درون خودم برگشتم. یک ثانیه نبودنم طوفانی در سرزمین وجودم برپا کرده بود. بادِ گذشته وزیدن گرفت و شاخ و برگ خشکیده‌ی خاطرات گذشته را بر سر و صورتم کوبید. آخ که مستی در این لحظات بهترین نوش‌داروی این درد است. مثل درخت تکیده‌ی کهنسالی می‌مانم که برای سرپا ماندن، ریشه‌هایش را به عمیق‌ترین مدفن‌های زیر زمین راهی کرده است تا مگر جرعه‌ آبی برای تشنگیش بیابد. وای که چقدر سکوت دلچسب و زیباست در این دوران مدرنیته‌ی غیرواقعی.

چقدر سکوت کمیاب شده است. چرخش تند کره‌ی زمین هم برای رسیدن به سکوت قبل از خلقت است. دنیا هم دوست دارد همه چیز زودتر تمام شود و به آن سکوت ازلی برگردد. آن خاموشی و آرامش قبل از خلقت انسان.

 گوشهایم از شنیدن این همه هیاهوی پوچ خسته است. نگاهی به تصویر آدمهای دور و برم می‌اندازم. تناسخ بقای عجیبی شکل گرفته است. تمام تندیس نسل آدم، زبان شده است. وِر وِر این نسخه‌ی جدید تمامی ندارد. آخ اگر سقراط برمی‌گشت از دیدن این همه فلاسفه‌ی بی‌نبوغ شگفت‌زده می‌شد. از سقف آسمان هم سخنورِ دانا می‌بارد در این برهوت بی‌عشق، بی‌صفا، بی‌روح، بی‌چشم و بی‌گوش. انسان سراپا زبان شده است در دوران فک‌ زدن‌های مکرر ناتمام.

دلم پیر طریقت می‌خواهد. به نقاشی مبهم خانقاهی پوشیده در مه بر دیوار فرسوده‌ی ذهنم نگاهی می‌اندازم. نیش یک درد قدیمی سر باز می‌کند. یاد فرصتی سوخته در زمان‌های نیامده آتشم می‌زند. چه کنم تا آرام شوم. از پاکت آسودگی‌خیال سیگاری بیرون می‌آورم تا شاید با پک زدنش قدری دردم تسکین یابد. آرام بگیر بچه!

این را به تندی به کودک درونم گفتم تا دست از پا کوبیدنش بر کالبد خسته‌‌ام بردارد. کودک چموشی‌‌ست. مظلومانه نگاهم کرد. این بیچاره را هم عمریست با خودم به اسارت گرفته‌ام. کاش پیر درونم بیدار می‌شد. دلم پیر طریقت می‌خواهد اما نه چونان داستانهای اساطیری قرون ماضی که مریدی به صحرایی پی مرشدی می‌گشت تا راهی بیابد برای مقصد سلوک عارفانه‌اش. که بیچاره نمی‌دانست آن راه همان است که طی کرده است و مرشد خودش بوده است و نمی‌دانست.

من پیر طریقت خودم را می‌خواهم چون سالهاست پای برهنه در برهوت درونم طی طریق کرده‌ام... از پیرم نه تسبیح می‌خواهم و نه تعلیم ذکری برای یافتن اسم اعظم. فقط می‌خواهم بیدار شود و این کودک خسته‌ی اسیر را در آغوش بگیرد، سرش را بر زانوانش بگذارد و دست محبتی آرام بر سرش بکشد و نوازشش کند، تا تلخی محبس وجود من بر او زدوده شود.

تشنگی من هر لحظه بیشتر می‌شود. تشنه‌ی پیاله‌ای از دستان یک عشق اساطیری. آنجا که هنوز آسمان دلها صاف و زمینش پر برکت است و مرد در آن دیار ازلی، با یک نگاه عاشق می‌شود و زن با شنیدن نفس مرد، سرخی شرم بر گونه‌هایش می‌نشیند. و حیا زیبا و با وقار میان آنان قامت می‌بندد و شعور بر چشمان مرد پرده می‌اندازد و آهوی عشق به ناز خرامان می‌رود. چقدر آدمهای عصر من وحشی شده‌اند، حتی در دوست داشتن. عشق هم‌پیاله‌های این سرزمین عجایب مثل تب تندی است که یک ساعته فروکش می‌کند، نه بیستون می‌سازد و نه مثنوی می‌سراید و نه شاهنامه رقم می‌زند. رستم زمانه‌ی من کجاست؟!

تناسخ عجیبی‌ست!.

حالم را کسی از دور و برم نمی‌فهمد. دارم خفه می‌شوم از این همه تنهایی پشت این پنجره‌ی رو به دیوار. دلم پیر طریقت می‌خواهد و پنجره‌ای پر از اکسیژن رو به باغچه‌ی کوچکی پر از یاس‌های احساس.

کسی نمی‌داند بدخلق‌های رازقی‌ها از کجا شروع شد! برای چه شروع شد! کسی نمی‌داند پروانه‌ای که تنها تفرجگاهش پشت پرچین‌های رو به دریا بود، هم دریای او خشکید و هم پرچین‌هایش را باد برد. بی‌سقف و دریا ماند پروانه‌ی لطیف محبت و مهربانی. و دوباره پیله‌ای به دور خود تنید تا در خواب، باغ اهورایی خود را ببیند. رازقی بداخلاق شد وقتی پروانه را در پیله‌ی تنهایی خود غمگین دید. رازقی بداخلاق شد و شهد شیرینش دیگر کام هیچ زنبوری را شیرین نکرد. کاش دوباره باران ببارد. چقدر این خاک تشنه‌ی بی‌باغ و رازقی و پروانه، باران می‌خواهد... کاش باران ببارد....

 

زهره پیرزاده




 


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 5 مهر 1398 08:54 ب.ظ
دوشنبه 1 آذر 1395-06:23 ب.ظ



صدای اذان می‌آید و دل من خلاءی خالی از هیچ. دیگر میل تو را ندارم و مهر تو در دلم نیست. یعنی میل هیچ دوست داشتنی را ندارم. این دل من دیگر حال و حوصله‌ی دوست داشتن را هم ندارد. بیچاره دست خودش نیست. از بس دست سنگین خیانت و خشونت بی‌وفایی بر گونه‌اش نشسته است ترک دیار عاشقی کرد و عطای دوست داشتن را به لقایش بخشید.

امروز برای آخرین بار تو آخرین بند چینی دلم را شکستی و چرا گفتم آخرین بار، چون دیگر نه بندی از قلبِ هزار بندخورده‌یِ دلم باقی مانده، نه من حسی برای شکستن دوباره دارم. بی‌حسی درد بدیست. نه سردی نه گرم، نه شادی نه غمگین، نه سنگینی نه سبک، نه بالایی نه پایین، نه روشنی نه تاریک، نه طالبی نه مطلوب، نه عاشقی نه معشوق، نه انسانی نه فرشته، نه شیطانی نه انسان، نه میل دنیا داری نه میل آخرت، نه ...

بی‌حسی مثل هیچ چیز دیگری نیست. مثل خودش است، بی‌رنگ، بی‌طعم، بی‌بو، بی‌.... فقط خودش است و بس. قابل توصیف و تصور هم نیست. گاهی می‌گویند خلاء. اما خلاء باز هم برای خودش تعریفی دارد. جایی و حالتی که خالی از چیزی است. خالی از زمان، خالی از مکان، خالی از ماده، خالی از انرژی، خالی از ... اما بی‌حسی که روح آدمی را می‌خورد، همه اینها هست و در عین حال نیست. فقط خالی از هیچ است نه خالی از چیز!....

می‌دانی چرا می‌گویم خالی از هیچ. چون حتی هیچی هم در آن نبوده که حالا بخواهد آن را از دست داده باشد و طالب داشتنش باشد. در قلمرو بی‌حسی، تو فقط معلقی. معلق بین زمانی که هرگز نبوده، مکانی که هرگز نبوده، هستی که هرگز شکل نگرفته، تهی از هر آنچه که معنا و مفهومی ندارد.

شده گاهی وقتی از تو خواسته‌اند کاری بکنی در جواب گفته باشی: حسش نیست!.

آن حس بی‌حسی همان درد آرام و خاموش روح آدمی است. انگیزشی که سبب تکان خوردنت بشود، وجود ندارد. چون معنا و مفهومی برای انجام آن کار نمی‌یابی، روحت درد آرام و ساکت و خاموشی را حس می‌کند که به بی‌حسی تعبیرش می‌کنی.

آه چه می‌گویم من!... می‌دانم تو را نیز با خودم درگیر این تراوش‌های فکری درهم خودم کرده‌ام.

الان من آن درد را دارم. بی‌حسی مطلق.

دوست خوبم، مهتاب زندگی من خیلی وقت است از منظومه‌ی دلم به کهکشان دیگری رفته است. کهکشانی که برایش رنگ و لعاب آسمانی دیگری داشت. گاهی حق را به مهتاب می‌دهم. آخر می‌دانی منظومه‌ی کوچکی که فقط یک خورشید رو به مرگ دارد و چند ستاره‌ی مرده‌ای که الان شده‌اند سیاره‌هایی یا بسیار گرم یا بسیار سردی که نشود در آنها زندگی کرد و روح حیات را دید، به درد وجود تابان و گرم او نمی‌خورد.

 باز هم دوستم سری تکان داد و با صدایی نه چندان واضح گفت:

منظور تو  از این همه آسمان ریسمان بافتن چیست؟!.

با آنکه حوصله‌ی تکرار مکرر نداشتم، ناچار شدم دوباره به تشریح منظور خودم بنشینم.

تو چطور نویسنده‌ای هستی که هنوز نمی‌دانی منظور من از خورشید، قلب است و سیاره‌ها، لحظات و داشته‌های یک انسان برای زندگی. من برای مهتاب چیزی نداشتم. پس او هم راه دیگری و شخص دیگری را انتخاب کرد...

اینبار جواد با تندی که تا به حال از او ندیده بودم، در حالی که تیک عصبی گوشه‌ی پلکش می‌زد، گفت:

تو حق نداری در مورد اتفاقی که هنوز برایت به اثبات نرسیده، قضاوت کنی و پیش‌داورانه حکم صادر کنی. نه می‌دانی که من این را نمی‌پذیرم. می‌دانی مرا به یاد داستان آن پیامبر نبی انداختی. داستان سمبلیکی که در قرآن از آن یاد شده تا درس‌آموزی باشد برای لحظاتی که همچون او مورد قضاوت و حکم صادر کردن می‌نشینی.

با آنکه آن داستان را از بَر بودم اما دوست داشتم فقط و فقط بخاطر اینکه صدایی بجز صدایی که در مغزم در حال کوبیدن و له کردن سلولهای وجدانم بود، بشنوم، گفتم:

نه بخاطر ندارم جریان آن داستان چه بود!.

جواد می‌دانست که دارم کتمان آگاهی می‌کنم اما باز به احترام حال و اوضاع بهم ریخته‌ی روحی من ادامه داد:

پیامبری به قضاوتِ  چوپانی نشست که ادعا کرد برادرش در حق او ظلم کرد و تنها میش وی را قصب نموده و ... و آن نبی بدون آنکه حرف آن برادر غایب را بشنود حکمی صادر کرد. قرآن به اصل قضیه اشارت نکرده که حالا جریان آن دو برادر در واقع چه بوده و حق و ناحق با کدامشان. منظور از آوردن آن داستان عبرت‌آموز، صدور حکمی است که از سوی انسان عادلی مانند یک پیامبر است. حداقل آن پیامبر باید می‌دانست برای قضاوت کردن و محکوم کردن نیاز است تا دلایل و صحبت‌های هر دو طرف قضیه شنیده شود. حرفهای الان تو مرا بیاد آن داستان انداخت. تو نیز داری اشتباه آن پیامبر را مرتکب می‌شوی. بگذار مهتاب هم حرف بزند. شاید آن چیزی که در ذهن تو شکل گرفته اصل قضیه نباشد و این‌ها زاییده‌ی افکار خودت براساس حلاجی‌های مغزی تو باشد. همیشه حقیقت آن چیزی نیست که می‌بینی یا می‌شنوی. گاهی حقیقت آنقدر پنهان و مکتوم است که برای آشکار شدن آن نیاز است تا قیامت برپا شود. قیامتی که پرده‌های دنیای دیده و شنیده و حلاجی‌های دنیای مغزهای محدود انسانی به دست خداوند برچیده شود  تا حقیقت آشکار شود.

دوست خوب من!. آن پیامبر عربی گفته، وقتی قیامت برپا شود و قضاوت خداوند به اجرا درآید، چه بسیارند کسانی که شما بهشتی می‌دانید و سر از جهنم در خواهند آورد و چه بسیار کسانی که شما جهنمی می‌پندارید و بهشت جایگاه‌شان خواهد بود. دوست خوبم، به قضاوت‌های سطحی مغز محدود خود، خودت را به دردهای وجدانی دچار نکن....

جواد می‌‎گفت و من نمی‌‎شنیدم. یعنی گوشم کلمات را می‌شنید اما مغزم تصویری برای خودش رسم کرده بود که حاضر به تغییر آن نبود....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1 آذر 1395 06:32 ب.ظ
سه شنبه 4 آبان 1395-10:50 ق.ظ



هیچ می‌دانی آن دو گوی رقصان چشمانت که مدام همچون خورشید شعله‌هایش را به سوی آسمان دل من پرتاب می‌کند، گرمابخش منظومه وجود من است.... معشوقم، روشنای تاریکی‌ زندگی من تویی...  معشوقم، ماه وجودت را پشت ابر غیبت پنهان نکن، شاید برای دلی آفتاب زندگی باشی...

***

سکوتی بدی بر اعصابم خط می‌کشد. تاریکی مطلق. هیچ نوری نیست. یا اگرم هست من نمی‌توانم ببینم. چشماهایم انگار با پارچه‌ی زمخت کرباسی، بسته شده‌اند. تنها صدای چکه آبی در هر سه دقیقه، بر صفحه‌ی سکوت اطرافم، رسم می‌شود. چک.. چک... چـ.... بوی خاصی را حس می‌کنم. بویی آشنا که ریشه در خاطرات کودکی‌ام دارد. آنقدر به مغزم فشار آوردم تا اسمش را بخاطر آوردم. کافور!...

رطوبت زیادی در آن فضا وجود داشت. سردی زیادی از زیر مکانی که در آن بودم به بدنم منتقل می‌شد. نمی‌توانستم متوجه بشوم که چی شده و الان کجا هستم. آخرین چیزی را که بخاطر دارم صدای سامان بود که با فریاد تندی مدام اسمم را تکرار می‌‌کرد. الان ساعت چند بود؟. وای سامان کجاست؟!.

***

تیک‌تاک ساعت نشان می‌داد که زمان زیادی را مبهوت به نقش فنجان روی میز خیره مانده‌ام. سنگینی نگاه مهمانم بر وجودم حس ناخوشایندی بود که بیش از آن تابش را نیاوردم. سرم را بالا آوردم و نگاهی به چهر‌ه‌ی متعجب او کردم. با صدایی شک‌دار پرسید:

-چی شده!!...

-هیچی...

یادت می‌آید سر کلاس جغرافیا چقدر با بیژن کل‌کل می‌کردیم.

-آره یادمه. یعنی همین خاطره باعث شده اینطور بهم بریزی؟!.

- نه...

بحث بر سر مرز جغرافیایی و مرز فرهنگی و مرز سیاسی که می‌شد، شور و اشتیاق عجیبی در کلاس فوران می‌کرد. و آقای بهروزی که بعدها فهمیدم با ترفندی زیرکانه عمداً سرآغازگر آن بحث می‌شد تا بچه‌های کلاس را به مباحثه و جدال گفتگویی باهم بکشاند و آخر سر هم می‌گفت:

-عزیزانم.. همه چیز مرز دارد الاّ عشق!.

و بیژن باز هم بر سر مرزدار بودن عشق حرف‌هایش تمامی نداشت.

دوستم طاقت نیاورد و پرسید:

-مرد!. چی شده!. مدتی به هم ریخته می‌بینمت. نگرانتم. حرفی بزن، درددلی کن... شاید سبک شی.

-جواد... در عشق هم می‌شود خیانت کرد؟!.

-نه که نمی‌شود!. این که پرسیدن ندارد.

تلاطم درونم تمامی نداشت. به مثابه دریایی طوفانی شده بودم که چند باد مختلف از چند جهت برآشفته بودش. باد شمال و باد جنوب و باد شرق باهم بر دریای درونم وزیدن گرفته بودن و قصد آرامش هم نداشتند. حرف جواد تلاطمم را بیشتر کرد.

-کاش فرشته بودم. بی‌حس و احساس. بی‌عشق. فقط خوب و پاک خواهی بود و دیگر هیچ. در دنیای فرشتگان حد و مرز و حدود و تعیین و تکلیف نیست. فقط ذکر است. ذکری غریزی که در دنیای فرشتگان همراه با خلقتشان خدازادی وجود دارد. در مخیله‌شان هم نمی‌گنجد که غیر از آن باشند. مجرد. ثابت. یک‌طور. یک‌شکل.... آه چه می‌گویم من...

-اما شیطان هم فرشته بود!. هم برخی دیگر از وجود‌های غیرانسانی.. پس چطور آنها مرز داشتند و آن مرز را درنوردیدند و به قول خودمان به این ور مرز سقوط کردند؟!. این را دوستم گفت و مبهوت نگاهم می‌کرد.

-مگر تو نمی‌دانی در عالم فرشتگان هم وجودهایشان گوناگون و مختلف است. فرشتگانی بی‌اختیار و فرشتگانی با کمی اختیار..

- نه امکان ندارد!. خدا اختیار و انتخاب را فقط برای انسان قرار داده و همین سبب آزمایش او شد.

-پس اگر شیطان بی‌اختیار بوده چطور عصیان کرد و نافرمانی او سبب سقوطش شد؟!. برای نافرمانی کردن و عصیان نمودن به اختیار و انتخاب نیاز داری؟. یعنی می‌گویی شیطان بی‌اراده و اختیار تنها بر اثر جبر مشیت و قضاوقدر تنها کاری را کرده که باید می‌کرده و مجری امری بوده که باید اتفاق می‌‌افتاده؟!. آیا به نظر تو شیطان نیز همچون انسان مورد ابتلا و آزمایش قرار نگرفته؟. و او نیز دارای اختیار نبوده؟.

-چی شده مرد؟!. این افکار و اندیشه‌ها از کجا به ذهنت خطور می‌کند؟. می‌خواهی به چه جوابی برسی؟.

-نمی‌دانم. خودم هم هنوز نمی‌دانم. به نظرم شیطان نیز عاشق بوده و وقتی پای رقیبی همچون انسان به میدان باز شده و معشوق او توجهی خاص به رقیب تازه به میدان آمده کرده، باعث طغیان و عصیان او شده و قسم‌خورد و کمر بست تا انسان را به نابودی بکشاند. مگر ندیدی وقتی کسی را با همه‌ی وجودت دوست داری تحمل اینکه کسی حتی گوشه چشمی به او نگاه کند را نداری و تا پای نابودی و مرگ رقیب هم پیش می‌روی...

شیطان فرشته‌ای بود که بر بسیاری از فرشتگان برتری داشت و بیش از سایر آنها معشوق را عبادت کرد و عشق‌ ورزید. تا جایی که بر منبری از نور می‌نشست و بر سایر فرشتگان مشق عشق می‌نمود. شاید بخاطر همین مقامی که به آن رسید کمی از عنصر اختیار به او عطا شد و تفاوتی با سایر فرشتگان یافته باشد. پس بناگاه دید موجودی غیر از عالم مجرد فرشتگان وارد حریم عاشقانه‌اش شد. موجودی نه از نور و روشنایی. موجودی از جنس آب و گل!.

به قول خودمان رگ غیرتش گل کرد و تاب و تحمل تاخت و تاز عشق‌بازی انسان را نداشته و شد آنچه باید می‌شد...

نگاه تند و عصبی و مبهوت جواد حاکی از تعجب او بود که ناباورانه حرفهای من را شنیده بود. می‌شد فهمید که الان در مغز پاک و زیبای دوستم چه آشوبی برپا بودن از آن گفته‌های غریب من....

می‌دانی جواد... خیانت در عشق را شیطان به انسان آموخت تا زهر انتقامی دیرینه و کهنه را بریزد. عشق نورانی‌ترین، زلا‌ل‌ترین عنصر آفرینش بود که چون به وجودی عطا گردد، او را نیز زلال و نورانی می‌کند اما... نمی‌بینی چرا عشق‌ها سیاه، تاریک و کدر شده‌اند!. پای شیطان در میان است....

 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 4 آبان 1395 10:52 ق.ظ
یکشنبه 21 شهریور 1395-07:19 ب.ظ



بین تمام کلمات روی زمین، تو راست‌ترین واژه‌ای. واژه‌ای که دل با آن آرامش می‌گیرد. جان صیقل می‌یابد. روح شفاف‌تر می‌شود و تن، تبلور وجود تو می‌شود. وجود تو با من هست اما، زنگار زمین اجازه‌ی تجلی نمی‌دهد. وقتی کلمه‌ی نام تو در جان می‌نشیند، انگار قلقلک دستی آسمانی، کف پای فرشته‌ی درونم را می‌نوازد و غبار خواب‌آلود نگاه آن فرشته، رُفته می‌شود. اما مادربزرگ همیشه می‌گفت انسان از فرشته برتر است... مادربزرگ یعنی فرشته‌ها هم همدیگر را می‌کشند؟!!!... یعنی فرشته‌ها  از هم دزدی می‌کنند؟!!!. یعنی فرشته‌‌ها به هم خیانت می‌کنند؟!!. و با این سؤالات ذهن کودکی من، حلقه اشک نرمی را می‌دیدم که در چشم او، چشمک می‌زد.

****

مهتاب کسی بود که نمی‌توانستم نسبت به او بی‌توجه باشم. کار هر روزه‌ی من منتظر ماندن در مسیری بود که او برای رفتن به دبیرستان، از آنجا می‌گذشت. هیچ‌وقت بعد از آن روزی که پدر حسابی تنبیه‌ام کرد، جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم. پدر مرد بسیار با غیرت و مرامی بود. زن و دختر همسایه را ناموس خانواده می‌دانست و هر گونه اهانتی به آنها را، اهانت به زن و فرزند خودش می‌دید. نگاهش آن را روز برایم کافی بود تا حد و حدود خودم را بشناسم. اما...

تمام بچه‌های محله خبر از علاقه من به مهتاب داشتند. سر همین قضیه گاهی عباس و جعفر حسابی دستم‌ می‌انداختند. شیطنت‌‌ها و بازیگوشی‌های نوجوانی و جوانی تمامی نداشت اما علاقه من به مهتاب، شیطنت نبود. بازیگوشی هم نبود. خود زندگی بود. خودِ خودِ زندگی...

گاهی از نگاه‌های محجوب و آرام او که با تبسمی ملایم، از شرم نگاه من به پایین می‌لغزید، حس می‌کردم که او هم به من توجهی دارد. شرمی که من را نسبت به او مشتاق‌تر و عاشق‌تر می‌ساخت.

گاهی شبها که پای صحبت‌های مادربزرگ می‌نشستیم و داستانهای کوتاه و بلندش را می‌شنیدم، سعی می‌کرد خلال داستان گفتن‌هایش، حرف‌هایی را هم که دوست داشت به ما یاد بدهد، می‌گفت. خوب بخاطر دارم یک شب داستان خلقت آدم و حوا را تعریف می‌کرد...

خدا که حضرت آدم را آفرید، دلش به حال تنهایی اون سوخت. دید حضرت آدم اینطور ناقصه. کسی نیست رخت و لباسش را بشوره، غذاش را بپزه، براش بچه بیاره... همدم و مونسی نداره.. اونوقت خدا به فرشته‌هاش امر کرد تا از یکی از دنده‌های سمت چپ حضرت آدم رو بردارند و با اون گِل، حضرت حوا را بسازند. وقتی قربونش برم از روح خودش در وجود حوا هم دمید، اون موقعه حضرت آدم خواب بود. وقتی از خواب بیدار شد دید موجودی غیر از خودش، اونورتر نشسته داره توی آب یه چشمه‌ی بهشتی به خودش نگاه می‌کنه. دل حضرت آدم با دیدن اون لرزید. نجواکنان آروم به خدا گفت:

خدایا! این موجود کیست که دل من با دیدن او می‌لرزد...

 و خدا قربونش برم در جواب آدم گفت:

او بنده‌ و کنیز من حوا است. او را برای آرامش تو آفریده‌ام. در کنارش که باشی، ا وحشت تنهایی نداری. اگر به او مایل هستی، او را از من خواستگاری کن.

حضرت آدم که اون موقعه نمی‌دونست خواستگاری یعنی چه!. خودِ خدا رسم و رسوم و آداب همه چی رو بهش یاد داد. اینطور شد که حضرت آدم از حوا خواستگاری کرد و حضرت جبرئیل هم خطبه عقد اونها رو در بهشت خوند. و شدند اولین زن و شوهر...

من که تا اون موقعه در حال تصور خودم و مهتاب بجای آدم و حوا در بهشت بودم، تلنگر نگاه مادربزرگ، از عالم هپروت بیرونم کشید و گفت: پسر!.. این روزها خودت نیستی... اصلا اینجا نیستی... نکنه تو بهشتی... با شنیدن این حرف شوکه شدم. گاهی واقعا شک می‌کردم که مادربزرگ قدرت خوندن ذهن و فکر من رو داره. چطور می‌تونست عدم حضور من را اون موقعه بفهمه!!....

 

واسه اینکه بتونم از زیر نگاه نافذ و گیرای مادربزرگ خودم را خلاص کنم، پرسیدم:

مادربزرگ چرا خدا تنهاست؟. چرا کسی رو نداره و تنها زندگی می‌کنه؟

اون موقع بود که صدای صافش را کمی در گلو انداخت و با یه تندی تیزی خطاب به من گفت:

وای بر تو پسر!!. تو خدا رو انسان فرض کردی؟. مگه خدا جسم و تن داره که نیاز به خوردن و خوابیدن و داشتن کسی برای روبیدن خونه‌ش و پهن کردن جاش داشته باشه. مگه خدا مثل انسان دل داره که دلتنگ بشه و از تنهایی دلش بگیره....

اون می‌گفت و ذهن من بود که به این حرفها قانع نمی‌شد...

***

در شگفتم که تنهایی و از تنهایی خویش نمی‌هراسی، وحشت نمی‌کنی. می‌گویی و همتایی برای شنیدن گفته‌هایت نمی‌یابی. تنهایی و در خلوت تنهایی خویش می‌سوزی. و آن سوزش، شعله‌ی آفرینشی شد برای خلقت هستی...تنهایی درد سوزنده‌ایست که جز با حضور وجودی دیگر، تسکین نمی‌یابد. صدایی، نگاهی، نفسی، .... یقین دارم انسان و هستی را برای تنها نبودن آفریده‌ایی... شاعری سروده: پری‌‎رویان تاب مستوری ندارند. و تو زیباترین وجود عالمی که تاب پنهان ماندن و تنها ماندن نداشتی، پس با آفرینش هستی، ذره‌ای از زیبایی خود را به تصویر کشیدی.

زمرمه‌ی آرام ذکرهای فرشتگان آسمانی آسمان‌های هفت‌گانه‌ات، سکوت عالم ازلی را شکست. تو نیز می‌خواستی تنها نباشی. پنهان نباشی...

عصرهای جمعه که می‌شود دل می‌گیرد. و من حس می‌کنم تنهایی تو در هفتمین روز خلقت تو، بر تن آفرینش تو برجای مانده است....

وقتهایی که روح انسان بر تن‌ او غالب می‌شود، سوز و گذار آن تنهایی مانده از وجود تو در وجود انسان، دردی را به جان آدمی می‌اندازد که با واژه‌ی دلتنگی تعبیر می‌شود. دلتنگی‌های تو گاهی بدجور به وجود انسان فشار می‌آورد. بخصوص وقتی برای بیان کردن درونش، مثل تو، حضوری نیابد....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 21 شهریور 1395 07:20 ب.ظ
سه شنبه 16 شهریور 1395-11:37 ق.ظ



عاشق که باشی قاعده و اسلوب و قانون نمی‌شناسی... که اگر برای با او بودن اینها مانعت شدند، بدان عاشق نیستی...

عاشق که باشی سن و سال و رسم و رسوم و دار و ندار نمی‌شناسی.... که اگر پای اینها به میان آمد، در عاشق بودنت شک کن...

عاشق که باشی تحمل رنجاندن و آزارش را نداری ... طاقت تنها گذاشتنش را هم نداری... دنیایت لحظاتی‌ می‌شود که در کنارش باشی.... که اگر برای با او نبودن بهانه تراشیدی... پس عشقی در میان نیست..

از دوستی روزی شنیدم خطاب به همسرش می‌گفت:... عزیزم بعد از من تنها نمان!... درب زندگی را بر روی خود نبند... بعد از من نیز زندگی کن... نفس بکش و باش.... این سهم تو از حق حیاتی‌ است که خداوند به تو عطا کرده است... اما مردی را انتخاب کن که وفادار باشد و به تو خیانت نکند....

روزی به دوستم گفتم: مرد!... تو خیلی بزرگی... به چند دلیل....

هستند مردانی که در قید حیاتند و در کنار همسران خود هستند اما با حضورشان اجازه‌ی زنده بودن و زندگی کردن به آنان نمی‌دهند. وجود این مردان قید و بندی زنجیرگونه برای خانواده‌ است. خودخواهانی که به همسران خود حتی اجازه‌ی انتخاب رنگ هم نمی‌دهند. رنگ، میل و علاقه‌ای است که براساس ساختار سلولهای مغزی و چشمی و ژنتیک انسانی، از آن خود اوست. من رنگ سبز را دوست دارم. تو رنگ آبی را. حالا در نظر بگیر که یک عمر با کسی زندگی کنی که به تو اجازه‌ی انتخاب رنگ آبی که میل توست ندهد و بگوید فقط سبز!.

تو مردی به این دلیل که عشقت را برای خودش می‌خواهی نه برای خودت... لذت بردنش را از زندگی حق او می‌دانی. این برای من معنای وسیع و عمیقی دارد. دوست گرامیم!.. یعنی اینجا تو خودت را برتر و بالاتر از خدا ندانسته‌‌ای... زیرا آنانی که به دیگران حق زندگی کردن نمی‌دهند، حق لذت بردن نمی‌دهند، حق انتخاب نمی‌دهند، خود را از خدا برتر می‌دانند و این با ایمان منافات دارد.

اگر تحمیلی جایز بود، خدا انسان را آزاد و با حق انتخاب نمی‌آفرید. حق انتخاب انسان در تمامی ابعاد وجودیش از آن خود اوست و کسی را مجوزی برای تحمیل سلایق و علایق و امیال خود بر دیگران وجود ندارد. خدا انسان را آفرید. او را بر زمین قرار داد و به او گفت: انتخاب کن. تو در روی زمین من آزادی تا بین بهشت من و جهنم من برای زندگی ابدیت، یکی را انتخاب کنی.

اما می‌بینی که گاهی برخی انسانها پا را از حد و حدود انسانی خود فراتر می‌نهند و از جایگاه خداوندی هم تجاوز نموده و حق انتخاب سایر انسانها را از آنان می‌گیرند. برادری دارم که سالهاست خانواده‌ی خود را در زنجیر تعصبات کور خود که حتی خودش هم هنوز به باوری نسبت به آنها نرسیده، اسیر کرده است. نور خانه براساس میل و سلیقه‌ی او تنظیم می‌شود. چون از خوردن بعضی خوراکی‌ها بدش می‌آید، بقیه خانواده هم سالهاست لب به آنها نزده‌اند. هرگز به فرزندانش اجازه‌ی انتخاب بعضی رنگها را برای وسایل و لباسهایشان نمی‌دهد. حتی انتخاب رشته‌ی تحصیلی‌شان را هم خودش انجام داد و با اینکه علاقه‌ی نداشتند ناچار بودند بپذیرند. روزی به برادرم گفتم:

داری چه می‌کنی تو!!.. اویی که خدای آنهاست اینقدر به آنها سخت نگرفته که تو می‌گیری!.

پاسخ داد: من صلاح آنها را بهتر می‌دانم!.

گفتم: بیشتر از خدا؟!.... مگر خودت را در چه جایگاهی می‌دانی که خودت را داناتر، صالح‌تر و برتر می‌دانی؟!. تو حتی به علاقه‌ها و سلیقه‌های فطری درونی‌شان هم توجه نمی‌کنی. برادرم دیکتاتور نباش. چنگیز مغول و هیتلر نباش... اگر آنها در حد جولان و توانشان حق انتخاب بشری را از آنها گرفتند و ظلم نمودند. تو هم به اندازه‌ی خودت در حال ظلم به انسانیت هستی. فقط محدوده‌ی زورگویی تو کوچک است. و اگر قدرت داشتی فراتر از این هم می‌‌رفتی..

دوست عزیزم، همه‌ی انسانها در وجودشان چنگیزی دارند. فقط شرایط ظهورش را نیافته‌اند. چنگیزها و هیتلرها کوچکی که از زورگویی‌های کوچک از حریم خانه شروع می‌شود تا به زورگویی‌های اجتماعی می‌رسد.

آری می‌گفتم. برخی انسانها حق مالکیت بر سایر انسانها از آن خود می‌دانند و حق زندگی را از آن سلب می‌کنند. تا جایی که این حق مالکیت، فرهنگ می‌شود. چه بسیارند زنانی که بعد از مرگ همسران خود در سنین جوانی فقط بخاطر حق مالکیتی که حتی بعد از مرگ اینگونه انسانها ادامه‌دار است، تا سنین پیری تنها ماندند و زندگی را به سختی گذراندند.

دوستم که تا به آن موقع با دقت خاصی در حال گوش دادن به حرفهای من بود، سکوت متفکرانه‌ی خود را شکست و از من پرسید: یعنی می‌گویی خداوند پس از خلقت انسان که هر روزه در حال آفرینش اوست، رهایش کرده است؟!.

در حالی که داشتم خودم را روی کاناپه جابجا می‌کردم، صدایم را صاف کردم و گفتم:

رهایش نکرد. هر لحظه و هر ثانیه در کنار اوست و با اوست. با تذکری که هر دوره و عصر به او می‌دهد آن پیمان را یادآور می‌شود. حق انتخاب را به او عطا کرد اما نه بدان معنا که تا روز قیامت تنهایش گذاشته باشد. با نجواهایی آرامی که در گوشش زمزمه می‌کند به وسیله‌ی وجدان و عقل و قلب او را به سمت و سوی راه درست روشنی می‌بخشد...

بگذار این بحث فعلا تا به همینجا باقی بماند. سرفرصت با هم بیشتر حرف خواهیم زد. این را گفتم و برای آوردن دو فنجان چای به سمت آشپزخانه رفتم. وقتی برگشتم به او گفتم: می‌شود عاشق بود و خیانت کرد؟!.

فنجان چایش را از توی سینی که در دستم بود، برداشت و گفت: نه! هرگز....

اما...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 14 شهریور 1395-07:34 ب.ظ



آنکه هنوز برای بودن آرزوهای بزرگ دارد، از نبودن هراس دارد. اما هراس زندگی من، از نبودن خودم نبود، از نبودن تو بود. تو، آرزوی من نبودی. آرزو تنها یک رویاست، یک تصویر برای فردای نیامده. تو رویا نبودی، تصویر فردای من نبودی. نفس کشیدن‌هایی بودی که هر دم و بازدم در ریه‌های من جاری بود.... 

چه می‌گویم من!. گاهی وقت حرف زدن زیادی حاشیه می‌روم.. آری می‌گفتم...

زمستان رو به پایان بود و حال و هوای خاصی که در میان برگ‌های درختان پیچیده بود، خبر از بازگشت بهار داشت. خودم هم متوجه شده بودم که قدری قد کشیده‌ام و در حال ورود به تجربه‌ی جدیدی از زندگی هستم...  حال دیگر نوع رفتار و بازی و حرف زدنم هم در حال دگرگونی بود. حس خاصی داشتم بین بزرگی و کوچکی... نه آنقدر بزرگ شده بودم که می‌شد دل از بازی‌های و شیطنت‌های کودکی بردارم، نه آنقدر کوچک که بشود تغییر صدا و ظاهرم را ندیده بگیرم...

صدای دورگه‌ای پیدا کرده بود. و چند تار مویی پشت لباهایم سبز شده بود. راستی چرا می‌گویند سبز شده است. مگر گیاه خودرویی است بر خاک نرم زمین روییده!. به هر کی می‌رسیدم سبز شدن پشت لبم را گوشزد می‌کرد. گاهی هم جملاتی از این دست.... آها، حالا کم کم داری مرد می‌شی... باریکلا مهردادآقا داری وارد دنیای مردانه‌ت می‌شی... ای وا نگاه کن مهرداد هم پشت لبش سبز شده پس مرد شدی عمه‌جون....

شنیدن این کلمات برایم در هر دید و بازدیدی عادی شده بود... فقط سؤال مدامی که در ذهنم خطور می‌کرد عادی نشده بود. مگر مرد شدن به رویش چند تار موی پشت لب است!..

در آن سن کم نوجوانی درگیر افکاری می‌شدم که خودم هم متوجه می‌شدم، زودتر از سنم شروع شده‌اند. یک روز از عمویم پرسیدم:

-عموجان!. اگر مرد شدن به سیبل پشت لبِ، پس چرا خیلی‌ها پشت لبشون یه عالمه از این موها هست، اما تا اسمشون میاد بهشون میگند نامرد...

عمو بهرام هم بی‌آنکه حرفی بزند و جواب سؤال مانده در هوایم را بدهد، فقط سری به علامت تأسف تکان می‌داد و سکوت می‌کرد.

عمو بهرام من کلاً آدم آرامی بود. خیلی کم حرف می‌‎زد و بیشتر ترجیح می‌داد در سکوت خودش حکفرمایی کند تا دم‌خور اطرافیان باشد. خیلی کم دیده بودم در مورد موضوعی صحبت کند یا اظهارنظر نماید. طلوع صبح که می‌شد ناشتا نخورده دوچرخه‌ی آبی‌رنگش را از گوشه‌ی حیاط کنار ایوان برمی‌داشت و بدون خداحافظی از خانه بیرون می‎‌رفت... کسی نمی‌دانست کجا می‌رود و چه می‌کند. فقط همه می‌دانستند مرد خوبیست و کار بد نمی‌کند!.

شبها از نیمه گذشته با صدای جیرجیر زنجبر دوچرخه‌ی عمو بهرام همه متوجه می‌شدند که او به خانه بازگشته است. باز بی‌کلامی، سلام آرامی می‌داد و به اتاق خودش می‌‎رفت و در را پشت سرش می‌بست. با خاموش شدن چراغ اتاقش بعد از نیم‌ساعتی از پاس شب، می‌فهمیدیم به خواب رفته است...

گاهی کنجکاو زندگی عمو می‌شدم. برای همین بدون اینکه کسی متوجه بشود، بعد از خروجش از در خانه، به دنبالش می‌رفتم.. اما همیشه سر پیچ تندی که انتهای دو کوچه پایین‌تر بود، گمش می‌کردم و کنجکاوی من همانجا به پایان می‌رسید، چون .....

مهتاب دختر آقارحیم کفاش بود که دو سالی می‌شد به کوچه‌ی ما آمده بودند. آقارحیم همیشه کنار دکان میوه‌فروشی محله بساط می‌کرد. مهتاب را اولین بار وقتی دیدم که صلاه ظهر برای جمع کردن بساط کفاشی پدر، به کمک‌اش می‌آمد. خیلی کنجکاو بودم بدانم چند سال از من کوچکتر است، اما تا می‌آمدم از خواهرم به بهانه‌ی در مورد مهتاب حرفی بزنم، زبانم به لکنت می‌افتاد و پشیمان می‌شدم...

یک روز که برای خرید پیازچه برای مادرم به دکان میوه‌فروشی رفته بودم، دیدم که مهتاب آرام از ته کوچه در حال آمدن بود... نمی‌دانم چرا در آن سن و سال کم، با دیدن صورت معصومانه و آرام او، دستپاچه می‌شدم. دیدن آن چهره‌ی مهتاب‌گون، حس خاصی به من می‌دادم. انگار در چهره‌ی او آینده‌ی از خودم را می‌دیدم. مثل گوی جادویی فالگیران دورگردی که با نگاه کردن به درونش، خبر از گذشته و آینده آدم می‌داد.

هیچ‌کس به اندازه‌ی خود انسان خبر از آنچه در گذشته بر سر او آمده، ندارد و آینده هم تصویر مبهمی است که تا خورشید فردا طلوع نکند شکل نمی‌گیرد. اما باز هم حس دانستن قبل از موعد، حس کنجکاوی در مورد آنچه ممکن است رخ دهد و تو بتوانی تغییرش دهی، یا حس تملک زمان قبل از وقوع، باعث می‌شد تا حرف رمالان و فالگیران و ستاره‌شناسان و کولی‌یان دورگردی که در کوچه ‌پس‌کوچه‌های محله، با گرفتن یک سکه‌ی پنج ریالی، درب هر خانه‌ای را بزنند، و حرف‌هایی می‌زدند بی‌سرو ته از گذشته و آینده‌ایی موهوم و ناشناخته، باور شود.

اکثر زنهای محله‌ی اینطور موقعها انگار که بابا فرنگی آمده باشد، چادر نمازهای خود را به سر می‌کردند و دور کولی‌ فالگیر را می‌گرفتند و هر کدام درددلی را که تا به آن روز هیچ‌یک از همسایه‌ها از آن خبر نداشت، بدون توجه به شنیدن بقیه، بازگو کند. یکی از تند مزاجی و عصبی بودن شوهرش می‌گفت. یکی از بخت بسته دخترش و آن یکی دنبال دوا و درمانی بود برای بیماری لاعلاجی که دکترها جوابش کرده بودند.

فهم انسان گاهی دوست دارد خود را به نافهمی بزند. می‌داند آنچه به آن دست‌آویز شده است، خارج از قاعده قوانین فیزیک و حتا متافیزیک است، اما انگار لحظاتی در زندگی هست، که شعور درون وجود آدمی، حس و میلی به باور کردن و قبول غیرممکن‌ها ندارد. انگار حتا سلولهای مغز و رگ‌های نازک قلب هم، با این نافهمیدن اختیاری همراهی می‌کنند. انگار که در پشت این نافهمیدن‌ها به دنبال اتفاقی می‎‌گردد تا قوانین دنیایی را از چارچوب خود خارج نماید و آنچه را دوست می‌دارد اتفاق بیافتد نه آنچه را که براساس این قوانین هست و باید اتفاق بیافتد.

***

چقدر هوای این اتاق امروز دم شده است. سمت پنجره می‌روم و لولای فلزی آن با صدای قژقژی خبر از باز شدنش می‌دهد. هوای بیرون قدری سرد و باطراوت شده است...... یاد آن روزی افتادم که تو از ته کوچه می‌آمدی و من دستپاچه و تند و تند از کنارت گذشتم. نمی‌دانم چه شد که به خودم جرات دادم و با صدای بلند، اسمت را خطاب کردم:.. مهتاب!...

خوب بخاطر دارم شوکه شده بودی و با تعجبی تند به من نگاه می‌کردی. من در آن لحظه فقط به چشمان عسلی تو زل زده بودم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم. مات و مبهوت تو بودم که گرما و سنگینی یک سیلی محکم را در پس گردن خودم حس کردم. از ترس نفسم بند آمده بود. هنوز فرصت نگاه کردن به عقب را پیدا نکرده بودم که دستی محکم گوشم را در هوا قاپید و با خشونت تمام گفت:

-پسری نادون.. چه غلطا....

از صدای زمختی که از ته گلویش بیرون می‌آمد، پدرم را شناختم.

پدر.....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
پنجشنبه 11 شهریور 1395-08:01 ب.ظ



وقتی برید، برید... اصرار بر ماندن بی‌معناست. وقتی نخواست بمانی، سبک‌ نشو... رها کن و برو...

عشق با خواستن معنا می‌یابد. وقتی خواستنی نباشد، معنایی نیست. برای آنچه بی‌معناست، تلاش نکن، معنا جستجو نکن... قیمت دوست داشتن را طپیدن‌های قلب می‌‎فهمد و روح حس می‌کند و رفتار نشأت گرفته از روح و قلب به آن قیمت غیرمادی شکل می‌دهد. وقتی قیمتی در آن مکان نداشتی، قلب برایت نمی‌طپد... و من با کم شدن طپش‌های قلب او از سر رفتارهایی که این اواخر با سردی و بی‌میلی نشان می‌دهد، دانستم، قیمتم رو به کاهش است... سکوت کردم و آرام گذشتم... چیزی نگفتم..

قیمت‌ها یا مادی‌اند یا معنوی... قیمت مادی را عقل تعیین می‌کند. سیب‌زمینی کیلویی دوهزارتومان می‌شود. چون عقل مادی‌بین، سیب‌زمینی را می‌بیند که براساس آب و کود و رنج کشاورز و دست‌چین کردنش و آخر سر هم دست دلال و واسطه و میدان تره‌بار و اتاق اصناف و ... همه و همه، قیمتی برایش تخمین می‌زنند تا در نهایت در حد توان هر سفری‌ای، رفع نیاز شکم شود...

بعضی قیمت‌ها باز هم مادی‌اند که نرخ‌ خریدشان کمی عقل و کمی دل درهم می‌شود تا تعیین قیمت شوند. مثل گَل، مثل هنر دست کوزه‌گر و فرشباف و مثل لعل جواهری ناب از دل کوهی درآمده و به دست تراشکاری ماهری، عاشقانه تراش خورده و آویز گردن زیبارویی شده...

بعضی‌ هم نرخ دل بیشتر در آنها نمود می‌یابد و می‌شود نقاشی پررنگ و پر درد و معنایی که پنجه‌ی هنرمندانه‌ی نقاشگری گمنام بر بوم رنگی نقش بسته که اکثرا بعد از مرگ نقاش بهایی گزاف می‌یابد چون معنای حرف درد تمثیل شده، کم کم رو می‌شود و حالا بماند که این اواخر دنیا، این قیمت‌های دلی هم از طمع طمعکارانه عقل محاسبه‌گر دلالان و سودجویان، بی‌نصیب نمانده و این اثرهای هنری، هم رنگ و بوی قیمت‌های عقلی یافته‌اند...

و آخر سر قیمتهای قلبی.. بی‌آنکه به اندازه‌ی ذره‌ غباری نرخ عقل در آنها رخنه کرده باشد....

عشق هم از آن دسته قیمت‌هاست که قلب به تنهایی قدر و قیمت و نرخ آن را می‌شناسد و تعیین می‌کند... اما، اما و اگر دارد.... اما اگر آن عشق به نگاه قیمت‌‌گذاری عقلانی، دیده نشده باشد... زیرا آن هنگام دیگر آن عشق، عشق نیست، معامله است بر سر عواطف و احساسات فریبکارانه‌ایی که به میل کسب اموراتی مادی، تبادل می‌شود...

همیشه برای تمثیل قیمت‌های قلبی عشق، نرخ قیمت دل مادر از همه واضحتر و شفاف‌تر بوده است. و پدر... مردی که بی‌فریاد و بی‌صدا، بی‌آنکه بهشتی در زیر پایش نثار شود ... و غرور مردانه‌اش را در بخاطر امرار معاش جگرگوشه‌هایش، زیر پا می‌نهد و گاهی تا سرحد تحقیر شدن پیش می‌رود....

***

باران شدیدی می‌بارید. چکمه‌های پلاستیکی آبی‌رنگی کوتاهی داشتم که پدر برایم خریده بود. اینطور موقع‌ها خیس شدن و سرما خوردن عادت همیشگی من بود. مادر طفلک فکر می‌کرد بخاطر جثه‌ی ضعیف و لاغرم، تحمل سردی هوا و بارندگی را ندارم، اما... نمی‌دانست ...

باران که می‌بارید چاله‌های کوچک و نیمه‌کوچکی که توی محله بود، پر از آب بارانی می‌شد که جوی آبی برای طی مسیرش نمی‌یافت. این عادت من بود که با لذت وصف‌ناپذیری چکمه‌های آبی‌رنگ پلاستیکی‌ام را می‌پوشیدم و دور از چشم بزرگترها، به کوچه می‌رفتم. همیشه دوست داشتم پا درون بزرگترین چاله‌ آبی که آن حوالی بود، بگذارم و با ذهن کودکانه‌ام دریایی را تصور کنم. آنوقت تا می‌توانستم در آن چاله آب بازی می‌کردم و به بالا پایین می‌پریدم. سرتاپایم مثل موش آب‌کشیده‌ای می‌شد، اما به هیچ‌کدام فکر نمی‌کردم، نه با غرلندهای بعداً مادر، نه ترس از فهمیدن پدر و ....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 شهریور 1395 08:04 ب.ظ
یکشنبه 7 شهریور 1395-07:35 ب.ظ



روز اول مدرسه ماندگارترین خاطره زندگی من بود. بین خانه ما تا مدرسه‌ای که پدر ما را در آن ثبت نام کرده بود، مسافت زیادی بود. مسافتی که نه جاده‌ای برای عبور و مرور ماشین در آن دیده می‌شد، نه خانه‌ای و آشیانه‌ای. منطقه‌ی مسکونی ما در اطراف شهری بود که تازه در حال شکل‌گرفتن بود. دشت ناهمواری فاصله‌ی بین دو خانه‌ی پدری و خانه‌ی آینده مرا وسعت داده بود. نمی‌دانم چرا آن زمان آنقدر فاصله‌ها با تمامی طولانی‍ بودنشان، کوتاه بود. گذر از خلوتی دشت و پستی بلندی‌های آن، دلهره‌ی به دل نمی‌انداخت. شیرین‌ترین خاطرات زندگی در عبور از آن مسیر بین مدرسه و خانه، برایم خلق شد. آن موقع‌ها خبری از سرویس ایاب و ذهاب مدرسه و اتوبوس و این حرفها نبود. پیاده‌رفتن‌ با جمع بچه‌های همسایه و خواهر برادرها و بازی‌های بین‌راهی آن جمع پرشور و شر، از بهترین فرصت‌های بود که زندگی نصیبم کرد. شیفت مدرسه ما همیشه صبح بود. گاهی واقعا لذت زیر پتو ماندن در صبح سرد زمستانی قابل وصف نبود. مادر صدایمان می‌زد تا برای خوردن صبحانه بیدار شویم و من که کوچکتر از بقیه خواهر برادرها بودم، خودم را به خواب سنگینی می‌زدم تا حداقل چند دقیقه‌ای بیشتر بخوابم.

اما نان گرم تنوری و حلیمی داغی که با روغن محلی چرب و چیلی شده بود همراه با بوی تند دارچین آنقدر شامه‌ام را تحریک می‌کرد که صدای قار و قور شکمم، رسوایم می‌کرد. و اینبار بی‌آنکه مادر صدایم کند، از فرط گشنگی، خودم را از توی رختخواب بیرون می‌کشیدم. مادر برای صبحانه‌ی سنگ تمام می‌گذاشت. وای چه لذتی داشت آن صبحانه خوردن‌های دور هم. من همیشه از بقیه بچه‌ها مرتب‌تر بودم. از شب قبل کیف و کتاب و لوازم فردای مدرسه را آماده می‌گذاشتم کنار میزی که نزدیک درب هال خانه بود. اما بقیه بچه‌ها صبح که می‌شد تازه یادشان می‌افتاد که بعضی تکالیف‌شان را انجام نداده‎‌اند. یکی دنبال جورابش می‌گشت و یکی خودکارش را نمی‌دانست کجا گذاشته. و بیچاره مادر بود که باز جور تنبلی‌های بقیه را می‌کشید و لوازم هر کسی را برایش آماده می‌کرد تا بچه‌ها راحت‌تر صبحانه بخورند.

نمی‌‎دانم وقت خلقت مادر، خداوند کدام بخش وجودش را به او هدیه داده بود که اینقدر مهربان و آرام بود. هر چه فکر می‌کنم بخاطر نمی‌آورم که مادر حتی یکبار از آن همه کار و تلاش برای نگهداری ما خسته شده باشد. گاهی که صدای تند و عصبی بعضی مادرها را دم درب مدرسه می‌دیدم، بُهت زده نگاهشان می‌کردم و برایم آن رفتار عجیب و غریب بود. هیچ‌وقت ندیده بودم که مادر اخم کند. یا با تندی حرف بزند. انگار اصلاً معنی عصبی شدن را نمی‌دانست. جسمش زمینی بود اما روحش متعلق به بهشتی آرام که تعلقی به خصوصیات انسانی نداشت. مادر فرشته بود. یک فرشته‌ی واقعی....




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 7 شهریور 1395 07:36 ب.ظ
یکشنبه 7 شهریور 1395-06:03 ب.ظ



رنگ چشمای تو، عسلی بود. عسلی ناب گرفته شده از کندویی در دل کوهستانی بکر. شفاف و زلال. هیچ‌وقت ندانستی که از میان شیشه‌ی عسلی چشمانت، به تماشای زندگی می‌نشستم. شاید نگاهم پنج دقیقه هم نمی‌شد، اما به اندازه‌ی یک دوران زمین‌شناسی در آن زندگی می‌یافتم.

***

بله می‌گفتم.... بهار به بهار می‌گذشت و در این گذشتنها، من شکل می‌گرفتم. بازی‌های کودکانه رو به تمامی بود و صدای آرام مادر که می‌گفت: عزیزکم!. کم‌کم باید بری مدرسه. توی مدرسه می‌تونی دوستان زیادی پیدا ‌کنی. سواد خوندن و نوشتن یاد بگیری، در گوشم طنین‌ خوشی می‌نواخت. و من مات و مبهوت، چهره‌ی آرام و شیرین مادر را نگاه می‌کردم و در مغز کوچکم این جمله‌ها را تکرار می‌کردم. دوست... سواد... یاد گرفتن....

خوب به خاطر دارم یک روز پدر دست من و برادرم را که دو سالی از من بزرگتر بود گرفت و برای خرید کیف و کفش مدرسه با خود برد. اولین بار بود که بی‌مادر و با پدر به بازار می‌رفتم. دلهره‌ی عجیبی داشتم. همیشه در آن دوران از خود می‌پرسیدم: یعنی بابا هم مثل مادر من رو دوست داره!؟.

پدر چهره‌ی خشک و عبوسی داشت. پیشانی کوتاه پر از چین‌های عمیقی که با سگرمه‌های ابروانش بیشتر نمود پیدا می‌کرد. کمتر وقتی توانستم لبخندی بر لبانم پدر ببینم. همیشه در اینکه او نیز احساسی در وجودش نسبت به بچه‌ها و مادر دارد یا نه، مردد بودم!.

گاهی هم که خشمگین و عصبی می‌شد و صدایش به خاطر فشار کار و تهیه‌ی مایحتاج خانه به غرولند بلند می‌شد، مادر آراممان می‌کرد که: بچه‌ها بابا دوستتون داره!. از خستگی و فشار کاره که امروز قدری عصبی شده....

بین دو جنس زن و مرد در پدیده‌‌ای بنام زندگی، از لحاظ ریخت‌شناسی، تمایزها و تفاوت‌های وجود دارد. تفاوت‌ها و تمایزهایی که لازمه زن و مرد بودن آن‌هاست. اما با همه‌ی اینها، گاهی ورای خشونت ظاهری مرد، وجودی لبریز محبت و احساس پنهان شده است. عطوفتی سرکوب شده. سرکوبی که بخاطر فرهنگ محیط بر او تحمیل شده است. این وقت مواقع به یاد حرف مادربزرگم می‌افتادم.

یک روز جواد برادرم بخاطر کل‌کلی که با یکی از دوستان مدرسه‌ایش کرده بود، مسافتی زیادی را دویده بوده تا شرط خرید یک بستنی آلاسکا را از دورگردی که همیشه تو کوچه‌ پس‌کوچه‌های محله‌ی ما، بستنی می‌فروخت، ببرد. شب تازه متوجه کف پاهایش تاول زده‌اش شد. دردش می‌آمد اما جرأت گریه کردن نداشت. بغض فرو خورده‌ای که از مردمک چشمانش نمایان بود خبر از عمق رنجی داشت که او به سختی سعی در پنهان کردن آن داشت. با صدای بریده بریده‌ای به او گفتم: دردت میاد؟!. و جواد به علامت جواب مثبت فقط سرش را تکانی داد. بعد از اینکه صدایم را صاف کردم دوباره ادامه دادم:

خب!. اگه دردت میاد پس چرا گریه نمی‌کنی؟!!.

انگار حرف سردی بر روی درد گرم پاهایش که به سینه‌اش زده بود، حس کرد. متوجه شدم قطره‌ اشکی گوشه‌ی چشمش به تلألو افتاده، اما... نگاهم به دهانش برای شنیدن پاسخ دوخته شده بود که بجای صدای جواد، نوای حزن‌آلودی از پشت سرم شنیدم. مادربزرگ بود که به طرفم ما می‌آمد. بعد از آخ‌ و اوخی که هنگام نشستن بخاطر درد زانوانش از گوشه‌ی لبانش بلند شد، کنار جواد به متکای قرمزرنگ مخملی تکیه داد و گفت: گریه!. واه چه حرفا!. مگه مرد هم گریه می‌کنه.

مرد گریه نمی‌کنه. این جمله‌ی بود که همیشه از بزرگتر‌ها می‌شنیدم و باعث می‌شد مدام این سؤالات در ذهنم بگذرد:  مگر مرد درد نمی‌کشه. مگر مرد احساس نداره! چرا مردها وقتی درد دارند نباید گریه کنه.

حالا سالهاست می‌گذرد و دنیای کودکیم حضور ندارد تا ببیند که روزگاری شکل یافته است که مردها مدام گریه می‌کنند. گریه‌هایی که گاه در خلوت و تنهایی خویشتن، بی‌صدا، وقت شکستن‌های مکرری که با تبر تیز روزگار، بر قامت روحشان زده می‌شود، جاری می‌شود. گریه‌هایی که گاه آشکارا، بی‌اختیار، بر گونه‌های مردانشان، از دست نامردی‌های زندگی نقش می‌بندد.

گفتم گریه. گریه حالت عجیبی است بین حقیقت و بی‌حقیقتی. گریه هم مثل قدیمها صادق و بی‌ریا و خالصانه نیست. حتی این خصلت انسانی هم با تغلبات روزگار، شکلی فریبکارانه پیدا کرده است.


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
سه شنبه 2 شهریور 1395-07:40 ب.ظ



چه هوا نفس‌گیر می‌شود، وقتی که تو نیستی. حتی پُک زدن بر سیگارت خاطرات شیرین با تو بودن هم آرامم نمی‌کند. تو نباشی حال و حوصله‌ی شانه زدن به چند تار موی باقی‌مانده در گوشه‌ی این سری که گاهی واقعا بر گردنم زیادی می‌کند، هم ندارم. گاهی روحم آنقدر از بودن در  میان این همه ماده‌ی فیزیکی خسته می‌شود، که هوای یک دریچه می‌کند. دریچه‌ایی که از آن بتواند دنیای دیگری را ببیند. دنیای غیر از آنچه اکنون هست. دنیایی که در آن روح بتواند به راحتی نفس بکشد و کسی هم محکوم به نفس کشیدنش نکند. آهای روح، چرا نفس می‌کشی.

دوستی داشتم که هر گاه از نفس کشیدن روح برایش حرف می‌زدم، تعجب می‌کرد!.

چی می‌گی تو!. مگه روح هم نفس می‌کشه!!.

و من با لبخندی آرام به او می‌گفتم: مگر جسم هم نفس می‌کشه!.

نگاهی از سر حیرت به چشمان من می‌انداخت و من که آن لحظه، چشمان‌ میشی‌رنگش را می‌پاییدم که چطور مثل پاندول ساعتی در حال تیک و تاک زدن بود، برایش توضیح می‌دادم.

ببین، اگر نفس کشیدن مال جسم باشه، پس چرا وقتی انسان می‌میره و روح از بدنش خارج میشه، دیگه این جسم نفس نمی‌کشه. دوست عزیز جسم ما دریچه‌ایی برای روح ما که بتواند نفس بکشد. تماشا کند، .... . و او که کلی با مغز خود کلنجار می‌‎رفت سرش را به علامت متوجه نشدن موضوع به عقب و جلو حرکت می‌داد.

هر عقلی به اندازه‌ای که توان هضم کردن داشته باشد، توان خوردن دارد. و قدرت خوردن او به اندازه‌ی هضم کردن عقلش بود. و اینجا بود که گفتگو را با او خاتمه می‌دادم.

دیده بودم که گاهی نگاهی که زیبایی  یک ملکه باکره‌ی دوران‌های اساطیری را داشت، با فراز و فرودی که در روحش پدید می‌آمد، کدر و مات و بی‌فروغ می‌شد. نگاه یک روح معصوم به ناگاه به نگاه یک گرگ درنده، یک سیاستمدار زیرک، تبدیل می‌شد که سعی می‌کرد، حتا با نگاهش هم برای دریدن و خوردن استفاده کند.

دیده بودم که رنگ نگاه و چشم، با پرواز روح، با تغییر ضمیر، با فشار روان، تغییر می‌کند. اینجا بود که دانستم، یک ارتباط بسیار قوی میان روح و جسم وجود دارد که به قول شعرا، از کوزه همان برون تراود که در اوست.... ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 2 شهریور 1395 07:52 ب.ظ
سه شنبه 2 شهریور 1395-07:13 ب.ظ



زمان ناخواسته مرا پیش می‌برد. و من غرق در دنیای کودکی خود، با شوق و اشتیاق وصف‌ناپذیری لحظات کودکی را می‌بلعیدم. دنیای من پر بود از روزهایی با بازی‌های کودکانه و شب‌هایی پرستاره. شب‌ها دم غروب که می‌شد، پشت‌بام خانه‌ها با آب و جارو صفا می‌گرفت. خواهر بزرگترم گلیم نسبتاً بزرگی را که هر صبح تا شده در اتاق کوچکی که پدر به عنوان انباری وسایل اضافه بالای پشت‌بام ساخته بود، می‌گذاشت، بیرون می‌آورد و پهن می‌کرد و تشک‌های رنگارنگ پنبه‌ایی را که کمی هم وزن داشتند با دستان ظریف دخترانه خود بر روی گلیم کنار هم می‌چید. بعد ملحفه‌های سفیدی با نقش گل‌های کوچک آبی و بنفش، روی تشک‌ها می‌کشید. آخر سر هم بالش‌ها و پتوهای نازک تابستانی را کنار تشک‌های می‌گذاشت. جای هر کسی مشخص و معلوم بود. تشک من رنگی کرمی با خطوط نارنجی داشت که رنگش را خودم انتخاب کرده بودم. خیلی بوی پنبه‌ی تازه زده‌ شده‌ی آن را دوست داشتم.

شبها بعد از خوردن شامی که دم غروب دور هم می‌خوردیم. بالای پشت‌بام دور هم جمع می‌شدیم و از اتفاقات و خاطره‌هایی که در طول روز یا روزهای دیگر برایمان اتفاق افتاده بود، حرف می‌زدیم. آن جمع خانوادگی خواهر برادرانه، صفای خاصی داشت. از همه زیباتر خنده‌هایی بود که به هر بهانه‌ای بر لبها می‌نشست و تمامی نداشت. گاهی آنقدر صدای خنده‌های کودکانه ما بلند بود که از توی حیاط خانه صدای پدر را می‌شنیدم تا قدری آرامتر بخندیم. آن موقع پدر در حال گوش دادن به اخبار شبانگاهی از رادیوی کوچکش بود. پدر رادیوی قشنگی داشت که خیلی هم مورد علاقه او بود. چرم قهوه‌ای رنگی دور تا دورش را پوشانده بود که هر مدت با دقتی خاص، انگار که دست بر بالهای نازک پروانه‌ای می‌کشید، با کمی وازلین چرب می‌کرد تا مبادا ترک بر بالهای لطیفش بنشیند.

حالا که فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که چقدر دوران عجیب و خاصی بود. با آنکه حریم خانه‌ها از دید غیر اهل خانه محفوظ بود و بر در هر خانه‌ای پرده‌ای آویزان می‌شد تا چشم نامحرم و غریبه‌ای، درون خانه را نبیند، اما، روابط صمیمی همسایه‌ها، حریم نداشت!. همسایه جزو اهل خانه بود. کنار به کنار هم شبها بالای پشت‌بام خانه‌ها که فاصله‌ای هم با هم نداشتند و تنها پرچین کوچکی از هم جداشان می‌کرد، می‌خوابیدند و اکثرا بچه‌ها و زن‌ها هم از فرصت استفاده می‌کردند و مجالس شبانه‌ی گفتگوهاشان، تا نیمه‌های شب برپا بود. شب که به نیمه می‌رسید، از سنگینی پلک‌هایی که به سختی باز نگه می‌داشتیم، به درون رختخواب‌ها می‌رفتیم و با آن چشمان نیمه‌باز، ستاره‌های آسمان را تماشا می‌کردیم. هر چه به نیمه شب نزدیکتر می‌شدیم، خنکی هوا بیشتر می‌شد و نسیم نوازشگری بر صورتهایمان، دست می‌کشید.

اکثر شبها تشنه‌ام می‌شد. و مادر که از قبل فکر همه چیز را می‌کرد، هر شب کلمنی از جنس چوب‌پنبه‌ی فشرده‌ با روکشی از فلز نازک آبی رنگی، پر از آب و یخ بالای سرمان می‌گذاشت و هر شب همین سفارش را می‌کرد: تا صبح یه وقت تشنه نخوابین ها!. آب گذاشتم بالای سرتون تشنه شدین بلند شین بخورین!... مهربانی‌های مادر تمامی نداشت. مهربانی‌هایی که هیچ‌وقت در زمانی که باید می‌فهمیدیم و متوجه می‌شدیم، نفهمیدم. و قدر ندانستیم. ... ادامه دارد.  




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 2 شهریور 1395 07:52 ب.ظ
دوشنبه 1 شهریور 1395-11:48 ق.ظ



اولین فهمیدنم را نمی‌دانم کی تجربه کردم. اولین خاطره زمینی‌ام کی شکل گرفته باز نمی‌دانم. چیزهای درهم برهمی در ذهنم از دوران بچگی باقیست... اما خاطرات شیرین روزهای گرم تابستان و بازی در آب نهری که دور از خانه‌مان جاری بود، خوب بخاطر دارم. گرمای تند تابستان غوغا می‌کرد. و شیطنت ما بچه‌ها پرغوغاتر از گرما... ظهرها، وقت استراحت و خواب بزرگترها که می‌شد، یواشکی دمپایی‌های پلاستیکی را پا می‌کردیم و چندتایی از دیوار خانه به داخل کوچه می‌خزیدیم. و پدر با اطمینان اینکه درب خانه را قفل کرده، صدای خروپف ظهرانه‌اش بلند بود و خبر از زرنگی‌های کودکی ما بچه‌ها نداشت.

تا پایمان به کف خاک گرم و آفتاب‌دیده کوچه می‌رسید، دویدن‌هایمان هم شروع می‌شد. و صدای خنده‌هایی که از ته دل بیرون می‌ریختیم... بدو عباس، بدو.. علی... جعفر بیا.... و همینطور که همدیگر را صدا می‌زدیم به طرف نهر آب باغی که در آن نزدیکی‌ها بود دوان دوان می‌رفتیم... مردم بومی و ساکن شهر ما به آن نهر «عباره» می‌گفتند. بعدها فهمیدم معنی آن یعنی محل گذر آب است. وقتی در دوران بزرگسالی برای تجدید خاطرات، به دیدن آن نهر رفتم، با کمال تعجب کانال کوچکی را دیدم که از بس سالها گذر آب را ندیده، خاکش خشکیده و تبداری است. چقدر در دنیای کودکی، همه چیز بزرگتر از اندازه‌ی واقعی خودش می‌شود. هم در مورد اشیاء هم در مورد انسانها!.

وقتی کودک هستی پدر خود را بزرگترین و قویترین مرد روی زمین می‌بینی. حیاط خانه‌ات بزرگترین و با صفاترین مکان دنیا می‌شود و .. این طور بود که آن نهر آبی که پای درختان باغی جاری بود، برای ما در کودکی، حکم دریاچه‌ایی را داشت که در دلش شیرجه می‌رفتیم و شنا می‌کردیم. خدایا هنوز لذت آن شنا کردنها و بازی‌کردن‌های کودکی در وجودم باقیست... حقیقت دارد که وقتی روح با تمام وجود همراه با جسم یکی می‌شود و از رخ دادن حادثه‌ای لذت می‌‎برد، تا لحظه مرگ شیرینی آن اتفاق در تمام سلولهای جسم و روح او می‌ماند. و شاید برای همین است که بقیه‌ی لذت‌های زندگی را وقتی می‌چشد و به آن شیرینی نمی‌یابد، برایش خوشایند نیست. گاهی واقعا ناخواسته و نادانسته در درون خودمان میزان  و ترازویی برای محک زدن اتفاقات روزمره‌ی زندگی داریم که، کار روح‌ و روان ماست و ما از آن بی‌اطلاعیم. و فقط لحظه‌ی حرف زدن با خودمان یا اطرافیانمان ناباورانه می‌گوییم: نمی‌دونم چرا اصلا برام جالب نبود. نه خوب نبود از این اتفاق خوشم نیومد.... وای نمی‍‌دونم چرا میوه‌ها مثل سابق خوشمزه و شیرین نیستند. چرا از خرید کردن مثل قدیما لذت نمی‌برم. نمی‌دونم چرا این آدم به دلم نمی‌نشینه... و .. و.. و.....

***




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
دوشنبه 1 شهریور 1395-10:00 ق.ظ



***

لحظه‌ی ورودم از سادگی دنیای ازلی به این سرزمین عجایب که زمین نام دارد، سحر بود. صبحی زود که می‌گویند خورشید هنوز پشت کوههاست و شب در بستر زمین جاری. وقتی در دوران راهنمایی درس  علوم می‌خواندم، متوجه شدم که خورشید ستاره‌ای سوزان و بزرگتر از زمین است که زمین گردکی ما قد نخودی در مقابلش می‌شود! ، حالا مدام به خودم می‌گفتم: پس چرا همیشه می‌گویند خورشید هنوز پشت کوهها مانده!!؟. واسه همین روز نیومده!!!...

بعدها فهمیدم زبان ادبیات انسانی دوست دارد همه چیز را به اندازه‌ی دلخواهش پایین بکشد و در انقیاد خودش قرار دهد. خورشید می‌شود، خورشید خانمی که صبح‌ها با ناز چشمانش را می‌گشاید و از پشت کوهها سر بر می‌تابد...

بله می‌گفتم، لحظه‌ی ورودم به دنیا، سحر بود. همراه با خورشید خانم از پشت کوهها آمدم!!.

در فرهنگ عامه وقتی فردی را مورد تمسخر قرار می‌دهند، انگ از پشت کوه آمده برای او بهترین برچسب است... از پشت کوه آمده!.. اما براستی تا به حال کسی فکر کرده که از پشت کوه آمدن به چه معناست؟.

آنکه همچون خورشید از پشت کوه می‌آید، هنوز ساده‌ است. هنوز غل و غش این‌ور کوهی‌ها، آلوده‌اش نکرده. هنوز در این ور کوه، راه و رسم کلاهبرداری و کلاه‌‌گذاری نیاموخته. از پشت کوه آمده، هنوز بوی عطر خوش بی‌شیله‌گی تمام وجودش را پر کرده. برای همین براحتی می‌شود دستش انداخت و به او خندید. آن ور کوه، زادگاه خورشید است و این‌ور کوه تفرجگاه در شب ماندگان.

کجا رفتم من... بله می‌گفتم از سرزمین ازلیِ پشت‌کوهی در سحری زاده شدم. یهویی آوردنم اینور کوه...

از خوش‌شانسی نوع آدمی‌ست که وقتی وارد سرزمین عجایب زمین می‌‌شود... همه‌چیزی که به آن نیاز دارد، به او عطا می‌شود الاّ عقل و هوش... تا نداند که کجا فرستادنش، چند سالی را در کمال بی‌عقلی و بی‌هوشی بنام دوران طفولیت و نوزادی گذراندم... حالا در آن دوران بچه‌گی چه می‌کردم و چطور گذشت، نمی‌دانم الاّ گفته‌هایی که بزرگترها به عنوان خاطرات کودکی برایم تعریف کردند.

وای! ماشاء... چه زود راه افتادی!.. چه زود زبون باز کردی... وای! چه بچه‌‍ی باهوشی بودی تو!!!.

باهوشم بودم من!! پس چرا از آن زمانم هیچ بیاد ندارم... چطور راه رفتم، چطور حرف زدم و ... چه کردم.... ادامه دارد...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 31 مرداد 1395-07:16 ب.ظ



پریزاد و دیو دلِ من

سقوط کردم، یک سقوط بد. از دل آسمان به قعر زمین. از هم‌نفسی فرشتگان به تحمل دهشت‌بار شیطانیان..... سقوط کردم. منی که در جستجوی آب زندگانی، کویرهای بسیاری را طی کرده بودم. و از پا نیافتاده بودم. منی که در جستجوی باغی بهشتی در زمین، هفت‌خانی از جنس شاهنامه را گذرانده بودم. سقوط کردم. سقوطی که نشأت گرفته از یک نگاه بود. نگاهی به رنگ شیشه‌‌ای عسلی...... باغ آرزوهایم خشکید و آب زندگانیم تبخیر شد!... همه‌ی این پرپر شدن‌ها از یک نگاه بود!... نگاه تو....

قصه‌ی زندگی من از یک گریه شروع شد. شروعی از جنس یکی بود و یکی نبود، نبود. همه بودند و من نبودم که جَبر سرنوشت به وجودم، بودن عطا کرد... کسی نپرسید می‌خواهی به دنیا بیایی یا نه!. آوردنم. بی‌اختیار. سبب آمدنم هنوز نمی‌دانم مشیت و قضا و قدر بود یا پدر و مادرم... بهرحال آوردنم. و شد شروع داستانی با یکی بود و همه بودند.... خاله و دایی و عمه و عمو و برادر و خواهرها...

من نیز مثل همه‌ی نو زادگان آدمیان آمدنم با گریه شروع شد. گریه‌ای که در فرهنگ اطرافیانم هنوز داستانش کش‌دار است و تمامی ندارد.. گویی مردم سرزمین من همواره در حال نو زاده شدن هستند که مدام گریه‌‎شان جاریست....

گفتم سرزمین. سرزمینی که من در آن زادم، ایران نام دارد. دو سر شمال و جنوبش به دریا ختم می‌شود و در درونش جنگل‌ها و کوهها و کویر و صحرا و دشت و ... همه را یکجا، جا داده است. سرزمینی چندبُعدی. البته بزرگتر که شدم متوجه شدم این چند بُعدی بودن نه فقط در مورد مناطق جغرافیائیش، بلکه در مورد مردمش نیز صدق می‌کند. ترک، کرد، گیلکی، لر، عرب، ... ابعاد زبانی و لهجه‌های مختلفی که یک زبان مشترک فارسی پهلوی همخون و هم‌دیار و هم‌فکر و هم‌عشقشان کرده است. هم‌عشق!. منظورم عشق به ایران است. و اینچنین بود که در دل یک سرزمین مادری زاده شدم. .... ادامه دارد....

زهره پیرزاده


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 31 مرداد 1395 07:37 ب.ظ